حضرت عباس(ع)-شهادت

 

بد جـور سرت بـه دردِ سـر افتاده

در اَبـرویِ تـو زخـمِ تـبـر افتاده

با آب چه كرده ای كه آتـش شده و

دنـبـالِ لـبِ تـو در بـه در افتاده

بر سینۀ تو كه خواهشِ اصغر داشت

یـك عـلقـمـه تـیـر بیشتر افتاده

ایـن معجـزه¬ی پـیمبرِ علقمه است؟

هـر گـوشه ای یـك تكه قمر افتاده!

از ایـن همه زخـمِ رویِ هـم فهمیدم

یـك لشكرِ نـیـزه بـا تـو در افتاده

یا جایِ سه شعبه یا كه ...وای از دلِ من

چـشمِ تـو ز حـدقه بـه نـظر افتاد؟

از ضـربِ عمـودِ آهـنِ سخت و صقیل

انـگار بـه شـانـه نصـفِ سر افتـاده

امـكانِ تـكان دادنِ تـو اصلاً نیـست

عبـاس بـه صحـرا چـقـدر افتاده

بـرخیـز امـامِ بـی كسی را دریـاب

در پـیـشِ تـو مثـلِ مُحتـضر افتاده

سـردارِ رشـیـد قـابـلِ بـاور نیست

ایـنـقـدر قـدِ تـو مُـختـصر افتاده

ای سـاحـلِ امیـد، هـمـه زنـدگیم

بـعـدِ تـو بـه امّـا و اگـر افـتـاده

انـگشت نـمـایِ لـشكـرِ هـلهـله ام

دنـبـالِ دلـم خـونِ جـگر افـتـاده

از دامـنِ فاطمـه بـه مـعراج بـرو

طـیّـار تـریـنِ بـال و پـر افـتـاده

این ضـجّۀ پـوشیۀ ناموسِ من است

بـر خیـز كه خیـمه در خـطر افتـاده

گـوشـوارۀ دختـرانِ مـن می لرزد

در مـعـرضِ حمـله بـیـشتر افتـاده

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

بازویت را به زمین میکِشی و میکُشی ام

این چنین پازدنت، پازده بر دلخوشی ام

ای علمدار رشیدم چه به هم ریخته ای!

دست و پا میزنی و غم به دلم ریخته ای

سرو بودی همه ی برگ و برت زرد شدند

تا که دستان تو افتاد همه مرد شدند!

چه کس اینگونه به خود حقِّ جسارت داده؟

به روی قرص قمر ردِّ عمود افتاده

دستت افتاده و یک تیر به چشمت زده اند

نقش بر خاک شدی و همه شان آمده اند

بلبل خوش سخنم بال و پرت ریخته اند

روبهان شیر شدند و به سرت ریخته اند

ماه شب های سیاهم به چه روز افتادی؟

همه ی پشت و پناهم به چه روز افتادی

سرو رعنای برادر چقدر خم شده ای!

شاه شمشاد قدان!خردشدی، کم شده ای

جانِ داداش بیا قلب حرم را نشکن

قوّت زانوی زینب! کمرم را نشکن

آب اگر ریخت عزیزم به فدای سرِ تو

کمر من شد اگر خم به فدای سر تو

تو اگر آب نیاری هم عزیزی عباس

و اگر دست نداری هم عزیزم عباس

هیچ کس آب نمیخواست فقط خیمه بیا

دختر فاطمه تنهاست فقط خیمه بیا

تو بمانی همه ی قوم سرم میریزند

پاشو عباس، نباشی به حرم میریزند

قسمت می دهم ای یار بیا برگردیم

جان شش ماهه!علمدار بیا برگردیم

ترسم این است بمانی تو و تکرار شود

کوچه و سیلی و دیوار... بیا برگردیم

خواهر غم زده ام باز بلا می بیند

می برندش سوی بازار بیا برگردیم

خیمه بی پشت و پناه است رقیه تنهاست

پسر حیدر کرار بیا برگردیم

جان عباس به من رحم کن و خیمه بیا

قسمت می دهم ای یار بیا برگردیم 

 

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

پشت هر تیر پر درآوردم

از دل ابر، سر درآوردم

آسمان، خاک زیرپای تو بود

از همانجا قمر درآوردم

دوش گفتی به من "بنفسی انت"

من از آن جمله پر درآوردم

رجزی خوانده ام که از دشمن

بانگ(( این المفر)) درآوردم

بارها اهل لشگر خود را

از لهیب خطر درآوردم

پسر حیدرم کزین لشگر

با نهیبی پدر درآوردم

تا به پای تو خون دل ریزم

تیر از دیده تر درآوردم

 

سعید حدادیان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت-بحر طویل

 

زمین محشر عظمی ست

چه شوری ست ، چه غوغاست

از این حال زمین لرزه به دلهاست

نه پستی ، نه بلندی و نه دریاست

رسیده ست همان روز قیامت

همان لحظه ی موعود

که فرمود خدا ، زود رسد زود

خلائق همه در حال فرارند

و بی تاب و قرارند

آرام ندارند

که این روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است

که مردم همه اینگونه پریشند

نه در فکر پدر یا پسر و مادر و فرزند

همه در پی خویشند

همه مست

همه بیخود و مدهوش

***

که ناگاه ...

رسید از سوی حق نفمه ی چاووش

الا اهل قیامت همه ساکت

و سرها همه پایین

و ای جمله خلائق همه خاموش

شده گوش

سراسر ، همه ی عرصه ی محشر

پر از آیه ی کوثر

ملائک همه در شور ، غزلخوان وجود گل حیدر

گل یاس پیمبر

چه حالی ست؟ خبر چیست؟

قدم رنجه نموده ست به محشر

یگانه گهر حضرت داور

الله اکبر ، الله اکبر

یا حضرت زهرا ، صدیقه ی اطهر

***

ملائک همگی بال گشودند

و فرش قدم مادر سادات نمودند

آری ، خبر این است

امید همه آمد

جبریل صدا زد که بدانید ؛

انگیزه ی خلق دو جهان فاطمه آمد

***

شده مات جلالش همه ی ناس

و پیچیده به محشر همه جا عطر گل یاس

بر روی ملائک همگی شبنم احساس

زهراست و آن وعده ی شیرین شفاعت

بر چشم ترش اشک نشسته ست چو الماس

و بر دست کبودش

اسباب شفاعت

همان دست جدا از تن عباس ...

***

زهرا شده گریان اباالفضل

شده گریه کن و نوحه سرای غم چشمان ابالفضل

مردم همه ساکت

همه مبهوت

و حیران ابالفضل

که این فاطمه ابر کرم و رحمت و عشق است

که از او شده جاری به لب خشک زمین

بارش باران ابالفضل

***

و آنگاه همه از دهن یاس شنیدند:

الله قسم میدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار الها تو ببخشا

هرکس که زده دست به دامان ابالفضل

در آن سوی دگر در صف یاران ابالفضل

همه مات از این هیبت عباس

که یک بار دگر روضه و گریه

و یک بار دگر سینه زنی ، غربت عباس

خدایا شده بر پا به قیامت

یکبار دگر هیات عباس

***

عباس همانی که کفیل الحسنات است

مانند حسین بن علی کشتی عشق است و نجات است

هر قطره مشکش ، اقیانوس حیات است

شرمنده زشرمندگی آب فرات است

***

با گریه ی زهرا

دیدند خلائق همگی اشک خدا ریخت

با نام ابالفضل و دستان شریفش

ترس از جگر اهل ولا ریخت

ناگاه در آن حال پریشان دل مادر سادات ،

در آن حالت گریان دل مادر سادات

آمد ز سوی حضرت معبود ندائی

که زهرا تو همه کاره ی مایی

***

تا باز به چشم همه ی خصم رود خار

تا اینکه ببینند همه وعده ی دیدار

تا کور شود هرکه به دنیا ز حسد کرد

حق تو و فرزند تو را ضایع و انکار

بخشم به تو هرکس که تو گویی

ای شیر زن حیدر کرار

خود دانی و چشمی که شده خیس

به اندازه بالی مگسی بهر علمدار ...

 

محمد ناصری

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

می رود از خیمه رهایش کنید

شعله ور اسفند برایش کنید

وای که جا دارد از این دم به بعد

حیدر کرار صدایش کنید

قامت او دید خدا امر کرد

قبله گه کرببلایش کنید

خواهر او گفت به اهل حرم

چشم زیاد است دعایش کنید

مالک قلب من و دیوانه هاست

هرچه سر اینجاست فدایش کنید

ساقی از این باده سبو می کشم

یک صدو ده مرتبه هو می کشم

صحبت این طره ی گیسو کنند

صید دو چشمان تو آهو کنند

اینهمه محراب چرا خم شدند

آمده تا سجده به ابرو کنند

گفت سه ساله به سرِ دوشِ تو

مثل عمو هست اگر رو کنند

تا که نیافتد زمین کائنات

تکیه بر این قوت بازو کنند

هیچ کسی سایه ی زینب که نیست

پای تو را پله ی بانو کنند

باده ی انگور ندانیم چیست

ما گره ی گور ندانیم چیست

رزم بیاموز در این کار زار

تا که در آری ز سپاهی دمار

چشم تو کافیست که حیران کند

تا چه رسد رقص کند ذوالفقار

میمنه را دوخته بر میسره

فرق ندارند یمین و یسار

یک طرفت ناله ی این المفر

یک طرفت لشگری و در فرار

نیست عجب ساقی لبها شدی

ریخته بر شانه ی تو آبشار

رفته حرم خواب،تو پا در رکاب

نغمه ی لالایی طفل رباب

دید عطش روضه ی تو پا گرفت

چشم تو را گریه ی زهرا گرفت

خواست زند بوسه به دست تو آب

موج شد و دامن دریا گرفت

ای پدر مشک عمود آمد و

شد ترک و راه تماشا گرفت

دستِ تو اوفتاد زمین کف زدند

مادری از شیر علی را گرفت

بر سر تو ریخته و می برند

غارت و دعوا شد و بالا گرفت

فرق توو ابرویت از هم گسست

وای که یک تیر هم آنجا نشست

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مردی که به جستجوی دریا می رفت

با شکوه به گفتگوی دریا می رفت

هنگام نزول اشک از دیدۀ مشک

دیدند که آبروی دریا می رفت

 

زکریا تفعلی

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

گفتند بس که وصف کرامات چشمتان

اصلا عجیب نیست شوم مات چشمتان

چندین صحیفه یا که مفاتیح می شود

یک شرح مختصر ز مناجات چشمتان

ابرو نه ، ذوالفقار حمایل نموده ای ؟

بالای تیر ها و مهمّات چشمتان

دشمن به تیر چشم شما رام می شود

اینگونه گفته اند ز حالات چشمتان

بر روی نیزه قاری قرآن چو می رسید

می خواند روبروی تو آیات چشمتان

چشمی که تیر خورد چه کم از دو دست داشت؟

باید بنا نمود مقامات چشمتان

از روی نیزه نیز نگاه تو کافی است

این تازیانه ها..... به عنایات چشمتان

تا آمدی دگر سر خود را نزد به چوب

خواهر نموده است مراعات چشمتان

باب الحوائجی و خدا را قسم بده

شاید که داد علقمه حاجات چشمتان

تنها حسین خواند در آن خون و اشک ها

در لحظه های علقمه حاجات چشمتان

 

 

سید مجتبی ربیع نتاج


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

گر نشد مشک ولی ماند امید دگرم

ببرم آب دراین کاسه چشمان ترم...

…هم شکستند همین کاسه و هم کاسه سرم

تا هوایی به سر از آب مبادا ببرم

اینچنین شدکه من  امید زدستم دادم

با سر از روی بلندی به زمین افتادم

چه کنم مشک  سر ودست و دوچشمی که تر است

کاسه هایی که شکست است دگر درد سر است

تیغ وشمشیر بیارید تنم  منتظراست

به خدا درد خجالت زحرم سخت تر است

گر نشد آب برم کاش خودم آب شوم

تا که جاری به سوی خیمه ارباب شوم

ای خدا سایه ای از دور... مبادا آقاست

نه حسین بن علی نیست زنی از زنهاست

نکند زینب کبراست  خدا یا تنهاست

... پسرم گفت به من, تا بشناسم زهرا ست

گفت گر مادر تونیست منم مادر تو

آمدم گریه نکن آب فدای سر تو

...اذن دادند  که بر فاطمه مادر گفتم

آرزویی به سرم بود که آخر گفتم

جان من شد همه یک آه و برادر گفتم

هقی هقی کردم و با گریه مکرر گفتم

چقدر لفظ اخا مثل عسل شیرین است

گرچه از دست تهی ام سر من پایین است

به اخا گفتن من لفظ بلی می آید

تار دیدم که حسین بن علی می آید

گوییا جلوه ای از رب جلی می آید

خسته و تشنه و درمانده ولی می آید

زیر لب زمزمه کردم به فدای تو حسین

بخورد بر سر من درد و بلای تو حسین

نیست بر دیدن چشمت به دو چشمم رویی

کاش میشد که به جان از تو کنم دلجویی

یا که بر راه تو با مژه زنم جارویی

یا به چشمم بنشینی به کنار جویی

ولی افسوس دگر چشم ندارم آقا

هر چه را داشت ابالفضل, گرفتند آنرا

تارسید او به سرم گفت چرا تا شده ای

قد قاسم شده ای پخش به صحرا شده ای

رفته ای  آب بیاری خود دریا شده ای

خوش بحال لب اصغر که تو سقا شده ای

ناله ای زد که چنان درد به پهلوش نشست

به گمانم کمرش بود که از غصه شکست

گفتم ازآب  صدازد  که چه آمد به سرت

گفتم از آب صدازد چه شده بال و پرت

گفتم از آب صدا زد که چه شد زخم سرت

گفتم از آب صدا زد چه شده چشم ترت

اوبه رویم نزداما خبرش میپیچد

که اگر آب نباشد  پسرش  میمیرد

از خجالت همه جان و تنم شد فریاد

تا سرم  را به سر دامن مهرش جاداد

چشمهایم که به چشمان برادر افتاد

تازه دیدم چه قدر پیر شده ان شهزاد

قامتش خم شده و بی کس و تنها مانده

جان او پیش علی اکبر او جا مانده

با همان قامت  خم دور سرم  می چرخید

دستهایی که جدا شد زتنم می بوسید

ناله میزد به من و وضع تنم میگریید

دشمنش هلهله میکردو به او می خندید

گفت با گریه مرو تا که زمینم نزنند

کوفیان سنگ دگر سوی جبینم نزنند

مرو  از دست حرامی نکشم منت آب

لا اقل رحم کن عباس برآن طفل رباب

بعد تو زندگی اهل حرم هست عذاب

به کمین دشمن من مانده ببین در تب و تاب

بیشتر آب شدم گفت  همه لشگر من

میروی بعد  تو سقا چه کند خواهر من

وقت تشریح پس از رفتن جان آمده بود

صحبت از نیزه و آن تخت روان آمده بود

زخمهایم همه از غم به زبان آمده بود

حرف از معجر زینب به میان آمده بود

ای اباالفضل , فدای نخی از معجر تو

سرم از نیزه شود سایه روی سر تو

 

 

موسی علیمرادی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

کودکان چشم به راهند که سقا برسد

کاش از این سفر دور خدایا برسد

نگرانند که با بارش تیر و نیزه

دست و چشم و علم و مشک، به دریا برسد؟

دشت هم ملتهب از غصه طفلان شده است

نکند آب بدون عمو اینجا برسد

رنگ و بوی خوشی از اهل حرم دور شود

با قد خم اگر از علقمه مولا برسد

مشک هم اشک به بی دستی او می ریزد

کاش یک قطره از این مشک به دریا برسد

بر اخا خواندنش آنقدر صبوری کرده

تا که اذن از طرف حضرت زهرا برسد

در شب قدر دو چشم تو اسیریم هنوز

تا که از جانب تو مژده ی « منّا » برسد

واژه ها پشت سر هم به تو رو آوردند

تا که این شعر به دست تو به امضا برسد

 

 

روح الله گائینی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

درون رود تصویرش چه گیسویی مرتب داشت

به صورت-از شکست نور-ابرویی مورب داشت

شبیه ماه بود و آب‌ها را جذب خود می‌کرد

فرات از او به وجد آمد، نه از مدّی که هر شب داشت

همین که دست‌هایش پر شد و می‌خواست مشتی آب...

ولی دید آسمانی را که از هرم عطش تب داشت

و تصویرش به هم می‌خورد وقتی آب را می‌ریخت

به خنده باز می‌شد آن ترک‌هایی که بر لب داشت

برای آن که بنویسد غزل‌های رهایی را

قلم در دست‌هایش بود و از خون هم مرکب داشت

حماسه می‌سرود و قصه‌ی آزادگی می‌گفت

به تعداد تمام تیرها شعرش مخاطب داشت

 

محمد غفاری

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 11:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید