زبانحال حضرت زینب (س) در گودال

 

زینت دوش پیمبر تو چرا بی کفنی ؟

پسر حضرت حیدر تو چرا بی کفنی ؟

بهر زینب دل و دلبر تو چرا بی کفنی ؟

قبله و مسجد و منبر تو چرا بی کفنی ؟

ای ز جان همه بهتر تو چرا بی کفنی ؟

به سماوات چو اختر تو چرا بی کفنی ؟

به فدایت ... شه بی سر ... تو چرا بی کفنی ؟

بده پاسخ دم آخر تو چرا بی کفنی ؟

غرق در نیزه سراسر تو چرا بی کفنی ؟

ای مرا یاور و رهبر تو چرا بی کفنی ؟

ای به خون غرق و شناور تو چرا بی کفنی ؟

به شنو ناله ی مادر ... تو چرا بی کفنی ؟

 

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای حسین...

احوال من از قدیم میریخت به هم

تا زلف تو را نسیم میریخت به هم

آخر چه کنم؟! حنجر قاری مرا

یک کعب نی حجیم میریخت به هم

 

محمد کاظمی نیا


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام انجوی نژاد


بی حیا کی بخت من پا می دهد ؟

کودک و سیلی چه معنا می دهد ؟

هر چه می خواهی بزن بر گو چرا

نعل اسبت بوی بابا می دهد !!؟

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نگرانم بیفتی از مرکب

روی این سنگ ها خدا نکند

به تنت نیزه ها فرو نروند؟!

تیر، خود را به سینه جا نکند؟

 

 کاش می شد که من سپر بشوم

سنگ ها بر دهان تو نخورد

کاش می شد که تیغ بردارم

نگذارم سر تو را ببُرد

 

کاش می شد نیاید این ملعون

کاش پیکار با گلو نکند

کاش بوسه نمی زدم هرگز

که تو را شمر پشت و رو نکند

 

تو بگو خواهرت چه کار کند؟

که سر از پیکرت جدا نشود؟

کاش می شد که چاره ای بکنم

پای مادر به گود وا نشود

 

کاش مادر ندیده باشد که

شمر ملعون نشست روی تنت

کاش اصلا دروغ باشد که

نیزه ای گیر کرده در دهنت

 

هرچه داری خودت بده بهِشان

که نخواهند جست و جوت کنند

پیرهن را خودت بکن از تن

که نیایند زیر و روت کنند

 

کاش جسم تو پاره پاره نبود

که کسی فکر بوریا نکند

کاش می شد خودت تکان بخوری

که تو را نیزه جا به جا نکند

 

جان من را بگیرد ای کاش و

روی نیزه سر تورا نبَرد

هرچه دارم برای زجر، بگو -

معجر دختر تو را نبرد

شاعر: داود رحيمي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دور گودال ازدحام شده

 نگرانم ازین شلوغی ها

صبر کن آمدم عمو جانم 

من بمیرم که مانده ای تنها

 

پدر من همان کسی است که شد

در مدینه عصای مادر تو

 زاده ی مجتبایم و امروز

 من سپر می میشوم به پیکر تو

 

تا رسیدم شکسته بود سرت

کاش بهتر دویده بودم عمو

جلوی سنگ را گرفته بودم اگر_

بهتر از این پریده بودم عمو 

 

 صبر کن با کنار پیرهنم

خاک و خون از رخ تو پاک کنم 

جان عبداللهت اجازه بده

نیزه ها را یکی یکی بکنم

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

دست و پا و گلو، سر و دهنت...

هرچه کندم هنوز هست! مگر

چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

 

نیزه و تیرها تمام که شد

تازه وقت کلوخ و سنگ شده 

تو نفس می زنی هنوز اما

 سر پیراهن تو جنگ شده

 

آی نامرد بی حیا بس کن

جان من رابگیر عمو را نه 

تیغ از حنجر عمو بردار

 دست من را ببر گلو را نه

 

روی زانو نشست حرمله، باز

 دلم از خنده های تلخش سوخت

 تن من از تنت جدا شده بود

 تیر او آمد و مرا به تو دوخت

شاعر: داود رحيمي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قمرش ریخت به هم /  دید افتاده شبیه پسرش ریخت به هم

تا سپاهش افتاد/   دست بگذاشت به روی کمرش ریخت به هم

خواست جمعش بکند/   دید او ریخته در دور و برش،ریخت به هم

تا سه شعبه پیچید/   خورد بر چشمی و چشم دگرش ریخت به هم

سینه اش وقتی که /  نیزه ای رفته فرو تا جگرش،ریخت به هم

تا که با سر افتاد/   تیر بیرون زده و پشت سرش ریخت به هم

قسمتی از صورت /  تا سرش خوردزمين بیشترش ریخت به هم

مادرش آنجا بود /  پدرش از نجف آمد،پدرش ریخت به هم

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهر تو با تمام وجودم عجین شده

از شدت غمت دل زهرا غمین شده

واغربتا که جسم تو نقش زمین شده

با من بگو چرا بدنت اینچنین شده؟


اصلاً نمیشود که غمت را نظاره کرد

باید برای پیکر تو فکر چاره کرد

 

شمر و سنان به پیکر تو ضربه میزنند

با پا به جسم اطهر تو ضربه میزنند

در پیش چشم خواهر تو ضربه میزنند

ای وایِ من که بر سر تو ضربه میزنند


خولی پیِ سر تو به گودال میرود

زهرا کنار پیکرت از حال میرود


با خنده طعنه بر کفنت میزند سنان

شمشیرو تیغ بر بدنت میزند سنان

با چکمه اش لگد به تنت میزند سنان

بدجور نیزه در دهنت میزند سنان


لعنت به این سنان که مرا داغدیده کرد

لعنت به این سنان که مرا قد خمیده کرد


بی فایده ست، ناله وا غربتا نزن

طاقت بیار مادرمان را صدا نزن

سالار من، مقابل من دست و پا نزن

حداقل مقابل این بچه ها نزن


پیراهنت برادر من لاله گون شده

گودال قتلگاه تو دریای خون شده


خولی و شمر، اشک مرا در می آورند

پیراهن قشنگ تو را در می آورند

عمامه از سر تو چرا در می آورند

خواهر کنار نعش برادر می آورند


وقتی که شمر پنچه به گیسوت میزند

یک نیزه دار، نیزه به پهلوت میزند


دیدم برای راس تو دعوا شده حسین

در بین قتلگاه تو بلوا شده حسین

این جمعیت چگونه در آن جا شده حسین؟

از غصه های تو کمرم تا شده حسین


ای کشته فتاده به هامون سرت کجاست

ای صید دست و پا زده انگشترت کجاست؟


شاعر: محمد زوار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حالا كه به گودال كشانديد تنش را
پامال نموديد تمام بدنش را
پس رحم كنيد و نبريد اين دم آخر
پيراهن جا مانده بجاى كفنش را

شاعر : اصغر چرمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غریب ارباب...

میزند آتش به قلبم ماجرای نیزه ها

دیده میشد محشری از لا به لای نیزه ها

مصحفی که جای آن بر شانه های عرش بود

عاقبت تقطیع شد در کربلای نیزه ها

نه، مکن باور اگر چه گفت عصر واقعه

دیده میشد پشت خیمه رد پای نیزه ها

میشود سرها به نی منظومه ای دنباله دار

میرود تا آسمانها ناله های نیزه ها

میشود فهمید از خون گریه های محفلی

برگرفته با قلبی در هوای نیزه ها

از چه رو خورشید، بین کوچه های کوفیان

گاه بالا بود و گاهی زیر پای نیزه ها

دختری میگفت با حسرت چه میشد می زدم

بوسه ای بر حنجرت بابا به جای نیزه ها

با ردیف نیزه ها شاعر غزل خوانی نکن

آه میشوزد دلم از های های نیزه ها

مجید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه
 
چشم ها توطئه ی غصب حرم را دارند
تیرها از همه سو روی تنش می بارند
 
میکشاند به سوی خیمه خودش را اما
با فرو کردن نیزه نگهش میدارند...


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید