.jpg)
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
زخم كنار چشم ترم را نگاه كن
از عمه ام اگر كه گلايه نمي كني
اي سر شكسته، بال و پرم را نگاه كن
خواهي بگويمت چه قدَر ضربه خورده ام؟
دستِ كبود همسفرم را نگاه كن
آتش ميان خيمه غرور مرا شكست
طاقت بيار و موي سرم را نگاه كن
مانند مادرت شده طفل سه ساله ات
باور نمي كني كمرم را نگاه كن
عمه تمام راه، به جايم كبود شد
پايينِ پاي ني سپرم را نگاه كن
قرآن بخوان ولي ز بلنداي نيزه ها
كنج خرابه دور و برم را نگاه كن
خون مي چكد ز نيزه وَ يا گريه مي كند
عمه بيا كمي پدرم را نگاه كن
دستم، سرم، دو چشم ترم در مي كند
از تازيانه ها اثرم را نگاه كن
كاخ يزيد بر سرش آوار ميكنم
بنشين و ناله سحرم را نگاه كن
(چوبي كه زد تو را به سرش خورد ميكنم)
حالا غرور شعله ورم را نگاه كن
موي سرم فداي سر زخمي ات پدر
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
نانجيبي كه مرا در اين هياهو ميبرد
دختر گيسو سفيدت را به هر سو ميبرد
دختري كه بيشتر باشد شبيه فاطمه
ارث از مادربزرگش درد پهلو ميبرد
موي پرپشتي كه ميسوزد گره بد ميخورد
هرم آتش ناجوانمردانه گيسو ميبرد
دست با انگشتر از شلاق هم سنگين تر است
روي صورت مينشيند طاق ابرو ميبرد
زخم ها روي تنم با هم رقابت ميكنند
زخم پايم دارد از زخم سرم رو ميبرد
دست افتاده سر افتاده كمر افتاده تر
بار اين تن را كه افتادست زانو ميبرد
بازوانم نيست قدر قطر يك انگشت دست
بسته من را در طنابي و به بازو ميبرد...
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب
.jpg)
بابا حسين...
بابا بگو که گوهرت را می شِناسی
یاس کبود و پرپرت را می شِناسی
این گیره ی سر یادگاری تو بوده
حالا بگو تاج سرت را می شِناسی
شرمنده ام بابا اگر معجر ندارم
با این کبودی دخترت را می شِناسی؟
فهمیده بودم از سفر تا که بیایی
غارتگر انگشترت را می شِناسی
چیزی نمیگویم به عمه قول بابا
بعد از سفر هم خواهرت را می شِناسی..
ادامه مطلب
.jpg)
خوني كه با سه شعبه ز قلبت چكيده است
يك قطره يادگار، روي بازوي من است
از بسكه چشم هاي ترم درد مي كند
حس ميكنم عمود روي ابروي من است
با يك لگد كه پهلوي من جا به جا نشد
اين ارث مادر است كه بر پهلوي من است
آن آتشي كه مادر ما را ز ما گرفت
خاكسترش هنوز روي گيسوي من است
دستي كه سرخ كرد رخ مادر تو را
با بغض مرتضي به روي مينوي من است
راحت بخواب سوره والفجر فاطمه
نيزه نشين سرت به روي زانوي من است
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
بعد از تو دشمن غارت اهل حرم كرد
قبل از همه حمله بگوش خواهرم كرد
اخنس نگاهي سوي چشمان ترم كرد
با پشت دستش تا كه زد پلكم ورم كرد
افتادم و از پيكرم تاب و توان رفت
خولي كه بالاي سرم آمد سنان رفت
موي منو دست كسي بود و كشيدن
خون مردگي چشم بود و تار ديدن
با پاي زخمي در پي مركب دويدن
از شمر و زجر مست حرف بد شنيدن
اينها كه چيزي نيست بابا مشت خوردم
هم مشت خوردم هم بقصد كشت خوردم
افتادن از روي بلندي درد دارد
بي مويي گيسو كمندي درد دارد
روي غرورش شرطبندي درد دارد
بر اشكهايش گر بخندي درد دارد
اوضاع من را سخت درهم كرد ناقه
از بس كه بين راه هي رم كرد ناقه
هم ضعف دارم هم عطش بيتاب و زارم
شبها سرم را روي سنگي ميگذارم
گلزار بودم ليك حالا زخمزارم
يك چند روي هست دنداني ندارم
پشت سرم شمر است پيش روي من زجر
بد كرد با روي منو با موي من رجز
پروانه بودم بي هوا آتش گرفتم
بابا كجايي ؟ در دو جا آتش گرفتم
يكبار بين خيمه ها آتش گرفتم
يكبار هم شام بلا آتش گرفتم
آتش گرفتم صورت زيباي من رفت
آنقدر افتادم زمين كه ناي من رفت
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب
.jpg)
نیمه شب در خرابه وقتی که
ربنای قنوت پیچیده
بعد زاری و حق حق گریه
چه شده این سکوت پیچیده
---
عمه اش گفت خوب شد خوابید
چند شب بود تا سحر بیدار
کمکم کن رباب جای زمین
سر او را به دامنت بگذار
---
آمد از بین بازویش سر را
تا که بردارد عمه اش ای داد
یک طرف دخترک سرش خم شد
یک طرف سر به روی خاک افتاد
---
شانه اش را گرفت با گریه
به سر خویش زد تکانش داد
تا که شاید دوباره برخیزد
سر باباش را نشانش داد
---
دید چشمان نیمه بازش را
پلک آتش گرفته اش رابست
دید نیلوفر است با دستش
زخمهای شکفته اش را بست
---
می کشید از میان آبله ها
خار ها را یکی یکی آرام
---
حلقه های فشرده زنجیر
دید چسبیده اند بر بدنش
تا که زنجیر باز شد ای وای
غرق خون شد تمام پیرهنش
---
پنجه بر خاک میزد و می گفت
نیمه جانی به دستها داریم
با ربابش زیر لب می گفت
به گمانم که بوریا داریم
---
کفنش کرد عمه خاکش کرد
پیکری که نشان آتش داشت
یادگاری ولی به دستش ماند
معجری که نشان آتش داشت
---
با همان پیرهن همان زنجیر
دخترک زیر خاک مهمان بود
داغ اصغر بس است تدفينش
فقط از ترس نیزه داران بود
شاعر: حسن لطفی
ادامه مطلب
.jpg)
اشاره هاي سرت را درست فهميدم
ولي نمي شود از نيزه چشم بردارم
چه قدر آرزويم هست جاي اين تاول
سر تو را به روي پاي خويش بگذارم
اگر به دست من آيد سر شكسته تو
به زخم هاي رخت چند بوسه مي كارم
ز بسكه ضربه به پهلوي من اصابت كرد
رمق نمانده به جانم ز درد بيزارم
به عضو عضو تنم باغ لاله روئيده
وَ بر كبودي رويم ستاره مي بارم
بلند مي شوم اما دوباره مي اُفتم
سه سال دارم و بايد عصا شود يارم
گمان كنم كه نمانده براي من چاره
جز اينكه رأس تو را دست نيزه بسپارم
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
نیمه شب گوشه ی خرابه کسی ، داشت با شاپرک سخن می گفت
دختری داشت دردودل می کرد ، زیرلب نم نمک سخن می گفت
باسرانگشت خاکی أش آرام ، شانه می زدبه موی بابایش
از سفر.گم شدن.بیابان.خار ، ازهمه تک به تک سخن می گفت
بعد تو آب خوش ننوشیدم، زجر می رفت و شمر می آمد
درجواب سوال : بابا کو؟ ، حرمله با کتک سخن می گفت
گله می کرد از اهالی شام ،تکه نانی نشان بابا داد
احتیاجی به حرف دختر نیست!، روی نان ها کپک سخن می گفت
راستی چادر نمازم را ، بین این ازدحام گم کردم
همچنین گوشواره هایم را...،همچنان دخترک سخن می گفت
آنقدر گریه کرد خوابش برد،اشکهایش اگر امان می داد
از کبودی وجای سیلی یا،آبله یا ترک سخن می گفت
*******
تازیانه ،کتک ،زمین خوردن ،سیلی و ازدحام و پهلودرد...
همه را یاد مادرش انداخت،از مدینه، فدک سخن می گفت
شاعر: مجتبي خرسندي
ادامه مطلب
.jpg)
از سفر آمدی و روشن شد
چشمهایی که تارتر شده اند
از سفر آمدی به جمعي که
همگی دست بر کمر شده اند
زخمهای تو را شمردم که
یک به یک نذر بوسه ای دارم
چقدر زخم در بدن داری
چقدر بوسه من بدهکارم
بعد از این است بادها ندهم
گیسوان تو را که شانه کنند
من نمردم که سنگها هر بار
زخم پیشانی ات نشانه کنند
دختری که مقابلم انداخت
باز هم نان پاره خود را
به خدا روی گوش او دیدم
هر دوتا گوشواره خود را
گیسوانی که داشتم روزی
کربلا تا به شام کمکم سوخت
خواستم تا که شعله بردارم
نوک انگشتهای من هم سوخت
لکنتم بیشتر شده خوب است
لکنت دخترانه شیرین است
لهجه ام را ببین عوض کرده
چقدر دست زجر سنگین است
تا به سختی ز عمه پرسیدم
که تو هم درد استخوان داری
گریه کرد و به گریه با من گفت
چقدر لکنت زبان داری
گرچه پیرم نموده ای اما
دیدنت باز جای خوشحالی است
باید از خیزران کسی پرسد
جای دندان تو چرا خالی است
ساربان آمد و به رویم ماند
اثرات کبودی از دستش
چشم من تار شد ولی دیدم
خاتمت را میان انگشتش
شاعر: حسن لطفی
ادامه مطلب
.jpg)
جان را به آسمان نگاهت سپرده ام
امشب که دست در شب گیسوت برده ام
کمتر ز نقشهای کبود تنم نبود
این زخمها که بر لب و رویت شمرده ام
آهسته شِکوه می کنم و دور از همه
امروز هم گذشت و غذایی نخورده ام
از چشمهای حلقه ی زنجیر جاری است
خونی که می چکد ز وجود فشرده ام
از ضرب دست زجر تنم درد می کند
آنقدر زد مرا که گمان کرد مرده ام
از خارهای سرخ بیابان امان برید
این پای پر آبله زخم خورده ام
شاعر: حسن لطفی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


