بینِ یک مشت خس و خوار تنت را دیدم

زیر یک چکمه برادر بدنت را دیدم

آمدم، کاش نمی آمدم و می مردم

وسط هم همه ها پر زدنت را دیدم

گفتم این معرکه ها در تهِ گودال ز چیست

ناگهان دست سنان پیروهت را دیدم

ساربانی که به امّید زدن آمده بود

در کفش آه، عقیق یمنت را دیدم

بدنت روی زمین بود و تکان می خوردی

سُمِ اسب و بدنت....لِه شدنت را دیدم

وای از آن لحظه که دشنام به من می دادند

تو نظر کردی و، من دلشکنت را دیدم

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تن افتاده به گودال تماشا دارد

گریه بر پیکر پامال تماشا دارد

وسط معرکه پیشِ جگر سوخته ای

حنجر و، خنجرِ دجّال تماشا دارد

در سراشیبی گودال که بی حال شدی

گیر افتادی و، جنجال تماشا دارد

گرچه سخت است نظاره به تنِ عریانت

ولی این روضه به هر حال تماشا دارد

تا به گودال رسیدم نفسم بند آمد

نیزه ها بینِ پر و بال تماشا دارد

به روی جسم تو افتاده ام و می بینم

خنده بر اشک بد احوال تماشا دارد

بعد از آنی که سر تو به روی نیزه رود

غارت معجر و خلخال تماشا دارد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتی حسین زخمِ تنش بی شماره شد

دیگر زبانِ خواهر او با اشاره شد

فرقی نمی کند که، به شمشیر یا عصا

فرزند فاطمه بدنش پاره پاره شد

ظهر غروب روزِ دهم دستهای شمر

از گوشهای پاره پر از گوشواره شد

خواهر اسیر و جسم برادر به خاک ماند

مادر رسید و روضه شروعی دوباره شد

شبهای سردِ کوفه به این درد شاهدند

چشم رقیه بعد پدر پُر ستاره شد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دل تاریک مثل شب دارد

در کفش دشنه ای دو لب دارد

وای، در چهره اش غضب دارد

بی حیا گوئیا طلب دارد

که چنین نعره می زند به سرش

با لگد می زند به بال و پرش

چه پر و بال بسته ای داری

چه تنِ زار و خسته ای داری

استخوان شکسته ای داری

تار و پودِ گسسته ای داری

مادرت آه، آمده به حرم

می زند ناله آه، ای پسرم

ای گل من چه پرپر افتادی

چه شد اینجا که بی سر افتادی

پیش پاهای مادر افتادی

زیر یک مشت خنجر افتادی

بدنت بین بوریاست، حسین

دست بافِ تنت کجاست، حسین

چند ضربه به پیکرت خورده ؟

چند تایش به حنجرت خورده ؟

سنگهایی که بر سرت خورده

چند تایی به خواهرت خورده

خواهرت هم شکسته بود سرش

آتش افتاده بود بر جگرش

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

معجرم هست همین، پیروهنت نیست همین

روضه کوتاه، سری در بدنت نیست همین

یاد آن روز که خنده به لبت بود فقط

حیف حالا به جز این پر زدنت نیست همین

بین این دشت تن تو چه قَدَر پخش شده

هر کجا می نگرم غیر تنت نیست همین

باید این جسم تو را معجر من جمع کند

بوریا مانده برایت، کفنت نیست همین

ساربان رفته، ولی مادرمان آمده است

دردم این است عقیق یمنت نیست همین

زحمتِ بردنِ تو دست سنان اُفتاده

مادرم گفته سنان هم سخنت نیست همین

باید این بار به پای تو سرم را شِکنم

غیر من هیچ کسی سرشکنت نیست همین

خواهِشِ پر زدنم را زِ خدا می خواهم

نایِ ماندن به تنِ سینه زنت نیست همین

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت قبول یوسف بی پیروهَن حسین

حجت قبول کشتۀ صد پاره تن حسین

آقا کجا سزایِ تو آواره بودن است

آه ای غریبِ خستۀ دور از بدن حسین

مگذار خواهر تو از این  پیرتر شود

آقا قسم به حضرت اُمُّ الحَسَن، حسین

اهل حرم عزای تو دارند ای غریب

یعنی نگاه بر گلویت دوختن حسین

زینب اسیر دردِ فراقِ تو می شود

ای سایۀ سیر حرم، ای بی کفن حسین

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با جرمِ بی حساب و سراپایِ سوخته

