.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
گویا به سر رسیده غم انتظــارها
از راه آمده است نگــارِ نگـــارها
بابا خوش آمدی، قدمت روی چشم من
چشمی که خون شده ز غم روزگارها
این گیسوان مختصرم فرش راه تو
باقیش مانده است میان شرارها
پاهای کوچکم پر آلاله ها شده
بس که دویده ام پی تان در فرارها
گفتی مرا دوباره بغل می کنی، ولی
دستت کجاست، آه چه شد آن قرارها
محو سر تو بودم و خوردم زمین پدر
یک مرتبه، دو مرتبه... نه، بلکه بارها
خسته شدم پدر، نفسم بند آمده
از بس که پا به پا شده ام با سوارها
ناز مرا بخر که دلم سخت رنجه است
از چشم های خیرۀ این برده دارها
صوت خفیف ودست نحیف و تنی ضعیف
مانده برای دخترتــــان یادگــارها
بال و پر و سر و کمرم را شکسته اند
مکسوره ای شدم من از این انکسارها
مانند مـــادر تو شهید ولایتـــم
در زیر تازیــانه و بین فشـــارها
با گریه ام بساط ستم را به هم زدم
آورده ام بـرای شما افتخـــارها
مصطفی هاشمی نسب
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
عمه جان مثل پدر بود، خیالت راحت
پشت ما وقت خطر بود، خیالت راحت
خطبه می خواند به جان همه آتش می زد
عمه ام اهل شرر بود، خیالت راحت
یک تنه حیدر و عباس و علی اکبر بود
غیرت الله دگر بود، خیالت راحت
زندگی همه را قامت او داد نجات
همه جا عمه سپر بود، خیالت راحت
مجلس روضه ما لحظه ای تعطیل نشد
چایی روضه ما دیده تر بود، خیالت راحت
در خرابه خبری نیست ز نان و نمکی
شام ما خون جگر بود، خیالت راحت
جای معجر وسط کوچه ی نامحرم ها
آستین پاره به سر بود، خیالت راحت
حسین ایزدی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم
عمه دقت می کند هر شب به مویم بیشتر
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
اشک هایم را چرا طفلان تماشا می کنید
من پدر دارم چرا با خنده حاشا می کنید
تا کنارم بود بابا ، چهره ام نیلی نبود
ازچه رخسار کبودم را تماشا می کنید
گرکه جای تازیانه بر تنم را بنگرید
غرق غم گردید و یاد از رنج زهرا می کنید
جای آن که مرهمی بر زخم پای من نهید
شور و غوغایی میان خویش بر پا می کنید
آگه از حال دل افسردۀ ما نیستید
ورنه چون ابر بهاری گریه بر ما می کنید
گر شوید آگه چه ها بر روز ما آورده اند
شام خود را از غم ما شام یلدا می کنید
دیر خواهد بود بهر دیدنم فردا دگر
پیش خود حرف مرا وقتی که معنا می کنید
خامۀ اشک "وفایی" در دل شب می نوشت
نامه ام را اهلبیت نور امضا می کنید؟
سید هاشم وفایی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
از خیمه ها دور از تمنای نگاهم
آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند
بیچاره لب هایم به دنبال لب تو
در حسرت آن بوسه های آخرت ماند
بوسیدن لب های من ، وقتی نمی برد
حق دارم از دست لبت دلگیر باشم
وقتی به دنبال سرت آواره هستم
باید اسیر این همه زنجیر باشم
یادش به خیر آن روزهای در مدینه
دو گوشواره داشتم حالا ندارم
رنگ كبودم مال دختر بودنم نیست
من مشكلم این جاست كه بابا ندارم
از شدت افتادنم از روی ناقه
دیگر برایم ای پدر پهلو نمانده
گیرم برایم چند معجر هم بیارند
من كه دگر روی سرم گیسو نمانده
از كربلا تا كوفه، كوفه تا به این جا
در تاول پایم هزاران خار می رفت
بابا نبودی تا ببینی دختر تو
با چه لباسی كوچه و بازار می رفت
دیدم كه عمه آستین روی سرش بود
از گیسوی بی معجرم چیزی نگفتم
وقتی كه از گیسو بلندم می نمودند
از سوزش موی سرم چیزی نگفتم
***
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
نامم رقیه است نزن ناشناس نیست
صبّم نکن ، کنیز خدا ناسپاس نیست
من دختر صغیرۀ سالار زینبم
فحشم نده که منزلتم جز سپاس نیست
ناز یتیم را که به سیلی نمی کشد
این درخور لطافت گلبرگ یاس نیست
دست مرا ببند و ببر با تشر ولی
مشت و لگد که پاسخ این التماس نیست
در ضرب و شتم ، پیروی از دومی کنی
با آن خبیث ، جز تو کسی را قیاس نیست
مو می کشی و مقنعه را پاره می کنی
این گیسو است ، بند طناب و لباس نیست
ای دختران شام ، خدا اهلتان کند
این کاروان که مسخرۀ این اُناس نیست
ای شامیان لباسم اگر پاره پاره است
قدری حیا ! نشان بزرگی لباس نیست
بابا چقدر صورت تو سنگ خورده است
این رنگ های روی تو اصلاً شناس نیست
انگار از قفا گلویت را بریده اند
آیا به پشت گردن تو جای داس نیست؟
باید کنون به عمه تأسی کنم ، پدر
جز بوسه از گلوی تو راه خلاص نیست
***
محمود ژولیده
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
دیگر افتاده ز پا فاطمه ی لشکر تو
رو به قبله شده از دوری تو دختر تو
آن قدر ناله زدم از تهِ دل ای بابا
تا شبی جانبِ ویرانه بیاید سر تو
نگرانم ! نکند عمه زمین گیر شود ؟
زنده ام تا که نمیرد ز غمم خواهر تو
کاش این آخر عمری بشود روزی من
تا که بوسه بزنم روی رگ حنجر تو
دارم از این همه مظلومی تو می میرم
من شنیدم که ندارد کفنی پیکر تو
زیر پا رفت پَرَم تازه پدر فهمیدم
ته گودال چه دیدی و چه آمد سر تو
ساربان گوشه ی بازار نشسته هر روز
می زند چانه سَرِ قیمت انگشتر تو
محمد حسین رحیمیان
ادامه مطلب
.jpg)
ز بعد هجر تو دیگر ز زندگی سیرم
ببین به چشم پر از خون که من زمین گیرم
به جان عمه ی از غم خمیده ام سوگند
اگر که دیر بیایی خرابه می میرم
تمام اهل خرابه به خویش می گویند
برای دیدن بابا بهانه می گیرم
از آن زمان که فتادم به ضربه ای از پا
به عمه گفته ام ای وای دست و پا گیرم
شنیده ام که پدر قصد دیدنم دارد
گمان کنم خبرش کرده اند دلگیرم
سه سال زندگیم شد شبیه سیصد سال
گواه حرف من است ماجرای تغییرم
صدای صوت پدر مانده در دل تنگم
همان که از غم او دیگر از جهان سیرم
از آن دمی که به روی عمو نظر کردم
میان قلب من است بانگ صوت تکبیرم
ز خواب خوش که پریدم به عمه ام گفتم
گمان کنم که وصال است شرح تعبیرم
میان کوچه و بازار ناسزا می گفت
همان حرامی ملعون که کرد تکفیرم
هنوز مانده ام از این که با چه جرمی او
به کنج خانه ی مخروبه کرده زنجیرم
مگر نه این که بُوَد جد من نبی الله؟
منم نشانه ی قرآن منم که تطهیرم
کجاست ساقی عطشان لشگر بابا؟
ببیندم که چگونه به موج تحقیرم
چه گویم از غم هجران طفل شش ماهه
که بغض تشنگی او شده گلو گیرم
بپرس ای پدر از شامیان بی انصاف
بجز محبت زهرا چه بوده تقصیرم
به قد خم شده و رنگ زرد من پیداست
شهادت است ، در این خرابه تقدیرم
اصغر چرمي
ادامه مطلب
.jpg)
از دشت پربلا و مکانش که بگذریم
از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم
یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای
از انحنای قد کمانش که بگذریم
از گم شدن میان بیابان کربلا
یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم
تازه به زخم های کف پاش می رسیم
از زخم های گوش و دهانش که بگذریم
حتی زنان شام به حالش گریستند
از حال عمه ی نگرانش که بگذریم
خیلی نگاه حرمله آزار می دهد
از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم
با روضه ی کشیده ی گوشش چه می کنند
از گوشواره های گرانش که بگذریم
دروازه کودکان بدی داشت لااقل
از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم
در مجلس یزید زبانش گرفته بود
از حرف های سخت و بیانش که بگذریم
حالا به گریه کردن غساله می رسیم
از دستهای زجر و توانش که بگذریم…
شاعر : سعیدپاشازاده
ادامه مطلب
.jpg)
رانده ام از دیده ی مجروح امشب خواب را
میهمان دیده کردم تا سحر مهتاب را
گرچه بی فیض از حضور یار بودم مدتی
کرده ام آرام با یادش دل بی تاب را
در دریای ولایم ساحل امید کو ؟
مردم از بس خورده ام شلاق این گرداب را
شد حدیث رزم من افزون تر از جنگاوران
گرچه طفلم من ندارم قدمت اصحاب را
پای مجروحم ندارد تاب ، برخیزم ز جا
ای پدر سیلی نبرده از سرم آداب را
باغبان عشق رفتی تا بهشت آرزو
دست گلچین از چه دادی غنچه ی شاداب را
اجر ذکرت را رخم از ضربه ی سیلی گرفت
پاک کن با دست خود از چهره ام خوناب را ؟
طاق ابروی تو محراب نماز عمه بود
ای پدر جان کی شکسته حرمت محراب را ؟
تشنه می میرم به یاد کام عطشانت پدر
تا کنم رسوای داغ تو به عالم آب را
شاعر : سید محمد میر هاشمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


