سید محمد جواد غفورزاده (شفق)
حضرت رقیه(س)-شهادت
ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود
می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود
بود اول مصیبت من غصۀ فراق
دردا که داغ هجر غم آخرم نبود
ای ماه من، به کلبۀ احزان خوش آمدی
بی روی تو فروغ به چشم ترم نبود
خون جگر به خوان پذیرایی من است
شرمنده ام که سفرۀ رنگین ترم نبود
ای روشن از جمال تو صبح امید من
در کودکی یتیم شدن باورم نبود
منزل به منزل آمدم امّا هزار حیف
در راه شام سایۀ تو بر سرم نبود
شد خورد استخوان من از تازیانه چون
تاب تحمل این همه در پیکرم نبود
ناز مرا به ضربت سیلی کشید خصم
بابا گمان نبر که نوازشگرم نبود
تا زنده ام، به جان تو مدیون زینبم
جز او کسی به فکر من و خواهرم نبود
افتادم آن شبی که ز ناقه به روی خاک
از ترس، مرده بودم اگر مادرم نبود
جز دیدن جمال امام زمان «شفق»
در روزگار آرزوی دیگرم نبود
ادامه مطلب
محمدحسین صغیر اصفهانی
امام حسین(ع)-حضرت رقیه(س)-شهادت
چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟
که عالم را از آن دیوانه کردی
نمی دانم چه کردی کز غم خود
جهان را تا ابد غمخانه کردی
گرفتی دین و دادی هستی خویش
حقیقت همّتی مردانه کردی
سراپا سوختی چون شمع خود را
چه جان ها گرد خود پروانه کردی
نه تنها سوختی از آشنا جان
که هم خون در دل بیگانه کردی
نهان از خویشتن یکدانه گوهر
به شهر شام در ویرانه کردی
یزید شوم را تا حشر رسوا
ز شرح حال آن دردانه کردی
ادامه مطلب
محمدمهدی نورقربانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
پهلوانش را نگاهی کرد قدری جان گرفت
رفت بالای سر ماه حرم قرآن گرفت
غصه می نوشید از لب های گلدان ها ولی
تا عمو را دید ...دیگر غصه اش پایان گرفت
آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت
دفتر پیشانیش بوی گل و ریحان گرفت
رفت اما...برنگشت آخر... نفهمید او چه شد ؟؟!!
تیر بر چشم عمو می خورد یا طوفان گرفت
با خودش می گفت حتما خواب میبیند ولی
گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...
نیمه شب ... بغضش شکست و چشم خود را باز کرد
یک نفر با تشت آمد ناگهان باران گرفت
ادامه مطلب
ولی الله کلامی زنجانی
حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت
من به یزید چیره ام کو به هنر نظیره ام
جلوه ای صبح روشنم کوکب شام تیره ام
قبر مطهرم هنوز عطر بقیع می دهد
من گل یاس زینبم فاطمۀ صغیره ام
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت رقیه(س)-شهادت
باید برای خود بصری دست و پا کنم
بر دیدنت ره نظری دست و پا کنم
یک ذرّه بود و آن هم از آن حادثات ریخت
باید برای خود جگری دست و پا کنم
با سنگ های ریز و درشت زمین نشد
تا جای خواب مختصری دست و پا کنم
گفتی که شام وصل چو مویت بلند باد
باید موی بلندتری دست و پا کنم
بیعت نکرده بود به دستم حنا هنوز
شد قسمتم ز خون اثری دست و پا کنم
چون رنگ روی خود بپرم تا سر فلک
مثل عمو چو بال و پری دست و پا کنم
پیراهنی بس است برای مسافرت
بی معنی است دردسری دست و پا کنم
ادامه مطلب
مهدی مردانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
خورشید به خون نشسته و ای وای اگر شب برسه
نوبت آوارگی و غربت زینب برسه
کوفه ببین مهموناتو زار و زمین گیر میارن
چه رسمیه که مهمونو تو غل و زنجیر میارن
بگو مگه برای دل راهی به غیر ناله هست
وقتی میون اسرا یه دختر سه ساله هست
یه دختر سه ساله که نشسته رو خاک زمین
خون داره گریه می کنه با دوتا چشم نازنین
همش می گه به عمه که من بی بابا خواب نمی خوام
فقط بگو عموم بیاد من که دیگه آب نمی خوام
سرو می گیره تو بغل میزاره روی زانو هاش
با سرِ خونیِ باباش حرف می زنه یواش یواش
سلام بابای خشگلم الهی قربونت برم
من گریه کردم اما تو دست نکشیدی رو سرم
یه عمر رو زانوهای تو نشسته بودم نازنین
واسه یه دفعه هم شده تو روی زانوهام بشین
می خوام باهات حرف بزنم حسابی درد و دل کنم
اشک از چشام اونقد بیاد تا این خاک ها رو گل کنم
دشمنا با خندهاشون به قلب عمه نیش زدن
بابایی بعد رفتنت خیمه ها رو آتیش زدن
ببین بابا صورتمو از سیلی سوخته دود شده
پهلوی مادر تو هم همین جوری کبود شده
تو چشمای عمه ببین انگاری بارون اومده
بابایی قربونت برم لبات چرا خون اومده
واسه همیشه انگاری چشماشو بسته دخترک
شاید تو خواب رو زانوی بابا نشسته دخترک
ادامه مطلب
محمد فردوسی
حضرت رقیه(س)-شهادت
آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده
چِقَدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده
زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم
علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟!
وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است!
هر کجای بدنم می نگرم زخم شده
قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟
به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده
جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن
جای این چند موی مختصرم زخم شده
جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم
سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده
زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!!!
زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت رقیه(س)-شهادت
آمدی بابا، ببین مشتاق دیدارم هنوز
خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز
بارها جان دادم از هجرت وفایم را ببین
باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز
شمر، سیلی بر رخم زد تا نگویم نام تو
لیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوز
یکشب از اشتر فتادم بس که زجرم زجر داد
مدتی زین ماجرا بگذشته بیمارم هنوز
عمه ام زینب ز مادر مهربانتر با منست
می دهد شب ها تسلّی بر دل زارم هنوز
گر چه از بی طاقتی بنشسته می خواند نماز
با چنین احوال می باشد پرستارم هنوز
گل چو شد روئیده دیگر همنشین خار نیست
من شدم پرپر ولی آزرده از خارم هنوز
این شنیدم تشنه لب رفتی سفر بابا ببین
آب دارم بر تو در چشم گهر بارم هنوز
«سازگارا» فخر کن، برگوی تا پایان عمر
من مصیبت خوان برای آل اطهارم هنوز
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
آمدی با رأس خونین ای پدر
لاله ای در دست گلچین ای پدر
خیر مقدم دیدن ماه رُخت
بر دلم بخشیده تسکین ای پدر
می شود با چلچراغ اشک من
امشب این ویرانه تزیین ای پدر
اشک سرخ و چهره زرد، و تن سیاه
سفره ام گردیده رنگین ای پدر
از غمت هر شب نخفتم تا سحر
شاهد من بود پروین ای پدر
من گل نشکفته، پرپر گشته ام
وای از بیداد گلچین ای پدر
هر چه تلخی دیده ام از راه شام
شور عشقت کرده شیرین ای پدر
رونمای روی تو جان می دهم
چون مرا نَبْوَد به از این، ای پدر
ادامه مطلب
محسن حنیفی
حضرت رقیه(س)-شهادت
به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!
به ماه تا که تو را می دهم نشان بابا!
تو بعد نیزه و طشت و تنور و خورجین ها
شدی به کودک ویرانه میهمان بابا!
کلافه کرده مرا این خرابۀ تاریک
کلافه کرده مرا درد استخوان بابا!
هراس دارم از این کوچه های نامحرم
ز بس که طعنه شنیدم از این و آن بابا!
خرابه تکیه و منبر شده است دامانم
گلوی تشنه و زخم تو روضه خوان بابا!
تو زخم روی لبت خورد و من سر جگرم
ز بس که زد به لبت چوب خیزران بابا!
تو را به گودی مقتل کشیده اند و مرا
کسی به سمت خرابه کشان کشان بابا!
کشید زلف تو را مشت شمر در گودال
کشید موی مرا دست ساربان بابا!
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


