.jpg)
شعر امام زمان(عج) ویژه شب سوم محرم
آقا سلام از چه نگاهت پراز غم اســت
برشانه های زخمی تان کوه ماتم است
چشمان مهربان شما غرق غــــم شده
امشب که سومین شب ماه محرم است
یک عمرخوانده ام زشما جمعه عصرها
اما جوابهای شما گنگ و مبهم اســـت
آقابریده ام، نفسم بند آمــــــــــــــــــده
آب و هوای شهر، بدون شما سم است
یک عده روسیاه نشستند منتــــــــظر
درهیئتی که سردرآن چند پرچم است
آقا نیامدید دلم شور مـــــــــــــــــیزند
دلواپسم اتاق دلم سرد و درهم اســــت
امشب گریز روضه مان میخورد به آن
بانوی داغدار که قدّش کمی خم است
انگارمرجـــــــــــع دل پردردتان شده
آن نیزه ای که با ســـــر بابا معمم است
امشب به عرش میرسداز خاکهای شام
بانوی عاشقی که مسیحای مریم است
حوری قدکمان چه خبـــــربود کربلا؟
خانم بگو که گوش شنــیدن فراهم است
سیلی زدند فاطمه را...خب شما چطور؟
سوی نگاه گرم شما پس چرا کم است؟
باتو قرارمان سربن بســـــــــت عاطفه
جایی که تازیانه به دختر مقـــدم است
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)
تا نگاهــــم به سرت خوردسرم درد گرفت
ورم پلــــــــــــک دو چشمان ترم درد گرفت
خم شدم بوسه زدم بر لـــــــب و دندانهایت
آمدم پاشـــــــوم امــــا کمــــــــرم دردگرفت
خشک شد بس که به درمانده دو چشمم، اما
سینه و قلب و عروق و جگرم درد گرفت
شکل خوابیدن بی دغــــــــدغه یادم رفته
بس که این چند شبه دور وبــرم درد گرفت
دست و پا گـــیر شده سرفه و تنگی نفسم
سینه ام خرد که شد، بـــال و پرم درد گرفت
پاره شد زیر فشار دو سه دندان که شکست
تا لـــــبم خواست بگویــد پدرم درد گرفت
راستی ساق دو پا چوب شود یعنی چه ؟
یادش افتــــــــاده ام و به نظرم درد گرفت
تو بگو یک سر سوزن رمق و تاب و توان
دست من زیر قنوت سحرم درد گرفت
پــــــــرده ی گوش من انگار که سالم مانده
لاله ی گوش من از بـــــــعد حرم درد گرفت
تارصوتی مراشـــــدت آتش ســــــــوزاند
حلقم از شدت أیــــــــــن المـفرم درد گرفت
سرتو بر ســـــرنی شد ،سرمن بی معجر
تا نگاهم به سرت خورد سرم درد گرفت
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه (س)
خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد
دیگر توان نداشت بسوزد به آب زد
بغضی شد و شکست زرویای صادقش
برعکسهای خواب خوشش چند قاب زد
پلکش پرید، خواب خوشش نیمه کاره ماند
پاشد زجا و بر گل روی خود آب زد
زحمت چقدر داد به خود تا که پا شود
خود را چقدر کشت که بر آب و تاب زد
یک حلقه از دو دست ورم کرده اش که ساخت
یاقوت سرخ دیدنی اش را رکاب زد
پیش غریب غربت خود را بساط کرد
دور بساط درد دلش یک طناب زد
ته مانده های ناله خود را که جمع کرد
باباچرا تو را... ؟ دو سه داد خراب زد
با موی خود برای پدر ترمه پهن کرد
بر زخم های او زسرشکش گلاب زد
غم های پابرهنگی اش را نوشته کرد
با نام درد آبلــــه چنــدین کتـــاب زد
مجبورشد که لب به ترک های لب نهد
از جام لب پر لب ساقی شراب زد
طوفان آتش دل دریایی اش ولی
وقتی نشست ولوله شد آفتاب زد
جان داد آخر و همه گفتند طفلکی
خوابش نمی گرفت، خودش را به خواب زد
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
.jpg)
خواهری شد نیمه جان این روز ها
بی سپاه و پاسَبان این روز ها
نیست بین شامیا ن انسانیت
کودکان بی خانمان این روز ها
سوز و سرمای شب و گرمی روز
خانه ای بی سایبان این روز ها
دختر میر عرب آواره شد
خاک بر راس جهان این روز ها
هر کسی غارت کند از ما ولی
کشته ما را ساربان این روزها
چون که می گویند ما را خارجی
زیر لب قرآن بخوان این روز ها
در پس هر کار اجری شد نهان
اجر قرآن خیزران این روز ها
آن که جایش دوش ثارالله بود
در خرابه میهمان این روز ها
با اشاره حرف هایش می زند
با زبانِ بی زبان این روز ها
خواست قدری از پدر صحبت کند
شد چو زهرا قد کمان این روز ها
طاقت سیلی ندارد دخترک
بس کن ای نا مهربان این روز ها
عزم رفتن داشتی اما نرو
ای رقیه جان بمان این روز ها
زیر لب می گفت پیس در پی امان
الامان و الامان این روز ها
شاعر :محسن غلامحسینی
ادامه مطلب

زخم و غم و درد و داغ و گريه
بـا آل علـي رفيـق هستنـد
انگـار تمـام « شام » با هـم
در ظلم ، به مـا دقيق هستنـدیاسر قربانی

ادامه مطلب

با سر افتادم زمین
آنقدر رم کرد ناقه آخر افتادم زمین
دستهایم بسته بود
سعی کردم تا نیفتم بدتر افتادم زمین
درد من اینها نبود
درد من این است که بی معجر افتادم زمین
راه طولانی شد و
اولش تا آخرش سرتاسر افتادم زمین
پهلویم آتش گرفت
راستی بابا شبیه مادر افتادم زمین
وای از بزم شراب
دست ها تا رفت سوی خواهر افتادم زمین
از لبت خونابه ریخت
تا که چشمم خورد بر چوب تر افتادم زمین
شاعر : سید پوریا هاشمی
ادامه مطلب

با پای زخمی اش جلوی سر ، بلند شد
آهی کشید و ناله ی دختر بلند شد
عمه رسیـد و زیر بغل هـاش را گرفت
جانش به لب رسیده و آخر بلند شد
رحلی بیاوریـد که قـرآن نـزول کـرد
در مقدمش سه آیه ی کوثر بلند شد
حالا دلش شکسته بیـاییـد دیـدنش
بابـا رسید و دخترکش سربلند شد
با آه و نالـه درددلش را شـروع کــرد
طفل سه سالـه درد دلش را شروع کـرد
بابا بـرای زخـم تنت نــذر کـرده ام
دیشب بـرای آمـدنت نذر کرده ام
از روسـری عمـه نخـی را گرفتــم و
بستم بـه دور پیرُهنت نذر کرده ام
با بوسه های چوب به لبهای زخمی ات
بـا گریه بر لب و دهنت نذر کرده ام
روزه گرفتـه ام بـه هـوایت کـه لااقل
یک بوریـا شود کفنت نـذر کرده ام
با گریه های من همه از حال می روند
صـدها فرشته جانب گودال می روند
کـوه غمی که بر سر این راه می کشـم
بـا یـاد تـو شبیـه پَرِ کـاه میکشـم
ما خارجی شدیم و به ما سنگ می زنند
دردسـری ز مـردم گمـراه می کشـم
تو روی نیزه می روی و اشک های مـن
با هـر نفس به یاد سرت آه می کشـم
بابـا سر عمو چه قَـدَر فرق کرده است
دست نـوازشی به سـر ماه می کشـم
کنج خرابه تا که رسیده ست مـادرت
چشمـان بی قـرار مـرا بست مادرت
شاعر : احمد ایرانی نسب
ادامه مطلب

روی قبرم بنویسید که دور از وطنم
جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحنم
بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد
بنویسید شبیه پدرم بی کفنم
بنویسید مرا عمه حلالم بکند
بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم
بُهت غسّاله از این بود که دید افتاده
چند تا لکهء مشکوک به روی بدنم
کاش می شد به کسی این همه زحمت ندهم
کاش می شد که خودم قبر خودم را بکنم
خواستم یک دو وصیت کنم اما هر بار
جای آن لختهء خون ریخت برون از دهنم
بسکه زهرا شدم آخر نتوانست کسی
در بیارد ز من سوخته ام، پیرهنم
رفتم و قصهء لالایی مادرها شد
ماجرای وسط خیمهء غم سوختنم
شاعر : حسین قربانچه
ادامه مطلب

می آید آخرسر، سرت ... چیزی نمانده
تا جان بگیرد دخترت ... چیزی نمانده
با چادری گلدار و سنجاق و عروسک
می آید این جا مادرت ... چیزی نمانده
خورشید ویرانه! قدم رنجه نمودی
دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده
«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی
از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده
من خواب دیدم که در آغوش تو هستم
حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده
داری نگاهم می کنی با چشم بسته!
از پلک چشمان ترت چیزی نمانده
زیبایی ام را شامیان از من گرفتند
از گیسوان دخترت چیزی نمانده
لکنت زبانم علتش سیلی زجر است
از نور چشم کوثرت چیزی نمانده
با تازیانه روز و شب مأنوس بودم
یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده
زخم مرا با تکّه های معجرش بست
از روسری خواهرت چیزی نمانده
سنگ و تنور و نعل و نیزه ... علت این هاست
که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده
لعنت به شمر و خنجر کُندش ... چرا که
بابای من! از حنجرت چیزی نمانده
حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد
طوری که از آب آورت چیزی نمانده
شاعر : محمد فردوسی
ادامه مطلب

لحظه ای هم جان زهرا مادرت بابا حسین
چشم خود وا کن به روی دخترت بابا حسین
خواهم امشب با سرشک خود نمایم شستشو
این سر و روی پر از خاکسترت بابا حسین
این خرابه گوئیا بیت الحرام من شده
تو شدی کعبه و من هم زائرت بابا حسین
خار رفته در کف پای من و عفوم نما
گر نمی خیزم کنون در محضرت بابا حسین
بر روی نیزه چها دیدی که گریه کرده ای
دخترت قربان این چشم ترت بابا حسین
کاش دستی داشتی و می گرفتی ام به بر
تا که بوسه می زدم بر حنجرت بابا حسین
چون تو بابا من هم از عمه خجالت می کشم
بسکه زحمت داده ام بر خواهرت بابا حسین
ای فروغ دیده زهرا تو هم چیزی بگو
با کلامت جان بده بر دخترت بابا حسین
بسکه از سیلی به رویم رنگ نیلی داده اند
دیدنی شد این گل نیلوفرت بابا حسین
خواب دیدم بر لب و دندانت ای قاری من
چوب می زد دشمن کین پرورت بابا حسین
غیبتش را در مدینه تا کند جبران عدو
می زند من را به جای مادرت بابا حسین
از چه رو کف می زنند و پایکوبی می کنند
شامیان پای سر آب آورت بابا حسین
من سر هم بازیم را روی نیزه دیده ام
باز دلتنگم برای اصغرت بابا حسین
تا که سیلی زد مرا دیدم به چشمان خودم
بود دست ساربان انگشترت بابا حسین
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


