ديشب برای تو كمی ماتم نوشتم

 

 مرثيه‌ای با رنگ های غم نوشتم

 

در انتهای آسمان هفت گانه

 

 نام تو و پرواز را با هم نوشتم

 

نام تو را وقتی رسالت می كشيدی

 

 همسايه‌ی پيغمبر اكرم نوشتم

 

وقتي نگاهم بر نجيبي تو افتاد

 

 مريم نوشتم باز هم مريم نوشتم

 

آن تكه‌های زندگی معجرت را

 

 باور نمی كردم اگر مبهم نوشتم

 

وقتي نگاه زخمی‌ات را می شمردم

 

از پلك هايت چند تا را كم نوشتم

 

همشيره خورشيد ای خانم ببخشيد!

 

 نامِ تو را با خطّ نا محرم نوشتم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

 در نام رقیه فاطمه پنهان است

از این دو یكی جان و یكی جانان است

در روی كبود این دو پیداست خدا

آیینه بزرگ و كوچكش یكسان است

 

سید رضا موید


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چقدر منتظرم آن جمال نیکو را

چقدر منتظرم تا ببینم آن رو  را

توان پر زدنم رفته کم کم از دستم

خدا توان بده امشب پر پرستو  را

چراغ چشم من انگار رو به خاموشی است

پدر کجاست ببیند دو چشم کم سو را

تمام زخم تنم خوب می شود  بابا

اگر به من بگشایی نگاه جادو  را

به وقت خواب سر من دمی نخورده زمین

همیشه بالش من کرده عمه زانو  را

برای چشم عمویم چقدر دلتنگم

خدا کند که پدر جان بیاورد او  را

تمام پیکر این شهر را بلرزانم

اگر به روی لب آرم دم هوالهو  را

هنوز عطر تنت مانده در مشام دلم

نمی دهم به دو عالم شمیم این بو  را

شبی که گم شدم و بین راه جا ماندم

کشیدم آه و خدا هم رسانده بانو را

به روی دامن او سیر گریه می کردم

به دست خسته گرفته غبار این مو  را

صدای نعره ای آمد دل مرا لرزاند

رسید مرد سواری گرفت گیسو  را

به پای جنگی خود روی بازویم می زد

چنان زده که زدم قید دست و بازو  را

به دور دست نحیفم گرفت شلاقش

کشیده دور مچم نقش یک النگو  را

به ابرویت قسم ای آبروی دین خدا

گرفته ضربۀ او گوشه های ابرو  را

همین قَدَر به تو گویم که وای پهلویم

به شال کهنه ای بستم تمام پهلو  را

تمام خواهشم این است عمه بنویسد

به روی سنگ مزارم، شهید عاشورا

 

مجتبی شکریان همدانی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گل نیلوفرِ تنها، رقیه

شهید غربت بابا، رقیه

گرفتاران عالم دم بگیرید:

«رقیه یا رقیه یا رقیه»

***

اگر غم را ز چشمانم نخوانی

چه باید کرد با بی ‌همزبانی

تو که رفتی شبی تا دیر راهب

بیا یک شب خرابه میهمانی

***

پدر جان! کوثرت را می‌شناسی؟

گل نیلوفرت را می‌شناسی؟

نگاهی کن به حال و روزم امشب

ببینم دخترت را می‌شناسی!

 

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا نبودی بعد تو بال و پرم ریخت

آتش گرفتم سوختم برگ و برم ریخت

بابای خوبم تا تو بودی خیمه هم بود

تا چشم بستی دشمنت سوی حرم ریخت

عمه صدا می زد همه بیرون بیایید

جا ماندم و آتش به روی چادرم ریخت

بابا، عمو، داداش، عموزاده، کجایید؟

مشتی حسود بد دهن دور و برم ریخت

چشمم، سرم، دستم، کف پاها و پهلوم ...

بابا سپاهِ درد روی پیکرم ریخت

موهای من بابا یکی هست و یکی نیست

ازبس که دست و سنگ و آتش بر سرم ریخت

هم گوشواره هم النگوی مرا برد

میخواست معجر را برد موی مرا برد

با سر رسیدی پس چرا پیکر نداری؟

تو هم که جای سالمی در سر نداری!

این موی آشفته چرا شانه نخورده؟

بابا بمیرم من مگر دختر نداری؟

مثل خودم خیلی مصیبت ها کشیدی

اما تو مَردی و غم معجر نداری

قرآن نخوان بر روی نیزه، می زنندت

بنشین به زانویم اگر منبر نداری

هربارکه رفتی سفر چیزی خریدی

بابا از آن سوغات ها دیگر نداری؟

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دوباره پر زده سویت دل کبوتری ام

دوباره سر زده ای تو به خواب آخری ام

خیال روی تو را با بهشت عوض نکنم

مرو به خواب کسی این منم که مشتری ام

به دختری که نکرد اعتنا به من گفتم

مرا که دختر عشقم مگیر سرسری ام

سرور سینۀ من دیدن سر باباست

به پای نیزه نشستن کمال سروری ام

هزار مرتبه خواندم دعا بیایی تو

کنون که آمده ای باز هم نمی بری ام؟

ای آفتاب دل فاطمه نگاهم کن

ببین که صورت من گشته رنگ روسری ام

قدی خمیده و خیری ندیدن از مردم

کبودی تن من گشته ارث مادری ام

به پیش چشم ترم چوب بر لبت می خورد

ببین پدر که شکسته غرور حیدری ام

برای اهل خرابه پدر اذان گفتم

صدا زدم که بدانید علی اکبری ام

***

مجتبی شکریان همدانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

امشب که محفلم ز حضورت منّور است

روی منّــور تو مـرا مهـر انـور است

ای باغبان که سر زده ای با سرت به من

از عطر تو خـرابه بهشتی معطّـر است

من تشنۀ وصال تو بودم ، خـدا گـواست

دیدار چهـرۀ تو مـرا آب کـوثر است

در آیه های مصحف روی تو خـوانده ام

زخم سرت ز داغ دل من فزونتر است

بر چهـره و محـاسن غـرقـه به خـون تو

هم خون اکبر تو و هم خون اصغر است

ای داده بوسـه بر لب تو مصطفی، چـرا

روی لبت نشـانه ز چوب ستمگر است

روی کبـود مـادر خـود را که دیده ای

روی کبـود دختـر تو مثل مادر است

اشکم وضـو و قبلـه تـو و مُهـر من لبت

وقت نمــاز آخــر والله و اکبـر است

کـردم سجـود و نیست قیـامی پس از سجود

هنگام رفتن است و نفس های آخراست

با اشک خود سرود «وفائی» که ای حسین

از مـاتم رقیّــه دلم درد پـــرور است


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

مرا دشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

***

توئی ماه من و من چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر بر گوش پاره

***

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

وه که امشب دامن جانان به دست آورده ام

دامنش را در شب هجران به دست آورده ام

آنچه می جستم به دشت و کوه و صحرا روزها

نیمه شب در گوشۀ ویران به دست آورده ام

گرچه طفلم دل زدم مردانه بر دریای غم

 عاقبت این گوهر تابان به دست آورده ام

کلبۀ ویران کجا و موکب بابم حسین

 دولت وصلش عجب آسان به دست آورده ام

دست از جان شسته ام با دیدن روی پدر

 جان چه باشد، زآنکه به از جان به دست آورده ام

آنچه را دیگر نمی گشتی میّسر بهر ما

 من به سوز سینه نالان به دست آورده ام

تا گرفتم افتخار خدمت آل علی

ای "مؤید" این همه عنوان به دست آورده ام

هر زمان بخشند لطف دیگری بر طبع من

 چون رضای خاطر ایشان به دست آورده ام

 

سید رضا مؤید


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

خاکی تمام چادر او ... مثل زهرا

گشته سفید و سوخته مو ... مثل زهرا

با هر نفس کل تنش پر می شد از درد

دستی به سر، دستی به پهلو ... مثل زهرا

سیلی تمام صورت او را بهم زد

پاره شده گوش و دو ابرو ... مثل زهرا

باید کسی دست تو را حتما بگیرد ...

دیگر دو چشمت گشته کم سو ... مثل زهرا

سیلی به جرم عشق حیدر می خورد او

افتاده گیر مرد بد خو ... مثل زهرا

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 1:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         48   49   50   51   52   53   54   55   56   57  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید