اشعار گودال قتلگاه
 
تقصیر سنگ هاست پرت گُر گرفته است
از سوز تشنگی جگرت گُر گرفته است
 
نیزه شکسته ها به تنت گیر داده اند
حتی به کهنه پیرهنت گیر داده اند
 
تکیه نزن به نیزه ی غربت ، غریب من
زینب که هست حضرت شیب الخضیب من
 
گفتم کفن کنم به تنم تو نخواستی
گفتم به شمر رو بزنم تو نخواستی
 
حالا بگو چکار کنم پشت و رو شدی
با تیغ کند آخر سر روبرو شدی
 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)
 
هستِ تو هستی جان و تن من هست نرو
در نفس هات حیات دل من هست نرو
رفتنت اول جان کندن من هست نرو
بین یک قافله ی غم ماندن من هست نرو
 
ناله ام را بشنو خوب ترین ، رحمی کن
چشم مأیوس مرا هم تو ببین ، رحمی کن
 
رکن من هستی و از پایه خود میترسم
بی تو از غارت سرمایه خود میترسم
از لگد مالی هر آیه ی خود میترسم
بی وجود تو من از سایه خود میترسم
 
خواهرم حق بده از غصه پریشان بشوم
باید از رفتن تو اینهمه ویران بشوم
 
وای بر من که تویی در دل غم ها تنها
بی کس و یارترین واژه دنیا تنها
هیچ کسی نیست به دادم برسد یا تنها
بی تو باید بکشم بار غمت را تنها
 
برو آهسته برو دار و ندار زینب
آه مظلوم ترین ، ای کس و کار زینب
 
این همه نیزه و شمشیر فقط تنها تو
هر طرف تیر شد و تیر فقط تنها تو
لشگری سخت و نفس گیر فقط تنها تو
شیون و هلهله ، تکبیر فقط تنها تو
 
زخم ها روی تنت آمده و می آیند
تیرها بر بدنت آمده و می آیند
 
زخم بر زخم تو ای مصحف خوش گو زده است
سنگ هم آمده یک بوسه به ابرو زده است
از جبین تا به محاسن دو سه تا جو زده است
باز هم حرمله انگار که زانو زده است
 
تیر با شدت هر آنچه که بر تن آمد
آنقدر بود که از پشت سرت در آمد
 
وقت رفتن شده ای وای دلم غمگین شد
زخم ها زخم شدند و نفست سنگین شد
جرأت ضربه زدن پیش همه شیرین شد
نیزه ها بود که در پیکر تو رنگین شد
 
آسمان دل من روی زمین می افتی
با سر زخم شده از سر زین می افتی
 
چه کنم پای بر این جسم مطهر نزنند
با چنین نیزه سر سخت به پیکر نزنند
پیش چشمان پر از گریه مادر نزنند
یا به اطراف گلو ضربه دیگر نزنند
 
از حرم تا لب گودال تو من جان دادم
خنجری کند به پا خواست زمین افتادم
 
من دل آورده ام اینجا که به دریا بزنم
بعد تو باید از این دشت به صحرا بزنم
خواهر تو نشدم بوسه به رگ ها بزنم
پیش این حرمله نگذار خودم را بزنم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان
 
آنقدر آه كشيدم بخدا خسته شدم
تا به گودال رسيدم بخدا خسته شدم
 
شمر بد ذات بدو ؛ عمه يِ سادات بدو
بسكه امروز دويدم بخدا خسته شدم...
 
بهتر آن است كه من زود از اينجا بروم
بسكه دشنام شنيدم بخدا خسته شدم...
 
علي اكبر لطيفيان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه
 
روي نكردم به كربلا كه بخندند
گريه مرا ميكشد به ما كه بخندند
 
باز صدايش به گوش خيمه مي آيد
حرمله با شمر هركجا كه بخندند
 
حرف مرا كه نميخرند برادر
پس نزن اينقدر دست و پا كه بخندند
 
هيچ به بوسيدن ارتباط ندارد
پشت و رويت ميكنند تا كه بخندند
 
با لگدش ميزند مرا كه بگريم
با سپرش ميزد مرا كه بخندند
 
هرچه كه بردند و هرچه هم كه نبردند
كم نشد از اعتبار ما كه بخندند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – یاسین قاسمی
 
