.jpg)
از بسکه پشتِ ناقهی عریان دویده بود
رنگ رخِ لطیف و کبودش پریده بود
از بسکه گریه کرد، صدایش گرفته و...
مانند مادرش قد او هم خمیده بود
دشمن نه اینکه صورت او را کبود کرد
حتّی تمام گیسوی او را کشیده بود
اینکه تمام موی سر او سفید شد
حتماً صدای دادِ کسی را شنیده بود
در راهِ عشق بازیِ با رأسِ روی نیْ
سیلی و تازیانه به جانش خریده بود
دیگر توان نداشت، سرش درد میگرفت
انگار از تمامیِ عالم بریده بود
اصلاً تمام پیکر او زخم دیده است
جانِ نماندهاش به لبانش رسیده بود
هر تازیانه روی تنِ همچو یاسِ او
تصویرِ باغِ سرخ و کبودی کشیده بود
در شام، هرکه داشت پدر طعنه میزَدش
طعم یتیم بودن از آنجا چشیده بود
وقتیکه دید مادر خود، گفت ای پدر:
ای کاش دخترت رخ مادر ندیده بود
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

گفتم ای مرد در این وادیه من تنهایم
بزنی یا نزنی منکه خودم میآیم
تو عرب هستی و من دخترکِ نوپایی
صورتم را که زدی، ضربه مزن برپایم
مزن اینقدر پیاپِی بـه تنِ مجروحم
رحم کن بر منِ افسرده، نمانده نایم
اندکی صبر نما بعد بِکش مویم را
صبر کن تا رود از دیدهی من بابایم
برو ای مرد در این وادیه مهمان دارم
میزبانِ کمرِ خم شدهي زهرایم
چه قَدَر سنگدلی، لعنت حق باد به تو
دست بردار، در این وادیه من تنهایم
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

دلی سرگشته و دیوانه دارم
هوای گریه در میخانه دارم
نه اینکه حالِ گریه دارم امشب
وَ بغض نعرهای مستانه دارم
هوای روضه درکرببلا، نه
هوای روضه در ویرانه دارم
من امشب تا سحر بیدار هستم
عزای دختری دردانه دارم
عزادار رقیه هستم امشب
میان سینهام، غمخانه دارم
میان لالهها، در سینه داغِ
گُل یاس و گل ریحانه دارم
بـه یاد پای پُر از تاوَل او
دلی سرگشته و دیوانه دارم
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب
.jpg)
عدو خودسرانه مرا میزند
ببین از کجا تا کجا میزند
مرا با تمامیِّ نیروی خود
به یاد تو و مرتضی میزند
به جای نوازش یتیم تو را
جدا از دو چشم شما میزند
نگفتا کسی که یتیم است این
چرا یک نَفس، یک صدا میزند
فقط عمه میگفت: نامحرمان
بگیرید او را چرا میزند
تو از روی نیزه نظاره مکن
که او پهلویم را به پا میزند
بیا گوشهی این خرابه ببین
که او بعد من، عمه را میزند
پدر، از روی نیزه چشمت بگیر
عدو خودسرانه مرا میزند
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
تو دختر حسینی و یتیم خطابت میکنن
همه کس عالمی و غریب حسابت میکنن
واسه یتیمیت ظاهراً اشک حسابی میریزن
ولی شبیه قولاشون نقش برآبت میکنن
سراغ بابا رو نگیر، وگرنه مثل مدینه
با ضرب تازیانه شون میان جوابت میکنن
گریه نکن تو شهر شام به پیش چشم غافلا
نمک رو زخمت میریزن کنیز خطابت میکنن
سراغ بابا رو نگیر از شامیای نانجیب
تو آغوش سر بابا، برده و خوابت میکنن
سید مهدی حسینی
ادامه مطلب

غزل مرثیه حضرت رقیه (س)
با دست می گردم به دنبال سر تو
سوئی ندارد چشم ناز دختر تو
از بس که سیلی خورده ام از این و از آن
من گشته ام همتای زهرا مادر تو
دیگر توان راه رفتن هم ندارم
شاهد بود بر ماجرایم خواهر تو
با دیدن وضع تو ؛ درد از خاطرم رفت
ای سر بگو با دخترت کو پیکر تو ؟
از ضرب سنگ و خیزران ؛ افتادن از نی
بابا بهم خورده نما و منظر تو
از بس که جایت روی هر نیزه عوض شد
افتاده جای نیزه ها بر حنجر تو . . .
رضـارسـولـی
ادامه مطلب

سنگيني زنجير اذيت ميكند من را
اين تن ندارد طاقت فولاد و آهن را
خاصيت زنجيرهاي شاميان اينست
با حلقه هايش ميكند كج شكل گردن را
زخمي كه سر وا كرد خونريزيش بسيار است
با قطره هايش ميكند گلدار دامن را
حكاكي انگشتر تو ميدهد تفسير
بر صورت زهرايي من مشت خوردن را
تاول بجان بند بند پيكرم افتاد
چادر كه گُر ميگيرد آتش ميزند تن را
عمه بياد مادرش ديروز يادم داد
با كهنه معجر زخم روي سينه بستن را
ليلاي روي نيزه مجنون وار ميگردم
پاي برهنه با سرت هر كوي و برزن را
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب

چقدر حرف که بی ربط آمده، تا... با...
برای آنکه شـود حـرف من مهیـا با...
دو چشم من به گمانم که آشنا هستید
یکی دو بار به نی دیده ام شما را با...
دلم قرار گذاشتم که تنگ تو نشود
ولی گرفته دل دختر تو حالا با...
بهانه بود و َ یا نه ، هنوز مبهوتم
ببین که شد قد من زیر ضربه ها تا، با...
میان دفتر صدبرگ پاره قلبم
یکی دو جمله برای تو ساختم با، با.
نگاهها چقدر مُهر نیلی ام زده اند
زبس که بیست گرفتم ز درس انشاء با...
توأم تویی که به نی نور می دهی هردم
تویی که جلوه گری در خرابه مهتابا.
معادلات زمانه چقدر مجهولند
سفر برای چه رفتی؟ شده معما با...
تمام قدرت خود را که... نه، نشد که نشد
نشد حریر گره خورده سرم وا، با...
مقدمه چقَدَر؟! اصل مطلبم این است
تمام پیکر من درد می کند بابا
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
.jpg)
کبوتر هستم اما پر ندارد
ز پر جز مشت خاکستر ندارم
اگرچه روی سر معجر ندارم
ولی هرگز مگو دختر ندارم
که من هستم هنوز ای نور دیده
اگرچه مثل پر رنگم پریده
الا ای ماه ای مه ای ستاره
به روی نیزه هستی یا مناره
سرت را می کنم از سنگ اجاره
که تو راحت اذان گویی دوباره
به روی نیزه ها قاری من باش
پدر فکر نگهداری من باش
تو را صید دو صد شمشیر کردند
مرا بین غل و زنجیر کردند
تو را با سم مرکب زیر کردند
مرا با غصه تو پیر کردند
اگرچه در بیابان می دویدم
صدای استخوانت را شنیدم
خزان شد در مسیرت نوبهارم
عدو می کرد در صحرا شکارم
و تا می دید پای ره ندارم
چنان می زد که خون بالا بیارم
ز هر دستی که آمد ضربه خورد
تعجب میکنم از چه نمردم
پر از دردم غم درمان ندارم
برای زنده ماندن جان ندارم
توان صرف قرص نان ندارم
لبم مانده ولی دندان ندارم
همان سیلی برایم آب و نان شد
صف دندان من یک در میان شد
ادامه مطلب
.jpg)
دارد ورم ، چشــــمم، دو بازویـم چو مـادر
حس کرده ای دیگر شده رویم چو مادر
می گیرم از بس که رمق در پیکرم نیست
دستی به دیوار و به زانویم چو مادر
بابا قسم بر تار مویت بر سر نی
مردی ندیده تاری از مویم چو مادر
جز چند موی سوخته باقی سپید است
انگار برده ارث ،گیسویم چو مادر
خم شد قدم، در هر قدم دنبال نیزه
اما نیامد خم به ابرویم چو مادر
یادت می آید قصه می گفتی برایم
بودی تو هر شب خواب پهلویم چو مادر
شد حرف از پهلو و درد آمد سراغم
اما خدا را شکر می گویم چو مادر
گرچه سرم بر سنگ آرامش ندارد
تعبیر شد خواب پر قویم چو مادر
بابا گل سر پیشکش، تاج سر من
وقتی"گلی گم کرده" 1 می گویم چو مادر
1- گلی گم کرده ام می جویم او را ....
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


