تو سقا بودی عطشان پدر را کشتند
ببین با ضربه ی سیلی رقیه خواهرم را کشتند
کجایی غیرت الاه ای دلاور ای علمدار
عمو با ضربه ی شلاق زینب خواهرت را کشتند
حمید کریمی
ادامه مطلب
یا قمر بنی هاشم(ع)...
آقا یواش بال و پرت تیر میخورد
اینجا تمام دور و برت تیر میخورد
بی دست میروی و زمین میخوری و آه
یعنی حرم ببین سپرت تیر میخورد
یک چشم تیر و چشم دگر کودک رباب
همراه مشک، چشم ترت تیر میخورد
هرکس رسید جرعت سقا کشان گرفت
ای خاک بر سرم که سرت تیر میخورد
لعنت به حرمله که ز شوری چشم او
هر گوشه گوشه ی جگرت تیر میخورد
ام البنین ببین که دعا مستجاب شد!!!
ام البنین ببین قمرت تیر میخورد!!!
رو به مدینه میکنی و یاد مادرت
در جمله های شعله ورت تیر میخورد
با چشمهای خیس پیمبر خطاب کرد
زهرای من برو...پسرت تیر میخورد
تا پر کشید ناله ی ادرک اخای تو
هر واژه واژه ی خبرت تیر میخورد
آمد حسین موی پریشان و پا کشان
گفتی برو حسین که پرت تیر میخورد
ارباب خیمه های حرم خم شده قدت
مولای من مگر کمرت تیر میخورد؟
لبخند میزنی که فدای سرت حسین
اصلا نبین که همسفرت تیر میخورد.
امیررضا قدیری
ادامه مطلب
ابوفاضل...i
حالا که ميرى ىه وقت دير نکنى
جلوى خيمه من و پير نکنى
من به تو تکيه زدم... با رفتنت
کوه من، من و زمينگير نکنى
"تا" بشى و "تا" بشيم چه فايده؟!
سير بشيم تنها بشيم چه فايده؟!
اگه صدتا صدتا مشک آب بيارى
ولى بى سقا بشيم چه فايده؟!
همه از دست تو آبرو ميخان
خاک پاهات و برا وضو ميخان
اگه آب نشد نشد، پاشو بيا
بچه ها آب نميخان عمو ميخان
يه تار موت و به دنيا نميدن
چشمات و به صدتا دريا نميدن
به تو قول ميدن تموم دخترام
بميرن معجر به اينها نميدن
به سرت عمود آهنين زدن
تو حسين شدى برا همين زدن
کمر تو کمر من و شکست
تا زمين خوردى من و زمين زدن
اى علمدار تو رو با علم زدن
قد و بالاى تو رو بهم زدن
چهار هزار کمون بدست يکى يکى
اومدن روى تنت قدم زدن
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
ساقی لب تشنه...
حرف چشمان تو باشد حال شعرم دیگراست
صبحت از محشر شده پس حال من هم محشر است
چشم و ابروی تو ما را تا خود" توحید" برد
خالق زیبایی تو مطمئنا "اکبرست"
هرکسی روزی خور دست تو شد پرواز کرد
دست هایت درکرامت همطراز شهپر است
من خودم دیدم که اسم ارمنی عباس بود
گفت هرچه دارم از لطف و عطای این در است
این بنفسی انت از سوی امامت شاهدست
حضرت عباس ما از انبیا هم برتر است
خطبه ات بر بام کعبه اعتبار شیعه هاست
هرکه بر یک جمله آن گوش نسپارد کر است
هم مسیحی هم کلیمی نذر نامش میکنند
واقعا آقای ما آرامش هر مضطر است.. ..
خوش قد و بالایی و در نوجوانی خودت
جامه تو کاملا قالب به جسم حیدر است
روز محشر برتمام خلق روشن میشود
پرچم آقای ما از کل پرچم ها سر است
مزد شرم از خیمه هارا میدهد زهرا به تو
قطره های آب مشکت آب حوض کوثر است
هرکجای پیکرت را بنگرم زخمی به جاست
روی جسم لشگر من جای پای لشگر است
بعد تو وای از نگاه خیره نامحرمان
تو پر از تیری و شد بالا سرت قدم کمان
سید پوریا هاشمی
ادامه مطلب
یا ابالفضل...
نبود راهی از خیمه تا علقمه
تو رفتی و دق کرد این عقربه
گمونم سرت میره رو نیزه ها
گمونم قمر باز در عقربه
علمدارم امروز شد مشک دار
کسی تشنه تر از تو، تو دشت نیست
ردت کردم از زیر قرآن ولی
از این راه پر تیر، برگشت نیست
عجب درد بی رحمیه داغ تو
به این درد عادت نکردم هنوز
تا از روی زین خوردی روی زمین
ببین راست قامت نکردم هنوز
تا که چشمتو دور دیدن همه
زدن ما رو اونقدر که گفتن نداشت
همون بهتر تیر چشماتو زد
آخه سیلی خوردن که دیدن نداشت
کلاه خودت افتاد روی زمین
زیر سم اسبا چقدر له شده
زبونم بشه لال آب آورم
تنت زیر پاها چه بد له شده
من از ترس زخمهای کاری تو
تکونت ندادم، نپاشی ز هم
تو رو جا گذاشتم توی بی کسی
می ترسیدم عباس، جداشی ز هم
ادامه مطلب
محبوب حسين،ساقي خسته ي او
محراب دعا ابروي پيوسته ي او
مي ماند علي ميان گهواره ، اگر
مي داد مدد بازوي بشكسته ي او
اصغر چرمی
ادامه مطلب
بحر طویل برای آقا قمربنی هاشم (ع):
شیر بی باک علی رفت به میدان و چو طوفان همه شیران و یلان را چو پر کاه به یک آه وَ ناگاه به هم ریخت و
شد ساقی دلخواه حسینی که همه دلخوشی ماه بنی هاشمیان ، حضرت سلطان ، یل میدان بلا بود
چه ماهی؟! شه پیکار و جهاندار و سپهدار و یل حیدر کرار و علم گیر و علمدار و زده گردن بسیار و
به یک حمله ی خونبار! ابالفضل همان مرد دلاور پسر حضرت حیدر که زجا کنده در قلعه ی خیبر
وَ نگو ماه که از ماه فراتر وَ نگو چشم بگو تیزی خنجر وَ نگو دست بگو زور دو لشکر
که شده ذکر لب قاسم و عون و علی اکبر همه ی عشق برادر پسر شیر عرب ،دشمن شب ،
عاشق خورشید نسب ، وقت غضب قبضه ی شمشیر به کف ،وقت سخن داشت به لب نقل و رطب
حضرت زینب همه جا بود دعاگوی ابالفضل علمدار همانی که زده یکسره از میسره تا میمنه
او یک تنه بَه بَه به چنین هیمنه ای آینه بنگر به تن او ، دم شب شکن او ، به برق بدن او
به لحن سخن او وَ به خونی که شده رود فرات دهن او وَ شده جوشن صدپاره ی او هم کفن او،
وَ قسم میخورم اصلاً به همان نور جبینش وَ به آن برق نگینش وَ به شق القمر و قطع یمینش وَ به باور
وَ یقینش که شده قوت دینش وَ به آن خنده ی ناز نمکینش ، وَ قسم میخورم اصلاً به همان زخم به ابروش
به بازوش ، به آن عطر خوش جوشن و گیسوش که مدهوش شده عالمی از بوش ، به ابرو و به بازو و به
گیسو و بر و روی ابالفضل علمدار قسم ماه محرم وَ غمش دلخوشی ماست وَ این لطف خود حضرت سقاست
که در سینه ی ما شور گل فاطمه برپاست چه زیباست وَ زهراست که در مجلس ما آمده از بس که غم حضرت
عباس در اینجاست...
محسن کاویانی
ادامه مطلب
ابالفضل....
میخوام برم علقمه آب بیارم
برای بچه ها جواب بیارم
رود خونه با پای خودش نیومد
میرم که اون رو با طناب بیارم
برای گریه ی گلوی اصغر
یه قطره آرامش و خواب بیارم
برای جاری شدن شیر عشق
یه جرعه هم برا رباب بیارم
ابرا میدونند آرزوم همینه
میخوام برا حسینم آب بیارم
رقیه آتیش به دلم زد که گفت
عمو عمو چه جوری تاب بیارم
جایی برای صبر من نمونده
باید که آب رو با شتاب بیارم
دلم میخواد پس از غروب نیلی
سرم رو جای آفتاب بیارم
میخوام برای شیر خواره اصغر
از رود خونه یه جرعه آب بیارم
ولی چرا مشکم رو پاره کردند
برا رقیه چی جواب بیارم
دست چپم جدا شده از بدن
به دست راست خود حساب بیارم
ای وای دوتا دست منو گرفتن
مشک و چه جوری پر آب بیارم
آب رو با دندون میبرم به خیمه
خدا کنه تا خیمه تاب بیارم
مشک و زدند مشک شده پاره پاره
آب ندارم برا شما بیارم
مصطفی علیپور
ادامه مطلب
راضی مشو تا اینکه خصم کافر من
اینجا کند خنده بر این چشم تر من
داغ تو پشتم را شکست ای نور دیده
رفتی و عالم تیره گشته در بر من
مشک تو تنها دلخوشی بچه ها بود
صد حیف پاره پاره شد آب آور من
تا آب آری بهر او با ظرف خالی
بیرون زخیمه ایستاده دختر من
بهر رباب برخیز و سقایی کن آخر
این چند روز آبی نخورده اصغر من
ای بودنت دلگرمی زینب ز جا خیز
تا که دلش آرام گیرد خواهر من
ادرک اخا گفتی مرا شرمنده کردی
چون یاریم سودی نداشت ای یاور من
باید بپوشانم سرت را ای برادر
تا زخم فرقت را نبیند مادر من
این چشم پیکان بسته را وا کن اباالفضل
تا بنگری داغت چه آورد بر سر من
دستت جدا فرقت دو تا چشمت دریده
اینسان تورا بینم نبود این باور من
شمشیرها قد تورا کوتاه کردند
شد اربا اربا پیکرت چون اکبر من
دریا نرفتی تو مگر پس از چه لبهات
خشک است هنوز ای باوفا آب آور من
ادامه مطلب
ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
فاضل نظري
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