تمام می شود این ماجرا ؟ نمیدانم
چگونه می شوم از تو جدا ؟ نمیدانم
 
نشسته روی جناغ تو با تمام غرور
کند به کشتن تو اکتفا...نمیدانم
 
تو را به خاطر دِرهم چه دَرهمت کردند
چگونه تو زده ای دست و پا نمیدانم
 
دوباره باز تکان خورده ای...نفس داری؟
برا تو گریه کنم یا دعا نمیدانم
 
ز استخوان گلویت دگر نمانده اثر...
چگونه ضربه زده از قفا...نمیدانم
 
تمام پیکر تو بر زمین پخش شده
تو جمع می شوی در بوریا نمیدانم
 
یاسین قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – یوسف رحیمی
 
در خون تپيده آسمان در بين گودال
جان تمام کاروان در بين گودال
 
مي دوخت سمت خيمه ها چشمان خود را
با پلک هايي نيمه جان در بين گودال
 
دار و ندار خواهري از دست مي رفت
در ازدحامي بي امان در بين گودال
 
گرم طواف قبله ی آمال زينب
سر نيزه و سنگ و سنان در بين گودال
 
در موج خون گم کرده تنها هستي‌اش را
يک بانوي قامت کمان در بين گودال
 
سر مي زد از سمت غروبي خون گرفته
خورشيد زينب ناگهان در بين گودال
 
از آسمان نيزه ها معراج مي رفت
تا بي کران تا لا مکان در بين گودال
 
نه سر، نه انگشتر، نه کهنه پيرهن، آه
آلاله، پرپر، بي نشان در بين گودال
 
انگشتر و انگشت با هم رفت از دست
در جستجوي ساربان در بين گودال
 
با بوسه هاي نعل هاي تازه آخر
تشييع شد خورشيدمان در بين گودال
 
در شعله هاي آفتاب داغ صحرا
مانده تني بي سايه بان در بين گودال
 
یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه
 
از روی خاک سوره طه بلند شو
ما را مکن یتیم تو ، بابا بلند شو
 
گودال جای زینت دوش نبی که نیست
ای افتخار عالم بالا بلند شو
 
این هرزه ها به سمت حرم خیره گشته اند
با خنده میکنند تماشا بلند شو
 
با نعل تازه آمده اند اسبهایشان
عمه ز حال میرود بلند شو
 
طاقت ندارد این همه زخمی ببیندت
بابا بخاطر دل زهرا بلند شو
 
خوردی هزار و نهصد پنجاه زخم صبر
دیگر شدی مقطع الاعضا بلند شو
 
آن دزد ساربان پی انگشتر آمده
خنجر گرفته دست خودش تا...بلند شو
 
ای شمر بی حیا روی قرآن نشسته ای
از روی سینه ی پدر ما بلند شو


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کشته است مرا دیدن این حلق بریده

والاه به مظلومی تو دیده ندیده

تا از سر نیزه نظر تو به من افتاد

بی خود ز خودم کرد همان برق دو دیده

برخیز وببین خواهر تنها شده ی تو

از حرمله و شمر چه دیده چه شنیده

 

حمید کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر قتلگاه - خدا رحم كند

كربلا بحر بلا شد خدا رحم كند

نينـوا غرق نوا شد خدا رحم كند

بارشِ غم از دل ابر عزا مي بارد

سينه ها ماتمسرا شد خدا رحم كند

بر روي آل علی آب فرات را بستند

ناله ها واعطشا شد خدا رحم كند

دستي كه روي سر خيمه ي ثارالله بود

علقمه از تن جدا شد خدا رحم كند

سوي حنجرِ لطيف تر از گـلِ كبوتـري

تيري از چلّه رها شد خدا رحم كند

سمت ميدان بلا سردار بـي لشگر رفت

سهم هـر خيمه عزا شد خدا رحم كند

تير و شمشير و سنان و سنگ و چوب وغيره

چه قيامتي به پا شد خدا رحم كند

شمرِ بي شرم و حيا به سوي گودال آمد

خواهري دست به دعا شد خدا رحم كند

سر باغبان به دست لاله چينان افتاد

نـوبت آلاله ها شد خدا رحم كند

حمیدرضاگلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سست گردیده است بازوی حسین

چشم دشمن خیره بر روی حسین

سینه اش مجروح از تیر و عطش

قلب او مجروح شمشیر و عطش

اه پیشانی اش از سنگی شکست

خون جاری شد و چشمش را ببست

با زحمت بر سر پا ایستاد

وای بر نیزه شکسته تکیه داد

حرمله تیری بزد بر قلب او

چشمه ی خون گشته جسم و جان او

طاقت رزم حسین گشته تمام

لشکری حلقه زدند ه دور امام

شمر از کینه لگد بر او زد

تا رمق داشت لگد بر او زد

پسر حضرت زهرا به زمین افتاده

رمقی در بدنش نیست ز پا افتاده

شمر با خنجر کند تشنه سرش را می برید

قهقهه می زد و با کینه سرش را می برید

بی حیایی تن او عریان کرد

نا مسلمان چه ستم ها می کرد

مقتلش وه که چه غوغا شده بود

گودال از خون دریا شده بود

خواهرش تا قتلگه افتان و خیزان می دوید

با دو چشم خون فشان و سینه کوبان می دوید

حمیدکریمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید