حضرت رقیه(س)-شهادت

 

طورنشین می شوم سحر که بیاید

جلوه ی ربانی پدر که بیاید

جار فقط می زنم میان خرابه

یار سفر کرده از سفر که بیاید

صبح خبر می دهند رفتن من را

از پدر رفته ام خبر که بیاید

نوبت ناز من است صبر ندارم

ناز مرا می خرد پدر که بیاید

گریه ی من مال عمه است، و گر نه

زود مرا می برند، سر که بیاید

حرف"کنیز"ی زدن چه فایده دارد...

گریه فقط می کنم اگر که بیاید

طفل، بساطی برای ناز ندارد

مقنعه و گوشواره در که بیاید

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

زنده ماندن بدون بابا، نه

کوفه رفتن، بدون سقا، نه

من قسم خورده ام جدا نشوم

لحظه ای از کنار بابا، نه

ما اسیریم و هر کجا ببرید

می رویم، غیر شام، آنجا نه

زنده ماندن، نه، آب خوردن، نه

جملاتم همه شده با (نه)

قد خم، صورت کبود، آری

شدم انگار مثل زهرا، نه؟

پدرم تشنه بود وقت وداع

عمه سیراب شد پدر یا نه؟

حالت صورتت بهم خورده

شده بوده سر تو دعوا، نه؟

جرم بابای من فقط این بود:

گفته بوده به اهل دنیا: (نه)

درد دوریِ تو مرا کشته

درد سیلی و این کتک ها نه

حاجتش را گرفت از بس گفت:

زنده ماندن بدون بابا، نه ...

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

از غصه ناگزیر شدم در سه سالگی

گفتم به تن که آب شود از گرسنگی

از جان خود که سیر شدم در سه سالگی

من پای عشق تو کمرم تا شد ای پدر

این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی

غصّه نخور، فدای سرت که سرم شکست

یا که اگر اسیر شدم در سه سالگی

هی داغ روی داغ و هی زخم پشت زخم

بعد از تو زود پیر شدم در سه سالگی

گرچه نرفته ام به کنیزی ولی عجیب

کوچک شدم، حقیر شدم، در سه سالگی

من فکر می کنم که همه فکر می کنند

خیلی بهانه گیر شدم در سه سالگی

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آهش میان هلهله ها ناپدید شد

از گریه بدون صدا نا امید شد

دیگر بلند نام تو را می زند صدا

او نوحه خواند و خالق طرحی جدید شد

از روی نی سرت به زمین خورده است باز

سردرد دختر تو دوباره شدید شد

باید زهیر بود كه می دید دخترت

هفتاد دفعه پای سر تو شهید شد

تا مشت شمر موی تو را، پیش او كشید

او یك شبه تمامی مویش سپید شد

او گفته،با النگوی خود قهر كرده است؟!

چون سهم آن كسی كه سرت را برید شد

آیینه غرور خودش را شكسته دید

از بعد آن كه وارد بزم یزید شد

با زحمت زیاد خودش دید بین طشت

درگیر با دهان تو چوبی پلید شد

 

محسن حنیفی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

پای نی می نگرم رفتن زیبایت را

نکند نیزه پدر جان عوض پاهات است؟!

پاره شد گوشم اگر، پای کرم بگذارش

دختر دشمن تو منتظر سوغات است...

***

دشمنت آمد و دستان دعایم را دید

چهره مضطرب و غرق حیایم را دید

سعی کردم که نبیند ولی انگار نشد

زینت گوش و النگوی رهایم را دید

معجرم را به خدا سفت گرفتم اما

چادر خاکی و انگشت نمایم را دید

به دلیلی که نسب از تو گرفتم من را

آنقدر زد که ورم کردن پایم را دید

دست در دست پدر دختر شامی آمد

پای نی کودکی سر به هوایم را دید

زخم بازوم نهان بود و زن غسّاله

وقت غسلم اثر رنج و بلایم را دید...

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

این روزها جز گریه غمخواری نداری

جز در صبوری سوختن كاری نداری

تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته

در بارگاهت هیچ زوّاری نداری

نه در رواق و صحن نه پای ضریحت

ریحانۀ بابا عزاداری نداری

حتی كبوتر در حریمت پَر نگیرد

جز گَرد و خاكِ غربت انگاری نداری

صد لشكرِ مختار تحتِ امر داری

كی گفته بی بی جان كَس و كاری نداری

تكفیریِ از هر چه شمر و زَجر بدتر

تو فكر كردی كه شرف داری نداری

این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده

چاره به جز برگشت با خواری نداری

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

من این ویرانه را از اشک دریا می کنم امشب

 ز دریا گوهر مقصود پیدا می کنم امشب

 سحرگاهان که در خواب است چشم زاده سفیان

  به زاری سر به سوی حق تعالی می کنم امشب

ندارم تاب هجران پدر زین بیشتر برجان

 زحق دیدار رویش را تمنّا می کنم امشب

 اگر چندی پدر پنهان بود از چشم ما لیکن

 من آن گم گشته را ای عمّه! پیدا می کنم امشب

 چو دانم ناله شب زنده داران بی اثر نبود

 به آه نیمه شب این عقده ها وا می کنم امشب

 اگر منت گذارد بر من و آید به بالینم

بدین شکرانه جان قربان بابا می کنم امشب

 به گرد شمع رویش همچنان پروانه می سوزم

 زمرگ خود در این ویرانه غوغا می کنم امشب

 ز دشمن هرچه دیدم من نگفتم تاکنون با کس

 ولی نزد پدر راز دل افشا می کنم امشب

 من آن مرغ شباهنگم که از این لانه ویران

به ناگه آشیان برشاخ طوبی می کنم امشب

 من آن طفل صغیر شاه دینم کز بر طفلان

 به جنت جای در دامان زهرا می کنم امشب

 همان درِّ یتیم زاده زهرا حسینم من

 که همچون گنج در ویرانه مأوا می کنم امشب

 رقیّه، آخرین قربانی شاه شهیدانم

 که خود طومارمرگ خویش امضا می کنم امشب

 تأسّی کرده ام در کودکی بر مادرم زهرا

 که با رخسار نیلی، ترک دنیا می کنم امشب

 منم دُخت حسین و قبله حاجات اهل دل

 همه درد "مؤید" را مداوا می کنم امشب

 

سید رضا مؤید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجنون شدم که لیلی لیلای من شوی

مهمان شبی به خیمۀ صحرای من شوی

در قاب اشکها بنوشتم ((حسین،عشق))

زیباترین نگار دل آرای من شوی

عالم به هم بریزم از این سوز ناله ام

وقتی که تو ترنم آوای من شوی

عبدالحسینم و به جهان فخر می کنم

یک عمر نوکرم که تو آقای من شوی

خود را زدم به مردن، که از اینجا گذر کنی

عشقت اگر کشید مسیحای من شوی

داغت بکوب بربدنم معتبر شوم

آواره آمدم که تو ماوای من شوی

چشمت بگیرد بخری گر مرا حسین

تو آبروی این دل رسوای من شوی

لذت در این بود که شوم ذبح مقدمت

من دست وپا زنم به تماشای من شوی

جان می دهم فقط به امید محبتت

تا ضامن شفاعت عقبای من شوی

گر کربلا ندیده بمیرم، دعا کنم

در جنة الحسین پذیرای من شوی

گر میزنی به چوب فراغت مرا مزن

خاکم ز کربلاست مدد شاه بی کفن

شاعر: قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هركس كه بود سهم خودش را به ضربه اي

در گيرودارِ خيمه به رويم نشاند و رفت

آن را كه عمه گفت يتيمي ز كوفه بود

اين ساق پاي نازك من را شكاند و رفت

زجري كه با شنيدن نامش گريستم

موي مرا گرفت و كشيد و كشاند و رفت

در بين راه با لگدي روي پهلويم

جان مرا به روي لبانم رساند و رفت

يك تكسوار بغض علي را بروز داد

در پشت ناقه طفل تو را مي دواند و رفت

يك نيزه بي هوا به سرم خورد اي پدر

در پيش عمه خون دلم را چكاند و رفت

از من مپرس بر سر بازارهاي شام

شامي مرا كه دختر شاهم چه خواند و رفت!؟

موي سرم كه تا كمرم مي رسيد، حيف

پيرِزني گرفت و كشيد و كشاند و رفت

 

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید