ابالفضل...

 خیل دشمن همگی خنده کنان در بر تو

 روی تل بر سر و بر سینه زند خواهر تو

 گرچه نیست ام بنین از غم تو گریه کند

 در عوض فاطمه آمد که شود مادر تو

 

علی صباحی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا عباس (ع)

 

ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ، ﮐﺠﺎ ﻣﻦ ﻟﻌﻞ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ!
ﺑﻨﺪ ﻣﺸﮏ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﺨﻠﺴﺘﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺷﺪ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ، ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺩﺟﻠﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺁﺑﺶ ﭼﻪ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ؟ ﺍﮔﺮ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺭﺯﻭ، ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻋﻠﻘﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﺠﻠﺖ ﺩﺳﺖ ﺗﻬﯽ
ﻇﻬﺮ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ، ﻏﻢ ﺷﺎﻡ ﻏﺮﯾﺒﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﻄﺶ ﭘﮋﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺷﮏ ﭼﺸﻢ
ﺣﯿﺮﺕ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﮔﻠﺸﻦ ﺗﻮﺣﯿﺪ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺯ ﺍﺷﮏ
"ﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﻘﺪﻩ ﯼ ﺩﻝ، ﭼﺸﻢ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ"
 
ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﺪ ﮐﯽ ﻣﺮﺍ ﺧﻂ ﺍﻣﺎﻥ ﺍﻫﺮﻣﻦ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺍﯼ ﻣﺮﺍﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ! ﺍﯼ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺳﺎﻻ‌ﺭ ﻋﺸﻖ!
ﭘﺎﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺍﺯ ﺣﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﺏ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﺎ ﮐﺒﻮﺗﺮﻫﺎﯼ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺗﻮ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﭘﺮ، ﻋﺬﺭ ﺑﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ، ﺍﺷﮏ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺑﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺗﯿﺮ ﺳﺘﻢ ﺷﯿﺮﺍﺯﻩ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ
ﺭﻭﯼ ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻟﺒﻢ، ﺁﯾﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺑﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺮ ﻣﺎﻩ ﺟﻤﺎﻟﺖ ﺑﻨﮕﺮﻡ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 
ﺍﺷﮏ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ "ﺷﻔﻖ" ﺷﺪ، ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻏﻢ، ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
 

 

محمد جواد غفور زاده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ﺍﻓﺘﺎﺩ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻓﺬ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ
ﺧﺸﻜﻴﺪ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮔﻠﻮﻯ ﺁﺏ
ﺩﺳﺘﺖ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ
ﻧﺎﺧﻮﺭﺩﻩ ﺁﺏ ﺩﻳﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻰ ﺯ ﺭﻭﻯ ﺁﺏ
ﺑﻮﺳﻴﺪ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﺗﺮﺍ ﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﮔﻔﺖ
ﻣﺸﺘﻰ ﺑﻨﻮﺵ ﺗﺎ ﻧﺮﻭﺩ ﺁﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ
ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﺁﺏ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺭﻳﺨﺘﻰ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ ؟
ﺩﺍﺩﻯ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﺳﺮ ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﺷﻮﻧﺪ
ﺳﻴﺮﺍﺏ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺣﺮﻡ ﺍﺯ ﺳﺒﻮﻯ ﺁﺏ
ﺗﺎ ﺷﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﺗﻴﺮﻩ ﺑﻼ‌ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻣﺸﻚ ﺗﻮ
ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺗﺸﻨﻪ ﮔﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﻯ ﺁﺏ
**((**ﻧﻮﺭﺍﻳﻴﺎ**))** ﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻛﻰ ﺭﻭﺩ ﺑﺮﻭﻥ
ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻯ ﺍﻟﻌﻄﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﻯ ﺁﺏ

 

خداداد نورایی اراکی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در حیرتم که آب مگر ابرو نداشت
گر ابروی داشت چرا رو به او نداشت
لب تشنه شاه تشنه لبان در لب فرات
جز جرعه ای ز اب دگر ارزو نداشت
اب از خجالت بدی خود نگشت اب
خاکش به سر که از چه سری با نکو نداشت
نی نی که چون به کام حسن ناگوار شد
زان ره به خاک پای حسین هیچ رو نداشت
شاهی که آب رفته ی ما اورد به جو
جز آب دیده آب روانی به جو نداشت
جز آه سرد کسب هوایی دگر نکرد
غیر از سرشک هیچ نمی در گلو نداشت
بودش مگر ز فرط عطش اه در جگر
دندان گذار بر جگر ای دل بگو نداشت
اگه نبود ساقی کوثر زحال او
ان جا مگر نسیم صبا جستجو نداشت
مهلت ز فتنه ی اجل از شش جهت ندید
فرصت زدشمن دغل از چار سو نداشت
بود از قدیم شیوه ی احسان ز عادتش
فطرس نجات یافت ز یمن ولادتش

 

فدایی مازندرانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا ابالفضل...

تو نباشی غم چشمان ترم را چه کنم

به سر جسم تو درد کمرم را چه کنم

شب که میشد همه دلخوش به حضورت بودن

بعد تو داغ نبود قمرم را چه کنم 

دیدنت حس عطش را ز لبانم میبرد

خُنَکای جگر من جگرم را چه کنم

سر تو برد مرا مسجدکوفه عباس

وسط معرکه یاد پدرم راچه کنم

تیرها دربدن زخم تو جا خوش کرده

حل هر مشکل من دردسرم راچه کنم

لشگری هلهله دارن به بی لشگریم

مانده ام هلهله ی دور و برم راچه کنم

اثرداغ برادر قد خم داشتن است

پیش زینب بروم این اثرم را چه کنم

همه آماده ی حمله به خیامم هستن

کمکم کن حرم در خطرم را چه کنم

شرم چشمان تو از اشک مشخص شده است

حال و روز تو از این مشک مشخص شده است

سپرت را سپرحرمله ها تا انداخت

حال و روز بدنت را به معما انداخت

دردسر ساز شده این خوش قد و بالا شدنت

نیزه ازهر طرف آمد به تنت جا انداخت

گرز آهن به سرت خورد و زمین افتادی

دیدم از دور تو راضربه ای ازپا انداخت

آمدم تا که ببینم سر زخمی تو را

که مرا حال تو ازفکر مداوا انداخت

آب که بود چرا لب نزدی ساقی من

شرم چشمان تو مرا بر لب دریا انداخت

چه خبربود قبل من اینجا عباس

 که مرا یاد غم چادر زهرا انداخت

گرفتاری تو کرده گرفتار ترم

جرأت حتک حرم بر دل اعدا انداخت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چهره ي اهل حرم از غمت افروخته است

از بهم ريختگي ات دل من سوخته است

هر چه كردم  نشد از  خاك تكانت بدهم

تير بدجور تنت را  به زمين  دوخته است

محمد حسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 ذکر تو اهلِ تزکیه را مست می کند

حتی ردیف و قافیه را مست می کند

بلخ و حجاز و قونیه را مست می کند

در ری به اشک، قرنیه را مست می کند

 

نام مبارکت چقدر چاره ساز شد!

هرکس نیازمندِ تو شد، بی نیاز شد

 

در کشور عجم، عربی سروری کنی!

چیزی نمانده است که پیغمبری کنی!

دل نازکیم! وای اگر دلبری کنی

 از کشته پشته سازی و ویرانگری کنی

 

آوازه ات گرفته نجف تا دمشق را

ابرویِ ذوالفقاریِ تو کشته عشق را

 

گیسو به باد می دهی آخر برای چه!؟

از رو کشیده هر مژه خنجر برای چه؟

صف بسته اند این همه لشکر برای چه؟

ترسیده است مالک اشتر برای چه؟

 

حیدر مرام، ای یلِ از پشت بی زره

خورده نگاه تو به نگاه علی گره

 

بخشندگیت،قصه ی دست و نخیل نیست

کوتاهی من است که دستم دخیل نیست

در خشکسال عاطفه، دستت بخیل نیست

باران بوسه هایِ علی بی دلیل نیست

 

سینه به سینه تا به ابد عشق رایجی

یبن الأبوترابی و باب الحوائجی

 

از ذکر تو لبانِ دعا قند می خورند

چینی شکسته هایِ شفا بند می خورند

با عشق تو ارامنه پیوند می خورند

در کاروکسب شان به تو سوگند می خورند

 

ماندم چگونه این همه اعجاز می کنی!؟

داری بدون دست، گره باز می کنی!

شاعر:وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این دو چشم است که ماننددو دریا شده است

آه برخیز و ببین خیمه چه غوغا شده است

جرأت دست زدن بر تن تو نیست مرا

چقدر تیر در این پیکر تو جا شده است

به ... چه شق القمری کرده عمود آهن

فرق تو تا وسط ابروی تو وا شده است

چشم و سر... دست جدا، چشم زدنت حتما

چه شده پیکر تو مثل معما شده است

به گمانم که تو از جای نخواهی برخاست

آه ... حالا به سرم خاک دو دنیا شده است

تیر را می کشم از چشم تو بیرون عباس

تا ببینی که ز داغت کمرم تا شده است

من هنوز از سر نعش تو نرفتم اما

بینشان با طمع رأس تو دعوا شده است

شاعر:  وحید محمدی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ذوالفقار خیمه هاست/ حضرت ساقی همه دار و ندار خیمه هاست

سرو قامـت پهلوان / در خزان نا امیــدی ها بهار خیـمه هاست

قرص ماه هاشمی / سر ستون خیمه ها و اقتدار خیمه هاست

رفت سوی علقمه /مشک را پر کرده اما دل کنار خیــمه هاست

آبــروی آب ریخت /این خودش یعنی که ساقی بیقرار خیمه هاست

روضه، پای روضه خوان... / من فقط گویم که آخر شرمسار خیمه هاست...

شاعر: سعيد رمضاني


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در محضر خورشید،قمر جلوه ندارد

حتی دل شب تا به سحر جلوه ندارد

زیرا که ادب دارد اگر جلوه ندارد

نور تو اگرچه به نظر جلوه ندارد

 

اما بخدا شعله ی طور است نگاهت

سجاده ی خود پهن نمودم سر راهت

 

دیدیم تورا بین گذر پشت سر شاه

تنها نه فقط شاه که پشت پسر شاه

آنقدر مطیعی که تو با یک نظر شاه

پروانه شدی دور زدی دور و بر شاه

 

ای شیر یله ام بنین باب حسینی

ای خوشگل و ای ماه جبین باب حسینی

 

بستم دل خود را به سر زلف سیاهت

خوب است که سجده بکنم سمت نگاهت

وقتی پسر فاطمه رفته به پناهت

سلمان به فدای تو و آن صورت ماهت

 

معصوم زده بوسه به دستان تو عباس

فرزند و عیالم همه قربان تو عباس

 

دستان تو افتاد و حسین از کمر افتاد

در معرکه تنها شد و در دردسر افتاد

افتادی و بر خیمه ی زنها نظر افتاد

در محضر خورشید همینکه قمر افتاد

 

در علقمه با ناله صدا کرد ابالفضل

دستان تورا تیر جدا کرد ابالفضل

 

تا تیر به آن دیده ی زیبای تو پیچید

گفتم به خودم نسخه ی سقای تو پیچید

گرزی به سرت خورد و به موهای تو پیچید

مرکب که رکابش به کف پای تو پیچید

 

من ناله زدم کاش که بی دست نیفتی

ای کاش که دست دو سه تا پست نیفتی

 

بعد از علی اکبر جگرم را چه کنم من

تو رفتی و زخم کمرم را چه کنم من

آشفتگیه دور و برم را چه کنم من

برخیز ابالفضل حرم را چه کنم من

 

برخیز که رفتند همه سوی عقیله

با رفتن تو رفت النگوی عقیله

 

برخیز ابالفضل حرم تشنه ی آب است

سقا بخدا مشک تو امید رباب است

بعد از تو حرم در غل و زنجیر و طناب است

سهم من و زینب بخدا بزم شراب است

 

برخیز که تا خواهرمان درد نبیند

در کوفه نگاه بد نامرد نبیند....

شاعر:رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید