اشعار شب تاسوعا
گفتی میان خیمه برایت دعا کنم
فکری برای ناله ی ادرک اخا کنم
حالا که می روی ، سخنی گو ، چگونه من
بعد از تو پاسداری از این خیمه ها کنم
برخیز و بین مرا به تمسخر گرفته اند
آخر چقدر پیش تو باید نوا کنم
با من مگو که جان برادر مرا مبر
اصلا نمیشود که تو را جا به جا کنم
دیگر عبا نمانده بچینم تو را در آن
دیگر جوان به خیمه نمانده صدا کنم
من هرچه زودتر به سوی خیمه می روم
تا گوشواره های دختر دلخسته وا کنم
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – محمد علی کردی
مشک برداشت به دریا برود برگردد
پی یک جرعه تسلا برود برگردد
امر این بود که شمشیر حمایل نکند
با کمی صبر و مدارا برود برگردد
ذوالفقارش کمی آرام بگیرد به نیام
و عجل صبرکند تا برود برگردد
همه ی وحشت دشمن هم از این بود فقط
که علمدار مبادا برود برگردد
پشت یک سد هزاران نفره دریا بود
درخودش دیدکه تنها برود برگردد
هدف تیر و کمانها دل مَشکی شد تا
نگذارندکه سقا برود برگردد
دختری فکر نمیکرد به دنبال عمو
با قدخم شده بابا برود برگردد
ساعتی بعد ؛ علی... آب... سه شعبه... بابا
مانده سوی حرم آیا برود ؟...برگردد ؟...
محمد علی کردی
ادامه مطلب
کی قرار تو و عمو باشد
مه و آیینه روبرو باشد
کف العباس حول حوش غروب
نرود یادتان ، بگو باشد ؟
محمد عظیمی
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا
همه مهمان شده اند
مورها هم سر این سفره سلیمان شده اند
تازه از بس آقاست
ارمنی ها دو سه روزی است مسلمان شده اند
فاطمه خوشحال است
که مریدان ابالفضل فراوان شده اند
شب تاسوعایی
همه در روضه او دست به دامان شده اند
همۀ اهل حرم
مثل گیسوی ابالفضل پریشان شده اند
جعفر جنی گفت
در سپاهش همگی گوش به فرمان شده اند
نام عباس آمد
که سپاه عمر سعد هراسان آمد
پاسبان حرم است
هر چه ز حضرت عباس بگویی کم است
در مرام زینب
هر که در پای علمش گریه کند محترم است
مرزها می شکند
پس تفاوت نکند هر که عرب یا عجم است
کیست عباس علی
آنکه تا روز قیامت سر دوشش علم است
دستگیر همه است
گرچه در علقمه افتاده است و دستش قلم است
باد سر درگم شد
جادۀ گیسوی عباس پر از پیچ و خم است
بشکنیدش اما
تیغ ابروی ابالفضل همیشه دو دم است
آنقدر که حتی
کمر تیغ علی پیش دو ابروش خم است
خشم او مهلک بود
مات و مبهوت وقار و غضبش مالک بود
به مصیبت افتاد
پیش زیبایی او ماه ز قیمت افتاد
تا ابالفضل آمد
لشکر کوفه تکان خورد و به زحمت افتاد
هر که آمد به جلو
از رجز خواندن سقا به فلاکت افتاد
تیغ او جای خودش
با نگاهش دو سه لشکر به هلاکت افتاد
گر چه دشمن می تاخت
جنگ را رزم ابالفضل عقب می انداخت
از حرم شیر گذشت
پس به کارش گره افتاد به تکبیر گذشت
آه تیر باران شد
او جوان آمده بود علقمه و پیر گذشت
ارباً اربا شده است
چقدر از تن او نیزه و شمشیر گذشت
با سه تا شعبۀ خود
از جلو آمد و از پشت سرش تیر گذشت
دور او حلقه زدند
آه جان کندن سقا چقدر دیر گذشت
جگرم تیر کشید
یا اخا گفتی و یک آن کمرم تیر کشید
شاه از پا افتاد
خبر آمد وسط علقمه سقا افتاد
کار در هم پیچید
چشم لشکر که بر آن قامت رعنا افتاد
آب رفته از تنش
چند عضو بدنش روی زمین جا افتاد
تیر در چشمش بود
مثل آن میخ که بر سینۀ زهرا افتاد
بی علمدار شدیم
علم افتاد زمین سخت گرفتار شدیم
لشکری کف می زد
اصلا انگار نه انگار عزادار شدیم
آه، سر غارت دارند
تازه انگار به این قوم بدهکار شدیم
زیر لب زینب گفت
بچه ها دربه در کوچه و بازار شدیم
روضه این شد آخر
رو گرفتند زنان حرم از یکدیگر
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – محسن حنیفی
برای آینه بودن که انتخاب شدم
چو ماه مطلع انوار آفتاب شدم
مرا هر آینه ذخرالحسین میخواندند
دعای فاطمه بودم که مستجاب شدم
امان که مشک تهی آب روی من را ریخت
من از خجالت لبهای تشنه آب شدم
ابوتراب شدم تا به خاک افتادم
اسیر کینه ی قوم بنی شراب شدم
چقدر نیزه تشنه به جان من افتاد
که جرعه جرعه پر از زخم بی حساب شدم
بجای دست بریده دو بال سهمم شد
پناه روسری و خیمه و حجاب شدم
دلم شکسته سرم را به حرمله دادند
که مزد ذبح علی کودک رباب شدم
امان ز شمر و امان نامه...حال هم که سرت...
خجل ز نسبت خود با بنی کلاب شدم...
محسن حنیفی
ادامه مطلب
ابالفضل...
امیرلشگر من دست من به دامن تو
رباب مانده و امید آب بردن تو
به اهل خیمه سپردم که آب گردن من
بلند گر نشوی خون من به گردن تو
ز بس که تیر تنت خورده ماه طایفه ام
نشد که نور بگیرد لبم ز روزن تو
عبای من که نصیب علی شده ماندم
چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو
دو تیر با دو کمان و سپاه مژگان کو؟
چه امده سرچشمان مرد افکن تو
بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست
حصار امن خیامم نگاه روشن تو
بلند شو که نشیند هر آنکه استاده
برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو
بلند شو گره از کار خیمه ها وا کن
که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو
موسی علیمرادی
ادامه مطلب
وای وای...
ناگاه میان خون علم افتادو
ترسی به دل اهل حرم افتادو
در علقمه آنچنان مکرر شده که
با دیدن او حسین هم افتادو
با زینب خود حسین گفته خواهر
بالای سرش تا برسم افتادو
تا آمدمش کمک کنم،حرمله گفت؛
تا تیر به صورتش زدم...افتادو
با نیزه و شمشیر و عمود و طعنه
بدجور تصور بکنم افتادو
می ریخت تنش پشت سرش...یعنی که
سقای حرم قدم...قدم افتادو
پاشید سرش به روی زانوهایش
ناگاه میان خون علم افتادو...
نیما نجاری
ادامه مطلب
ابالفضل...
با وجودت درهجوم درد سنگر داشتم
دست تو در دستهایم بود شهپر داشتم
گرچه در دل داغ قاسم داغ اکبر داشتم
لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم
تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا
تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا
جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا..
من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا
رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا
من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا..
تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است
به حرم برگرد که درخیمه هایم محشر است
از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم
تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم
قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم
بوی زهرا میرسد هروقت اینجا میرسم
حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود
لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود
تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست
داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست
پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست
گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست
ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید
برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید
تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود
چشم تا میدید روبه دور جسم شیر بود
طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود
تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود
دست سویش میبرم دردت مکرر میشود
حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود
بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود
خیمه ها از حمله اشرار غارت میشود
وای من بر چادر زینب جسارت میشود
از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود
خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر
هرزه چشمند این جماعت چشمهاشان را بگیر
سید پوریا هاشمی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
تو عارف اولیا شناسی عباس
تندیس وفا ، صفا شناسی عباس
درگوشه پرچمت نوشتی با خون
عبدالصالح ، خداشناسی عباس
ولی اله کلامی زنجانی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
تیری که از تجلّی تو پر درآوَرد
پس میرود ز پشت سرت سر درآوَرد
با تکه تکه کردن جسم تو؛ کوفه خواست
از پا مرا ز داغ برادر درآورد
او قصد آب داشت؛ وگرنه برادرم
با حملهای دمار ز لشگر درآوَرد
تیری که خوردهاست به چشم تو عاقبت
سر از گلوی تشنهی اصغر درآورد
این هلهله ز کشتنت اصلاً عجیب نیست
لشگر جلوتر آمده؛ معجر درآورد
زینب دوید قبل هجوم حرامیان
از پای بانوان؛ همه زیور درآورد
پاشیدهتر شوی چو بخواهد حسین؛ گر
حتی همین که تیر ز پیکر درآورد
***
احسان محسنی فر
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


