گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاده در کارم ابالفضل
دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست
هوای کربلا دارم ابالفض


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبان حال حضرت ابوالفضل العباس( ع)

چشم ها از هیبت چشمم، به پیچ و تاب بود
محو چشمم، چشم ها و چشم من بر آب بود

چشم گفتم،چشم دادم، چشم پوشیدم، ز آب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﺒﺮ ﻣﺸﮏ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ 
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﻋﻠﻘﻤﻪ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﻭ ﻗﺪﺵ ﺗﺎ ﺑﻮﺩ 
ﺍﻧﮑﺴﺎﺭ ﻏﻤﺖ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ 
ﺷﻮﺭ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ 
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﯿﻤﻪ ﺍﺕ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ 
ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻣﺸﮏ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻋﻄﺸﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺑﻮﺩ 
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻝ ﻋﻤﻪ ﺷﮑﺴﺖ 
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻋﻤﻮﺩ ﺍﺏ ﺧﻮﺷﯽ ﺷﺪ ﻧﺎ ﺑﻮﺩ 
ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩ 
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻋﻤﻮﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻮﺩ 
ﺯﯾﻮﺭ ﺍﻻ‌ﺕ ﺣﺮﻡ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﺷﺪ 
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩ 
ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺍﺗﺶ ﺩﯾﺪﻡ 
ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﺰﻩ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ 


ﻋﻠﯽ ﻧﺎﻇﻤﯽ


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ﺁﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﻋﻄﺶ، ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺸﻨﻪ ﮐﺎﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺁﺑﺮﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﺩﺳﺘﺶ ﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺸﮏ
ﮐﺎﺥ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﭼﻮﻥ ﻣﻬﺮ، ﺧﻔﺖ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﻥ ﺷﻔﻖ ﻭ ﻟﯿﮏ
ﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻔﺎﺵ ﺧﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﻏﯿﺮﺕ ﻧﮕﺮ، ﮐﻪ ﺁﺏ ﺑﻪ ﮐﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺘﺶ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﮐﺎﻡ، ﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﭼﻮﻥ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺮﯾﺪﺵ ﺯ ﺁﺏ ﮔﻔﺖ
ﺧﺎﮐﯽ ﭼﻮ ﻣﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ


ﺍﮐﺒﺮ ﺩﺧﯿﻠﯽ


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دستم عُمریست دخیل عَلَم عبّـــــاس است

دلم عُمریست مقیم حرم عبّـــــاس است

 

همه ی حاجتم این است که صیدش بشوم

دام اگر حلقه ی گیسوی خَم عبّـــــاس است

 

کیمیایی که کند خاک سیه را زر سُرخ

گرد و خاکی ست که زیر قدم عبّـــــاس است

 

نام او لفظ جلاله ست چو قرآن خداست

قسم حَقّه به مولا قسم عبّـــــاس است

 

به نفس های مسیحاییِ ساقی سوگند 

دم احیاگر ما بازدم عبّـــــاس است

 

چه حسابی ست که جمع رقم “باب حسین”

عدد ابجد آن هم رقم “عبّـــــاس” است

 

اوّلین بابِ تقرّب به حـــــســــــــــین بن عـــــلـــــے

سوختن در غم دست قلمِ عبّـــــاس است

 

پای آن بحر طویلی که سروده “وصّاف”

می نویسم اثر محتشم عبّـــــاس است

 

طیب الله به آن شاعر خوش ذوق که گفت:

“هرچه داریم همه از کرم عــــــبّـــــاس است”

 

شاعر:امیرعباس سالاری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آنقدر چسبید بر من تو صدا کردی اخا
تا کنون نشنیده بودم که برادر خوانیم
آمدم در علقمه شاید بفریادت رسم
لیک حال زار تو افزوده بر حیرانیم
دیدمت پیکر جدا از دستها افتاده بود
بوسه بر دستت زدم با دیده بارانیم
مشک یکسو ،دستها سوی دگر،در چشم تیر
دست بر دست کوفتم ای بی گنه قربانیم

ای علمدار رشیدم از غمت پشتم شکست
ای برادر داغ تو شد باعث ویرانیم
خیز وبین هر طفلکی فریاد دارد یا عمو
بازگرد ،دیگر برفت آن حالت عطشانیم
دشمنان خندان بگویند لشگرش بی میر شد
خیز وبر دوشت بگیر این پرچم قرآنیم
غم هجوم آورده بی تو بر من واهل حرم
می شود خیزی دوباره شادمان گردانیم

شاعر : اسماعیل تقوایی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عطش را در حرم وقتی تماشا می کند مَشکت
شبیه مُرغ طوفان ، رو به دریا می کند مَشکت

وفاداریْش از هم صحبتی توست یا عبّاس
برای آب بُردن گر تقلّا می کند مَشکت

فقط با قطره ای از آنچه جا داده ست در سینه
مریض لاعلاجی را مداوا می کند مَشکت

شنیده بچّه ها گفتند تو هستی “اَبوالقِرْبِه”
که در گرمای آغوش تو مأوا می کند مَشکت

برای اینکه حتّیٰ چند گامی با لبت باشد
فراقِ دستهایت را تمنّا می کند مَشکت

بدون صاحبم هرگز به خیمه بر نمی گردم
همین را هِی دَمِ گُوش تو نجوا می کند مَشکت

تو زحمت می کشی تا آبهایش را نگه داری
چه زیبا با تو ای ساقی ، مُدارا می کند مَشکت

رُباب این جمله را هِی باخودش می گفت درخیمه
که طفل نیمه جانم را مسیحا می کند مَشکت

برای اینکه حتّیٰ با نوک تیری نگردد لمس
شبیه تو خودش را روی زین تا می کند مَشکت

فقط کافیست تا پایش به خیمه وا شود ، قطعاً
میان بچّه های خیمه غوغا می کند مَشکت

گِرِه راخوب مُحکم کرده ای با اینکه می دانی
به دستِ تیر نامردی دهان وا می کند مَشکت

و بعد از قرنها ، در پیشِ ایوانِ طلای تو
عجب جایی برای خویش پیدا می کند مَشکت

شاعر:محمدقاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آبرو دار عرش اعلایی
یاغیوراً وخَیْرَتِ الباقی
کوه مردانگی ، ابالغیره
السلامٌ علیک یا الساقی

 

زلف او آیه های والیل و
عطر و بویش بهار قرآن است
پدر آب و روح پاکی ها
این سوار از نژاد باران است

دل به دریای نیزه ها میزد
تا هویدا کند قرارش را
تا که مرحب دوباره در خیبر
بچشد طعم ذوالفقارش را

علقمه محو در شکوهش شد
ناگهان دست و پای خود گم کرد
بوسه زد جا به جای نعلینش
باهمان خاک پا تیمم کرد

آه از ساعتی که دیدندش
وقت برگشتنش زمین خورده
مثل یاس مدینه با صورت
ناگهان بی هوا زمین خورده

تیری از لابه لای نخلستان
راه خود را به سمت او کج کرد
بوسه زد روی چشمش اما بعد
وقت بیرون کشیدنش لج کرد

با تماشای گریه ی مشکش
یاد باران رحمت افتاده
بین زانو و کشمکش های
تیر و چشمش به زحمت افتاده

مثل آن تکسوار بدر و اُحُد
پسرش هم غریب و مظلوم است
فرق شق القمر از آن اول
بین این خانواده مرسوم است

بوی یاس آمد و تو هم آقا
درد پهلو کشیده را دیدی
عاقبت حاجتت روا گشته و
مادری قد خمیده را دیدی

پیرمردی غریب و دلخسته
مضطرب از هجوم مرکب ها
نکند سوره های دستانت
برود زیر نعل مرکب ها

تکیه بر نیزه ی غریبی زد
ناگهان درد سینه را حس کرد
کمرش را گرفته از غم تو
یا که بوی مدینه را حس کرد

ای علمدار من تماشا کن
آن طرف تر سپاه ابلیس است
نکند این علم زمین افتد
چشم بد خیره بر نوامیس است

عذر من را به درگهت بپذیر
واژه ای ناگهان غلط آمد
شعر من رفته سمت بازار و
حرف ناموستان وسط آمد

عصر روز دهم کجا بودی
پهلوان قبیله ی احساس
دختری بین دست و پا میگفت
عمتی ، أین عمی العباس

مجید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تا کی به تمنای وصال تو علمدار
اشکم شود از هر مژه یک عمر پدیدار

آهنگ غمِ «العطش » شاپرکی را
در کرب وبلا میشنوم از در دیوار

 

عکس علم و مشک و دو دست قلمت باز
پرچم شده بر سر در هر کوچه و بازار

باید بنویسیم تو را یکصد وده بار
سقایی و عباس ترین حیدر کرار

هردل که نکرده ست طواف رخ ماهت
بهترکه شود در قفس خانه گرفتار

من مست توام تا که فقط شعر بگویم
وقف تو شدم تا دوسه خط شعر بگویم
تیر غضبت خورده به پیشانی لشکر
ای وارث تیغ دوسر حضرت حیدر

هفتادو دو خورشید به نی در مثل عشق
تا روز قیامت نشود با تو برابر

خواندی غزلِ خواهشِ چشمی نگران را
یعنی که به دریا بزن و آب بیاور

پیچده فقط عطر گل یاس واقاقی
در وعده ی دیدار تا با حضرت مادر

عمریست دلی حسرت یک واژه کشیده
تا لب بگشایی و بگویی که « برادر »

سقایی و باب الکرمِ خانه ی امید
هم مظهر توحیدی و همسایه ی خورشید

ماندیم دراندیشه ی طوفان همین دست
مُحرم شدم و دست به دامان همین دست

امروز اگر محتشم شعر تو هستم
امروز منم مست و غزل خوان همین دست

مردانه گرفتیم کمی درس رشادت
باغیرت و از قصه ی پایان همین دست
با بغض و حسد زوزه کشان میرسد از رَه
تیغی که شده یکسره مهمان همین دست

بعد پدرت نوبت لبهای حسین است
این بار زند بوسه به قرآن همین دست

سرشار مضامین شده ام حضرت مهتاب
با خود به کجا می بری ام ای پدر آب

تقطیع شدم در غزل تازه ی چشمت
حالا شده ام زائر دروازه ی چشمت

درتابش منظومه ی «والیل» نگاهت
هرگزنشود ماه هم اندازه ی چشمت

حق دارد اگر شیعه کند ارمنیان را
وقتی همه جاشهره شدآوازه ی چشمت

تیری که زده دست توسل به ضریحت
« پاشید بلافاصله شیرازه ی چشمت »

رخصت بده تا بار دگر همچو کبوتر
پرواز کنم بر سر دروازه ی چشمت

ازمشتریان پروپا قرص حسینیم
امروز اگر زائر بین الحرمینیم
غم نامه سرودیم زوایای تنت را
مشک و علم و یک یک اعضای تنت را

کم کم «دل سنگ آب شد»ازآتش این غم
آن دم که شمردیم هجاهای تنت را

درکف نه کفن بود و نه بر دوش عبایی
تا ساده کند حل معمای تنت را

محراب دوابروی تو یکباره بهم ریخت
وقتی که شکستند مصلای تنت را

بانوی غزل از ترک تیرک خیمه
انگار که فهمید قضایای تنت را

فهمیده قلم چاره مدهوش شدن را
در محضر قدسی تو خاموش شدن را

زیبا شده ایوان تو با گستره ی مشک
یاد حرم افتاده ام و خاطره ی مشک

ماندم که چه طرحی بزنم سردر قلبم
تصویر لب خشک تو یا منظره ی مشک

تبخیرشداعضای تو آن لحظه که دیدی
امید فقط میچکد از پنجره ی مشک
آن تیر که میرفت به سوی تو نشانه
برچشم تو امضا زده یا حنجره ی مشک؟

یکباره گل انداخته شرمندگی آب
برصفحه پیشانی و بر پیکره ی مشک

جز نام ابالفضل به قلبم اثری نیست
گشتیم ونگردید که جزاو قمری نیست

درمعرکه چیدند غریبانه پری را
برسجده کشیدند قیامِ سحری را

اینگونه که شدقامت خورشید مورّب
گویا که شکستند غرور کمری را

آمد به حرم رایحه ای از غل و زنجیر
آن لحظه که دادند به زینب خبری را

جاداشت در این واقعه «آیات» بخواند
وقتی که به نی دید خسوف قمری را

میدید همانند غروبی سر نیزه
با زاویه بستند غریبانه سری را

عمریست اسیر توام و دربه درعشق
بگذار بسوزم که بسوزد پدر عشق


مجید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور یکپارچه در معرکه ای غالب شد
نوبت ماه علی بن ابی طالب شد
ماه از خیمه خود در طلب باران رفت
ابرها را همه پس زد طرف میدان رفت
رفت آتش بزند ریشه خود خواهی را
تا که ابراز کند خشم « یداللهی » را
مملو از نور خدا بود و به صحرا می رفت
این علی بود که با هیبت سقا می رفت
آب فهمید که این ارثیه صاحب دارد
دیدن ماه علی سجده ی واجب دارد
هرم لبهاش کمی علقمه را شُک میداد
آب خود را به کف پاش تبرک میداد
عطش از زخم ترکهای لبش پیدا بود
مشک انگار که لب تشنه تر از سقا بود
آب در حسرت گل بوسه ی برلبها بود
خوب فهمید که ساقی پدر دریا بود
علقمه یکسره در بُهت تحیُّر میشد
لب اوخشک و چرا مشک حرم پُر میشد؟
خستگی از تن لب تشنه ترین عاشق رفت
سمت اطفال حرم تشنه تر از سابق رفت
بارش تیر که آغاز شد از گوشه کنار
گرگها آمده بودند به میدان شکار
تیر در چشم و کلاخود که از سر افتاد
ماه از عرش به پابوسی مادر افتاد
یاس در یاس فضا را متغیّر می کرد
علقمه کرب و بلا را متحیّر می کرد
گفت ای مشک چرا اشک حزین میریزی
شرم از فاطمه کن ، روی زمین میریزی؟
عرصه تنگ آمده ای یاور من کاری کن
« من دگر دست ندارم تو مرا یاری کن»


مجید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 11 خرداد 1396  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید