.jpg)
به راه خویش نمی شد ادامه داد پدر
به ضربه ای به رخم، انحراف می خوردم
هرآنچه بر سر زهرا رسید ارثم شد
میان این همه، سیلی اضاف می خوردم
همینکه نام تو را عاشقانه می بردم
خدا گواست کتک را گَزاف می خوردم
شبیه فاطمه بودم که صورتم این شد
وگرنه فاطمه بودم غلاف می خوردم
میان کوفه تو را پادشاه خود خواندم
لگد به خاطر این اعتراف می خوردم
*****
قديم مهرية مادرت سراب نبود
دل رقيه ات از داغ تو كباب نبود
درست مثل هميشه چه هيبتي داري
ولي گذشته سرت اينچنين خضاب نبود
به جان عمة مظلومه سهم من بابا
ميان شهر ستم رشتة طناب نبود
ميان كوفه و شام و خرابه و صحرا
براي من به جز از ماتم و عذاب نبود
و جاي دختر شيرين زبانت اي بابا
كنار خواهر تو مجلس شراب نبود
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
ميان معركه آتش گرفت گيسويم
نشست دست پليدي به روي مينويم
از آن شبي كه ز ناقه فتادم، اي بابا
رمق نمانده در اين دست و پا و پهلويم
سرِ تو را به همين قطره اشك چشمانم
كنار عمة ماتم كشيده مي شويم
كمي نگاه كن اي سر بريده ام، بنگر
به چشم هاي سياه و كبود و كم سويم
كمي نگاه كن اين صورت مرا و، ببين
چگونه دست يهودي نشسته بر رويم
به شام، هر كه مرا ديد گفت خارجي است
همين سبب شد اگر كه شكست ابرويم
تمامیِ بدنم تير مي كشد بابا
ضعيف تر شده از روز قبل بازويم
سري تو سوخت ميان تنور، اما من
ميان معركه آتش گرفت گسيويم
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
زبانحال حضرت زینب (س) در مصائب حضرت رقیه (س)
دیشب اسیر سلسله و صبح در سجود
غیر از حسین در دل من هیچ کس نبود
دیشب سه ساله دخترکی غرق شور و آه
هر دم غزل ز پاره ی رگهات می سرود
این دخترت مرا به تو هی میدهد قسم
گفتم پدر به داد تو خواهد رسید ، زود
حق دارد او اگر فقط از حال می رود
صد تازیانه آمده بر این تنش فرود
این دختر سه ساله چقدر ، زجر می کشد
کم مانده بر سرش بزنند یا اخا عمود
دختر سه ساله مثل گل است هی لگد نزن
والله می شود کَمه کم پهلویش کبود
می پرسد از من و ز همه همسرت رباب
شیر آمده به سینه ام اما بگو چه سود ؟
جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
.jpg)
یا حضرت رقیه (س)
از درد کوچه های پر از غم نگو نگو
از قدّ عمه ام که شده خم نگو نگو
بابا به روی نیزه تو را تاب داده اند ....
از این عذاب ماه محرم نگو نگو
بابا نگاه زجر مرا زجر می دهد ...
دنیا شده شبیه جهنم نگو نگو
دردی شبیه درد کمر در سر من است
از ضربه های سخت و دمادم نگو نگو
هر چند لحظه دنده ی من درد می کند
از این اسیر بی کس و پر غم نگو نگو
از مادرم بگو که در آن کوچه ضربه خورد
از مجتبی بگو که همان بین کوچه مرد
جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب

از فرورفتگی خار بدم می آید
از مکافات,از اشرار بدم می آید
دختری را به خرابات مکانش ندهید
من از این نحوه ی رفتار بدم می آید
سنگ ها از در و دیوار به ما آوار شد
تا ابد از در و دیوار بدم می آید
موقع غارت گوشواره کمی رحم کنید
که من از غارت گوشوار بدم می آید
پیش طفلی سر بابا نگذارید دگر
تا قیامت من از این کار بدم می آید
و من از چانه زدن خاطره ی بد دارم
به خدا از ته بازار بدم می آید
شاعر : یاسین قاسمی
ادامه مطلب

این مردمان به شهرت من خنده می کنند
هـر دم به ایـن نجابـت من خنده می کنند
جـایـم بـه روی دوش عمـو بــود یک زمـان
حــالا بـه ایــن اقـامـت من خنده می کنند
از بس که مشت زد به سرم مرد بی حیـا
ایـنــان بـه جــان تمّـت من خنده می کنند
بابا شنـیـده ای کـه زبـانـم گـرفـتـه است
اینجـا همـه بـه لکنـت من خنده می کنند
از تــرس زجــر لکنـت مـن بیـشـتـر شـده
اینجـا به شکل صحبت من خنده می کنند
خیــره بـه سـوی مـن کـه ادا در بیـاورنـــد
ترسیده ام به وحشت من خنده می کنند
طفـلـم ولـی خمیـده کنـم طی مسیــر را
این هـا به قـد و قامـت من خنده می کنند
یک دست مـن به وقت قنـوتم بلنــد شـد
مــردم بـه ایـن عـبـادت من خنده می کنند
اشـیــای زیـنـتـی مــرا تـــاب می دهـنــد
ایـن هــا بـــرای زیـنـت من خنده می کنند
در بــیــــن ازدحـــام عـمـــو را صــــدا زدم
بـا هـلـهـلـه بـه جــرأت من خنده می کنند
گشتـه حـراج عـزت مـن مـردنـم کجاست
مــردم هـمـه بـه عـزت من خنده می کنند
نعره کشیــده است بیا چون گران نیست
دارنــــد روی قـیـمــت من خنده می کنند
راز و نـیـــاز بــا ســر تــو لـذت مـن اسـت
ایـن مـردمــان بـه لـذت من خنده می کنند
سیدمحسن حبیب الله پور
ادامه مطلب

نبودی ببینی دلم زار شد
به دست کسی چشم من تار شد
نبودی ببینی چگونه پدر
خرابه به فرق من آوار شد
برای من عمه ز بس گریه کرد
نبودی ببینی که بیمار شد
بیا و مرا از خرابه ببر
خرابه هم از گریه بیزار شد
ز درد سر و درد بازو پدر
دوباره یتیم تو بیدار شد
همینکه من از اهلبیت توأم
برای همه باز انکار شد
من هر روز با روزه سر میکنم
وَ گریه برای من افطار شد
کجا بودی ای نور چشمان من
نبودی ببینی دلم زار شد
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

باور نداشتم که بيايي برابرم
امشب تويي برابرمن نيست باورم
هرچند بال پرزدنم را شکسته اند
اما براي باتو پريدن کبوترم
دستي نمانده حلقه کنم دور گردنت
مويي نمانده تا بکشي شانه بر سرم
از شعله هاي بام فقط پلک تو نسوخت
آتش گرفت دامن و سوخت معجرم
حتي براي ناله زدن هم امان نداد
دستي که خورد بر رخم و کرد پرپرم
امشب رسيده اي به تماشاي مادرت
امشب رسيده اي به نفس هاي آخرم
شاعر:حسن لطفی
ادامه مطلب

بر روی زخمم جز نمک مرهم ندیدم
خیری از این دنیا و از عمرم ندیدم
با اینکه از این دشمنان بد دهانت
حرف بد و بی احترامی کم ندیدم...
اما به من آموخت عمه تا بگویم
"من غیر زیبایی در این ماتم ندیدم" *
مانند مادر در کنارم بود عمه...
تا بود عمه در کنارم غم ندیدم
از ازدحامی که به دورت بود بابا...
یک گوشه ای از پیکرت را هم ندیدم
هر چه صدایت میزدم:بابای خوبم...
چیزی به غیر از سیلی محکم ندیدم
حالا که از راه آمدی کنج لبت کو...؟
هر چه سرت را پشت و رو کردم ندیدم!
یاسین قاسمی
ادامه مطلب

بر چشم های کوچکم سویی نمانده
بعد تو بابا جون,هیاهویی نمانده
تا شام,من پشت سر تو می دویدم
دیگر توانی نیست,زانویی نمانده
دست مرا بستند از ناقه بیفتم
با صورتم بابا... ابرویی نمانده
یک گوشه ای از دامنم آتش گرفت و...
گیسو نمانده,مژه و مویی نمانده
دست روی دیوار خرابه میگذارم
چاره جز این هم نیست,پهلویی نمانده
جانی ندارم تا در آغوشت بگیرم
خرده مگیر از من,که بازویی نمانده
یاسین قاسمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