پر می زنیم سمتِ حرم هایِ سوخته

پر می زنیم تا حرمِ کربلایی ات

ای سر بریدۀ غمِ عُظمای سوخته

آقا سلام بر لبِ عطشان و زخمی ات

آه ای غریب،ای جگر و نایِ سوخته

در قتلگاه بر تو و اطفالت ای حسین

رحمی نکرد لشگر اعدایِ سوخته

حتّی همان زمان که لبت شعله می کشید

لب تشنۀ لبانِ تو دریای سوخته

افتادی و رمق زِ تنت نیزه ای گرفت

بر سینه اَت نشست رَدِ پای سوخته

یک تیغ کُند بوسه گَهِ حنجر تو شد

ای روشنای هرشبِ دنیای سوخته

ای وای بر رباب و سرِ شیرخواره اَش

ای وای بر رقیه و موهای سوخته

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خدا كند كه پريشان هر غمت باشم     

هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم

خدا كند نشوم از شما جدا آقا               

تمام عمر، اسير محرّمت باشم

 

قتيل كربلايي يابن الزهرا         

شهيد سر جدايي يابن الزهرا

نه تنها زينت دوش رسولي        

ذبيحِ مِن قفايي يابن الزهرا

 

خودم ديدم تو را با كام عطشان         

به زير آفتاب گرم و سوزان

الهي جان به جانان مي سپردم          

سرت بر نيزه ها ديدم حسين جان

 

فداي آن سر بشكسته، ديده گريانت      

فداي آن لب پر خون و لعل عطشانت

غروب روز دهم خواهر غريبت گفت    

فداي آن تن بي غسل و پاك و عريانت

 

پدر با غُصّه و غم  ساختم  من      

تو رفتی هستی‌ام را باختم  من

چنان کم سو شده چشمم ز سیلی     

تو را  دیدم ولی نشناختم  من

 

شبی از گریه بابا خواب رفتم         

به عشقت همچو شمعی آب رفتم

تو را در خواب دیدم بی عمامه           

ز بس خود را زدم از تاب رفتم

 

که دیده داس را با یاس کاری      

اگر طفلی تو هم احساس داری

یکی کنجِ خرابه گفت جانم        

مخور غصّه عمو عباس داری

 

پدر جان روزها در انتظارم        

که آیی باز یک دم در کنارم

چرا تنها سفر کردی عزیزم؟         

نگفتی یاس لطمه خورده دارم؟

 

ز بعدت هر چه می‌بینم ثرابه          

کجا رأس  تو لایق  بر شرابه

امان از روزگار و از غریبی         

تو روی نیزه من کنج خرابه

 

چرا به روي زمين مانده جسم اطهر تو    

به روي نيزه نشسته سر مطهر تو

ز داغ آن بدنِ زير سُمِّ مركبها         

طنين فكنده در عالم صداي مادر تو

 

میان شهر غم کنج خرابه       

سه ساله دختری در التهابه

میان خواب می‌بیند پدر را       

که روی نی سرش در پیچ و تابه

 

سيزده سالة حسن ماندي   

كربلايي، كنار من ماندي

ديدم از مركبت زمين خوردي      

به روي خاك، بي كفن ماندي

 

اي تازه جوان من، مرا پير مكن       

اين قدِّ شكسته را زمينگير مكن

تا جان به لبان خواهرم نآمده است   

برخيز اذان بگو و تأخير مكن

 

با غضب نور دو چشمان ترم را كشتند     

همة آرزوي اهل حرم را كشتند

اي جوانان همه از خيمه شتابان آييد       

گل بريزيد كه رعنا پسرم را كشتند

 

توان بال و پر خستة مرا بردي           

چه زود اي گل ياس رباب، پژمردي

صداي قُرّشِ تيري سه شعبه تا آمد     

به روي دست پدر ناگهان تكان خوردي

 

گرچه اي كودك شش ماهه تو دريا بودي     

تشنة قطره اي از آب گوارا بودي

لحظة آخر عمرت همه ديدند تو را        

مثل يك مرد سرِ نيزه سرِپا بودي

 

دست اين باد مده طرة گيسويت را        

به دمِ تيغ مبر طاق دو ابرويت را

زِرهي نيست كه جسم تو سلامت مانَد    

لا اقل دور كن از معركه پهلويت را

 

ارباً اربا ترين شهيد شدي      

پيش زهرا تو رو سفيد شدي

رفتي و مشك پاره ات آمد     

اي برادر تو نااُميد شدي

 

يكي با نيزه مي زد پيكرت را     

يكي بر نيزه ها مي زد سرت را

شنيدم بين آن غوغاي محشر   

صداي جانگداز مادرت را

 

سُرمة داغي كه بر چشم سياهِ تو نشست     

تار و پودِ اين دل غمديده را از هم گسست

آن زمانيكه فتادي از فرس بر روي خاك     

آنچنان گفتي اخي ادرك اخي پشتم شكست

 

همه نور نگاهم را گرفتند      

عمودِ خيمه گاهم را گرفتند

به زينب گفت قدِّ اِنكسارم   

علمدار سپاهم را گرفتند

 

پدرجان آتش افتاده به جانم      

سه ساله هستم اما قد كمانم

از آن شب كه من از ناقه فتادم  

ببين لكنت نشسته بر زبانم

 

وَرم بگرفته حجم بازويم را       

به خود پيچيد آتش، گيسويم را

دل شب مادرت را كه ديدم      

ز يادم برد درد پهلويم را

 

خسوفي تيره بر رويم نشسته  

كمي آتش به گيسويم نشسته

از آن روزي كه خوردم تازيانه     

كبودي روي بازويم نشسته

 

غروبي تلخ و داغي بي شماره        

نمانده بود ديگر راه چاره

همه در بين آتش مي دويدند     

جدا افتاد گوش و گوشواره

 

با تنِ خسته از فرس افتاد      

صيدِ شمشير، در قفس افتاد

آنقَدَر سنگ ميهمانش شد      

كآخرالاَمر از نفس افتاد

 

بستند بر سفيرِ تو چون راهِ چاره را       

آتش زدند سينة اين بي سواره را

جانِ منِ شكسته دل اي پيرِ مي فروش   

با خود ميار كرببلا شير خواره را

 

همه اهل حرم در پيچ و تابند     

همه لب تشنة يك جرعه آبند

رقيه، زينب و اطفال خيمه         

همه دلواپَسِ طفل ربابند

 

اينجا مباد همره خود دختر آوري        

اصغر بياوري، عليِ اكبر آوري

اي كاش قبل از اينكه بيايي به اين ديار    

انگشتر رسول خدا را در آوري

 

با من بمان و درد مرا بيشتر مكن         

تنها به شام و كوفه مرا ره سپر مكن

بال و پرم شكست، علي اكبرت كه رفت   

با رفتنت بيا و مرا خونجگر مكن

 

دوباره ماه محرم دوباره بزم عزا       

دوباره گريه براي امامِ عاشورا

دوباره نالة زهرا به گوش مي آيد   

ز قتلگاه حسين و زمين كرببلا

 

ز تشنگي همه گلهاي باغ پژمردند      

سرِ تو را به سرِ نيزه از حرم بردند

چگونه زينبِ مظلومه پيرتر نشود        

تمام اهل حرم تازيانه مي خوردند

 

حرام زاده اي انگشتر تو غارت كرد        

به كودكان كتك خورده ات جسارت كرد

وَ سمت قوم يهودي كه خيره سر بودند   

به رويِ نيزه نشستي و رهسپارت كرد

 

تو رفتي آب شد آزاد مادر     

دلم شد شهر غم آباد مادر

خودم ديدم سرت از روي نيزه  

چگونه بر زمين افتاد مادر

 

برادرجان عليِ اكبرت كو     

گل ياس علي، برگ و برت كو

نمي پرسم از عباس دلاور      

سليمان زمان، انگشترت كو

 

مگو با ما از آهنگ صبوري      

نمانده بين چشم خيمه نوري

منِ دلخسته بر ناقه نشستم       

تو يا بر نيزه يا كنج تنوري

 

غمي بر سينه ام بر پا شد اي واي        

ميان قتلگه غوغا شد اي واي

ببين عمه سرِ رأسِ عمويم           

ميانِ شاميان دعوا شد اي واي

                             

فداي  نالة  واغربتاي خواهرتان           

طنين فكنده در عالم صداي مادرتان

چگونه روضه بخوانم كه در ميان حرم     

فتاده هم همه، از تن جدا شده سرتان

 

چه مي شد اي گل زهرا مسافرت بودم     

ميان كوچة عشق تو عابرت بودم

چه مي شد از كرم و لطف و مرحمت آقا       

شبي كنار حريم تو زائرت بودم

 

پريده مرغ دلم روي بامت آقاجان      

نوشته اند مرا مست جامت آقاجان

نوشته اند مرا از همان شب اول       

گدا و نوكر و عبد و غلامت آقاجان

 

همينكه خون سر تو رقيق تر مي شد

نشان نيزه سواران دقيق تر مي شد

وَ هر چه قدر به سويت شتاب مي كردند

جراحت تن پاكت عميق تر مي شد

 

نازك نبود اين دلم، اما شكسته شد

در قتلگاه رشته عمرم گسسته شد

با اينكه در نماز شبم غرق مي شدم

بعد از حسين، نافله هايم نشسته شد

 

دلشوره هاي دختركت را نگاه كن

بال كبود شاپركت را نگاه كن

گريه مكن كه بال و پرم خوب مي شود

كنج لبان خود تركت را نگاه كن

 

صحراي كربلا جگرم را كباب كرد

دستي ميان خيمه ما انقلاب كرد

باران تازيانه كه باريد در حرم

روياي خوب كودكيم را خراب كرد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر سنگ با تمام توان می رسید آه

خون از سرش به روی زمین می چکید آه

با دستهای بی رمق و تیر خورده اش

یک نیزه را ز سینه خود می کشید آه

افتاده بود روی زمین و از آن طرف

با دشنه ای کسی به سویش می دوید آه

از چِلّه کمان به تنش پیش مادرش

تیری سه شعبه با هیجان می پرید آه

در گیر و دار ضربه به جسم مطهرش

گرگی رسید و پیکر او را درید آه

پیش نگاه اهل حرم بینِ قتلگه

یک هرزه آمد و سر او را برید آه

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زخمی‌ترین مسافرِ  کرببلا شدی

بعد از سه روز بی‌کفنی، بوریا شدی

دیگر کسی شبیه تو پیدا نمی‌شود

ذبحِ عظیم بودی و خون خدا شدی

بسکه تمامِ پیکر تو زخم دیده است

با تیر و نیزه‌ها، چه قَدَر آشنا شدی

رأس تو روی نی، وَ تنت زير آفتاب

ای پاره‌پاره‌تن چه قَدَر نخ‌نما شدی

ای  نخ‌نماترین  بدن زیر آفتاب

هم‌سطحِ این زمین پُر از نینوا شدی

خولی تو را برای تنور انتخاب کرد

باور نمی‌کنم که تو از من جدا شدی

وقتی صدای ناله‌ی زهرا بلند شد

هم من به غم، وَ هم تو به غم مبتلا شدی

قرآن مخوان برادرم از روی نیزه‌ها

اسباب گریه‌ی حرم کبریا شدی        

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 9:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید