حضرت زینب(س)-عصر عاشورا

 

در آن صحرا چو آتش شعله ور شد

دل زینب چو آتش پرشرر شد

میان آتش، آه آتشین داشت

زبانحال باخود این چنین داشت

اگر دردم یکی بودی چه بودی

اگر غم اندکی بودی چه بودی

گهی از درد مهجوری بنالم

گهی از فرقت و دوری بنالم

گهی از داغ عباس جوانم

 قرین ناله و آه و فغانم

گهی اندر فغان و شور و شینم

به فکر جسم عریان حسینم

گهی در فکر جمع کودکانم

گهی با شمر و خولی هم زبانم

فراق دوستان و جور دشمن

سراسر سهل و آسان است بر من

ولی یک غم مرا مشکل فتاده

کز آن غم آتشم در دل فتاده

از آن ترسم که آتش برفروزد

میان خیمه، بیمارم بسوزد

گهی با ناله رو سوی نجف داشت

شکایت ها به شاه لو کشف داشت

که ای حلاّل مشکل ها کجائی

ز حال زار ما غافل چرائی

تو آخر چاره بیچارگانی

پناه و یاور درماندگانی

دمی از کوفه رو درکربلا کن

 پرستاریّ ما بهر خداکن

بیا بابا که ما را هیچ کس نیست

 در این دشت بلا یک دادرس نیست

که ما در کربلا خوار و اسیریم

 به دست شمر کافر دستگیریم

سنان بر ما زند بر پشت و شانه

 گهی کعب سنان گه تازیانه

خموش ای «ذاکر» برگشته کوکب

مگو زین بیشتر از حال زینب

 

عباس حسینی جوهری-ذاکر


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

حاشا ندارد

بین شما مردانگی معنا ندارد

کافی ست نیزه

این پیکر صد پاره دیگر جا ندارد

برخیز نامرد

این سینه تاب چکمه هایت را ندارد

اُف بر شماها

یک کهنه پیراهن دگر دعوا ندارد

قوت گرفتید

حالا که دیگر خیمه ها آقا ندارد

غیرت ندارید؟

حمله به زن ها این همه غوغا ندارد

ای بی مروت!

سیلی نزن این بچه را، بابا ندارد

×××

 

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت-قتلگاه

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای در گوشه ی گودال بود و...

گودال بود و...

از نیزه و شمشیر مالامال بود و...

می رفت بالا

تیغی که دست نِفرت دجال بود و...

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

از میهمانش

با سنگ زن ها گرمِ استقبال بود و...

«ای وای، ای وای»

ذکر لبانِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت-قتلگاه

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمی دهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمی دهم به کسی

 

تو اگر که اجازه ای بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

 

چه قدر می روند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

 

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمی کنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

 

هر که گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

همه دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

پنجمین رکن پنج تن، تنی نمانده برات

و نیزه ای که سنان زد، گرفته راه صدات

صدای فاطمه پیچید در زمانه که گفت:

بُنَیَّ... پیرهنت کو؟ مادرت به فدات!

فدای غیرت تو، فکر خواهرت هستی؟

که سمت معجر من مانده خیره خیره نگات

رشید فاطمه این نیزه ها کمت کردند

قلیل گشته ای و آب رفته سر تا پات

نه این که آب نبود و تو تشنه جان دادی

ز خاطرم نرود خنده های آب فرات

فقط نه پیرهنت، جسم تو به غارت رفت

گمان کنم که بهم ریخت آن قد و بالات

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-قتلگاه

 

آمدم در قتلگه تا شاه را پیدا کنم

ماه را شرمنده از آن خلقت زیبا کنم

گشته از باد خزان پرپر همه گل های من

جستجو در بین این گل ها گل زهرا کنم

دید تا عریان میان آفتابش گفت کاش

خصم بگذارد بمانم سایبان بر پا کنم

گر به خون، قانون آزادی نوشتی در جهان

من هم او را با اسیری رفتنم امضا کنم

تا شود ثابت که حق جاوید و باطل فانی است

زین زمین تا شام غم برنامه ها اجرا کنم

تا یزید دون نگوید فتح کردم زین عمل

می روم تا آن جنایت پیشه را رسوا کنم

می کنم با خاک یکسان کاخ استبداد کن

تا دهان خود برای خطبه خواندن وا کنم

تا کنی سیراب نخل دین، تو دادی تشنه جان

من هم از اشک بصر این دشت را دریا کنم

کاش بگذارند عدوان کای عزیز فاطمه

در کنار پیکر صد پاره ات مأوا کنم

بر تنت جان برادر نی سر و نی پیرهن

دادخواهی تو نزد ایزد یکتا کنم

گفت «انسانی» چو من نومید از هر در شوم

روی حاجت را به سوی زینب کبری کنم

علی انسانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

بهـار گل به جراحـات پیکـرت پیداست

چقـدر زخـم بر اندام بی‌سـرت پیداست

به مـادر تـو «زیـارت قبـول» باید گفت

که جای بوسۀ گرمش به حنجرت پیداست

تو راست قـامت تاریخـی و خمیده قدت

خمیـدگیـت ز داغ بــرادرت پیــداست

اگر چـه گم شده‌ای در هجوم کثرت زخم

بـه پاره‌هـای جگر داغ اکبرت پیـداست

مگـر کـه فاطمـه الان کنــار مقتل بود

که روی سینه، گلِ ‌اشک مادرت پیداست؟

مگـر نشـان سنان‌هـا به پیکرت کم بود

که جای سیلی بر روی دخترت پیداست؟

تبسمـی کـه زدی بر فراز نی می‌گفت

که در نگاه تو لبخند اصغرت پیداست

هنـوز می‌بـری از زخـم کشتگانت دل

هنـوز خنـدۀ گل‌های پرپرت پیداست

به خواهر از گلـوی پاره‌پاره حرف بزن

کـه روح در نفس روح‌پرورت پیداست

شـرار نالـۀ «میثم» ز آتش دل توست

همیشه در نگهش زخم پیکرت پیداست

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شعر گودال قتلگاه-وداع-مسیر کوفه و شام

 

افتاد شامگه به کنار افق نگون

خور، چون سر بریده ازین تشت واژگون

افکند چرخ، مغفر زرین و از شفق

در خون کشید دامن خفتان نیلگون

اجزای روزگار ز بس دید انقلاب

گردید چرخ بی حرکت، خاک بی سکون

کند امهات اربعه ز آبای سبعه دل

گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف و نون

آماده قیامت موعود، هر کسی

کایزد وفا به وعده مگر می کند کنون!

گفتم محرم است و نمود از شفق هلال

چون ناخنی که غمزده آلایدش به خون

یا گوشواره ای که سپهرش ز گوش عرش

هر ساله در عزای شه دین کند برون

یا ساغری است پیش لب آورده آفتاب

بر یاد شاه تشنه لبان کرده سرنگون

جان امیر بدر و روان شه حنین

سالار سروران سر از تن جدا، حسین

افتاد رایت صف پیکار کربلا

لب تشنه صید وادی خونخوار کربلا

آن روز، روز آل نبی تیره شد که تافت

چون مهر، از سنان سر سردار کربلا

پژمرده غنچه لب گلگونش از عطش

وز خونش آب خورده خس و خار کربلا

لخت جگر، نواله طفلان بی پدر

وز آب دیده شربت بیمار کربلا

ماتم فکند رحل اقامت ، دمی که خاست

بانگ رحیل قافله سالار کربلا

شد کار این جهان ز وی آشفته تا دگر

در کار آن جهان چه کند کار کربلا

گویم چه گذشت سرگذشت شهیدان که دست چرخ

از خون نوشته بر در و دیوار کربلا

افسانه ای که کس نتواند شنیدنش

یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش؟

چون شد بساط آل نبی از زمانه طی

آمد بهار گلشن دین را زمان دی

یثرب به باد رفت، به تعمیر خاک شام

بطحا خراب شد ، به تمنای ملک ری

سر گشته بانوان حرم گرد شاه دین

چون دختران نعش به پیرامن جدی

نه مانده غیر او، کسی از یاوران قوم

نه زنده غیر او کسی از همرهان حی

آمد به سوی مقتل و بر هر که می گذشت

می شست ز آب دیده غبار از عذار وی

بنهاد رو، به روی برادر، که یا اخا

در بر کشید تنگ پسر را که یا بنی!

غمگین مباش، آمدمت اینک از قفا

دل، شاد دار، می رسمت این زمان ز پی

آمد به سوی معرکه آنگه زبان گشاد

گفت این حدیث و خون دل از آسمان گشاد:

منسوخ شد مگر به جهان ملت نبی؟

یا در جهان نماند کس ازامت نبی؟

ما را کشند و یاد کنند از نبی، مگر

از امت نبی نبود عترت نبی؟

حق نبی چگونه فراموش شد چنین؟

نگذشته است آن قدر از رحلت نبی

اینک به خون آل نبی رنگ کرده اند

دستی که بود در گرو بیعت نبی

یارب تو آگهی که رعایت کسی نکرد

در حق اهل بیت نبی، حرمت نبی

این ظلم را جواب چه گویند روز حشر؟

بر کوفیان تمام بود حجت نبی

ما را چو نیست دست مکافات، داد ما

گیرد ز خصم،حکم حق و غیرت نبی

بس گفت این حدیث و جوابش کسی نداد

لب تشنه غرق خون شد و آبش کسی نداد

چون تشنگی عنان ز کف شاه دین گرفت

از پشت زین قرار به روی زمین گرفت

پس بیحیایی آه – که دستش بریده باد-

از دست داد دین و سر ازشاه دین گرفت

داغ شهادت علی ایام تازه کرد

از نو جهان عزای رسول امین گرفت

بر تشت، مجتبی جگر پاره پاره ریخت

پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفت

هم پای پیل ، خاک حرم را به باد داد

هم اهرمن ز دست سلیمان نگین گرفت

از خاک ، خون ناحق یحیی گرفت جوش

عیسی ز دار، راه سپهر برین گرفت

گشتند انبیا همه گریان و بوالبشر

بر چشم تر، ز شرم نبی آستین گرفت

کردند پس به نیزه سری را که آفتاب

از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب

شد بر سر سنان چون سر شاه تاجدار

افکند آسمان به زمین تاج زرنگار

افلاک را ز سیلی غم، شد کبود روی

آفاق را ز اشک شفق، سرخ شد کنار

از خیمه ها ز آتش بیداد خصم رفت

چون از درون خیمگیان بر فلک شرار

عریان تن حسین و به تاراج داد چرخ

پیراهنی که فاطمه اش رِشت، پود و تار

نگرفت غیر بند گران دست او کسی

آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار

رُخها به خون خضاب، عروسان اهل بیت

گشتند بی جهاز ، به جمّازه ها سوار

آن یک شکسته خار اسیریش ، در جگر

وین یک نشسته گرد یتیمیش بر عذار

کردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمه گاه

وین خیمه کبود ، شد از آهشان سیاه

چون راهشان به معرکه کربلا فتاد

گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد

اجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت

اعضای خاک متصل از هم جدا فتاد

تابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش

جمازه های پردگیان از قفا فتاد

از تندباد حادثه دیدند هر طرف

سروی به سر درآمد و نخلی ز پا فتاد

مانده به هرطرف نگران چشم حسرتی

در جستجوی کشته خود تا کجا فتاد

ناگه نگاه پردگی حجله بتول

بر پاره تن علی مرتضی فتاد

بیخود ، کشید ناله هذا اخی چنان

کز ناله اش بر گنبد گردون صدا فتاد

پس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه

نالان به گریه گفت ببین یا محمداه:

این رفته سر به نیزه اعدا، حسین توست

وین مانده بر زمین تن تنها، حسین توست

آین آهوی حرم که تن پاره پاره اش

در خون کشیده دامن صحرا، حسین توست

این پر گشاده مرغ همایون به سوی خلد

کش پر زتیر، رسته بر اعضا ، حسین توست

این سربریده از ستم زال روزگار

کز یاد برده ماتم یحیی، حسین توست

این مهر منکسف که غبار مصیبتش

تاریک کرده چشم مسیحا، حسین توست

این ماه منخسف که برو، ز اشک اهل بیت

گویی گسسته عقد ثریا، حسین توست

این لاله گون عمامه که در خلد بهر او

معجر کبود ساخته زهرا، حسین توست

اندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول

گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول:

کای بانوی بهشت، بیا حال ما ببین

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین

در انتظار وعده محشر چه مانده ای؟

بگذر به ما و شور قیامت به پا ببین

بنگر به حال زار جوانان هاشمی

مردانشان شهید و زنان در عزا ببین

آن گلبنی که از دم روح الامین شکفت

خشک از سموم بادیه ی کربلا ببین

آن سینه ای که مخزن علم رسول بود

از شست کین نشانه تیر جفا ببین

آن گردنی که داشت حمایل ز دست تو

چون بسملش بریده ی تیغ جفا ببین

با این جفا نیند پشیمان ، وفا نگر

با این خطا زنند دم از دین، حیا ببین

لختی چو داد شرح غم دل به مادرش

آورد رو به پیکر پاک برادرش:

کای جان پاک ، بی تو مرا جان به تن دریغ

از تیغ ظلم، کشته تو و زنده من دریغ

عریان چراست این تن بی سر، مگر بُوَد

بر کشتگان آل پیمبر کفن دریغ؟

شیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ

رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغ

خشک از سموم حادثه گلزار اهل بیت

خرم ز سبزه دامن ربع و دمن دریغ

آل نبی غریب و به دست ستم اسیر

آل زیاد کامروا در وطن دریغ

کرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت

شعری ز شام باز و سهیل از یمن دریغ

غلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون

وز خون او حنا به کف اهرمن دریغ

گفتم ز صد یکی به تو حالِ دلِ خراب

تا حشر مانَد بر دل من حسرت جواب

چون بی کسان آل نبی دربدر شدند

در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند

سرهای سروران همه بر نیزه و سنان

در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند

از ناله های پردگیان ، ساکنان شهر

جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند

بی شرم امتی که نترسیده از خدا

ر عترت پیمبر خود پرده در شدند

ز اندیشه نظاره ی بیگانه، پرده پوش

از پاره معجری به سر یکدگر شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت

هر دم نمک فشان به جفای دگر شدند

خود بانی مخالفت و آل مصطفی

در پیش تیر طعنه ی ایشان سپر شدند

چندی به کوفه داشت فلک ،تلخکامشان

آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان

شد تازه چون مصیبتشان از ورود شام

از شهر شام خاست عیان رستخیز عام

ناکرده فرق آل نبی را ز مشرکان

افتاده اهل شهر در اندیشه های خام

داد این نشان به پردگیی، کاین مرا کنیز

کرد آن طمع به تاجوری، کاین مرا غلام

گفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر؟

گفت آن به خنده سید این قوم را چه نام؟

دادند بر یزید چو عرض سر سران

پرسید ازین میانه حسین علی کدام؟

بردند پیش او سر سالار دهر را

می زد به چوب بر لبش و می کشید جام

گفتا یکی ز محفلیان شرمی ای یزید

می زد همیشه بوسه برین لب، شه انام

کفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید؟!!!!

ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید

ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود

دامان رحمت از کف مردم رها شود

ترسم که در شفاعت امت به روز حشر

خاموش ازین گناه، لب انبیا شود

ترسم کزین جفا نتواند جفاکشی

در معرض شکایت اهل جفا شود

آه از دمی که سرور لب تشنگان حسین

سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود

فریاد ازان زمان که ز بیداد کوفیان

هنگام دادخواهی خیرالنسا شود

باشد که را ز داور محشر امید عفو

چون دادخواه، شافع روز جزا شود

مشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت

گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شود

کی باشد اینکه گرم شود گیر و دار حشر؟

تا داد اهل بیت دهد کردگار حشر

یارب بنای عالم ازین پس خراب باد

افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد

تا روز دادخواهی آل نبی شود

از پیش چشم، مرتفع این نه حجاب باد

آلوده شد جهان همه از لوث این گناه

دامان خاک، شسته ز طوفان آب باد

برکام اهل بیت نگشتند یک زمان

در مهد چرخ، چشم کواکب به خواب باد

لب تشنه شد شهید، جگر گوشه ی رسول

هرجا که چشمه ایست ، به عالم سراب باد

از نوک نیزه تافت سر آفتاب دین

در پرده ی کسوف، نهان آفتاب باد

آنکو دلش به حسرت آل نبی نسوخت

مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد

در موقف حساب، صباحی چو پا نهاد

جایش به سایه ی عَلَم بوتراب باد

کامیدوار نیست به نیروی طاعتی

دارد ز اهل بیت، امید شفاعتی

 

صباحی بیدگلی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت

 

آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت

پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت

جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت

اصغرت، تنها علمدارت، علی اکبرت

تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت

ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها

ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها

گر چه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها

باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها

بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت

یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی

در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی

سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی

به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی

تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت

در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها

آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها

بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها

نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها

تا که جای راحتی باشد برای اصغرت

بادها از پیکر تو بوی سیبی برده اند

های خود آورده و هوی غریبی برده اند

از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند

دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند

می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت

ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا

خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا

(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))

تشنه ی آب فراتم، تشنه ی آب آورت

 

سید حسن حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از بس که پا به روی دهانت رها شده

بنگر که پشت خواهرت از غصه تا شده

بر روی صورتت چقدر چکمه می دود

در قتلگاه جشن و سروری به پا شده

امامه ات به دست سنان جلوه می کند

دشمن به غارت کفنت هم رضا شده

باید خدا مرا بکشد ای برادرم

حتی عصا زدن به سرت هم روا شده

هر کس که می رسد به تنت چنگ می زند

دیدم میان حلق شما نیزه جا شده

آخر خودت بگو که چه خاکی به سر کنم

حالا که شمر روی تنت بی حیا شده

دیدم نشسته خنجر خود پاک می کند

فهمیدم عاقبت سرت از تن جدا شده

شاعر: علي حسني


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید