لب گودال خواهر افتاده
ته گودال مادر افتاده
آن طرف تر برادري تنها
زیر یک مشت خنجر افتاده
عزت آب و آبروي حرم
زیر یک چکمه بی سر افتاده
در سر لشگری غضب آلود
فکر خلخال و معجر افتاده
وای، از گوش دختران حرم
بی ابالفضل زیور افتاده
به نگاه شکسته خواهر
آه، چشم برادر افتاده
شاعر : رضاباقريان
ادامه مطلب
واویلا حسین...
چقدر ردّ پاست روی تنت
چقدر وحشیانه می زدنت
قاری من چرا نمی خوانی
نکند نیزه خورده بر دهنت
مانده عریان به خاکها بدنت
اینقَدَر تیر و نیزه خوردی که
مثل توری شده است پیروهنت
با سم اسب شد تنت تشیع
خاک کرببلا شده کفنت
گرد و خاکی شد و هوا مه شد
تن تو زیر دست و پا له شد
بین گودال تا که غوغا شد
کمر زینب از غمت تا شد
نیزه ای با فشار در بین
استخوانهای سینه ات جا شد
نیزه را اینقدر چرخاندند
استخوانهای تو ز هم وا شد
کشتنت شد برایشان تفریح
بزم شادیشان مهیا شد
مثل عباس و قاسم و اکبر
تن تو نیزه ارباً ارباً شد
روی تل خواهر تو از غم مُرد
چقدر چکمه بر دهانت خورد
تا فتادی تو بی پر و بال
الف قامتم شد از غم دال
تو به مهمانی آمدی ببین
کوفه با نیزه آمد استقبال
دوره ات کرده اند یم لشگر
گیر کرده ای میان این گودال
ده نفر میکنندت تشیعت
با سم اسبها تنت شد چال
بی تو در خیمه میشود غارت
معجر و گوشواره و خلخال
تا که از تن برون شود جانت
میشود پاره گوش طفلانت
سر تو جدا شد و میدیدم
میزدی دست و پا میدیدم
استخوانهای پیکرت میشد
یک به یک جابجا و میدیدم
قطعه قطعه شد تنت ای وای
شدی از هم سوا و میدیدم
در شلوغی ز پشت سر خوردی
ضربه ای بی هوا و میدیدم
روی سینه نشت و می برید
سر تو از قفا و میدیدم
به فدای لبان عطشانت
نیزه خورد و شکست دندانت
غرق خون پیش دیده ی خواهر
بین گودال میزنی پرپر
میزنی دست و پا و میشنوم
ناله یا بُنَیَّ از مادر
می روی پیش چشم من از حال
زیر شمشیر و نیزه و خنجر
میشویم بی پناه بعد از تو
وای اگر سایه ات رود از سر
بی تو ای غیرت خدا تا شام
میرود خواهر تو بی معجر
ای کبوتر اگر پرت افتد
چشم هرزه به خواهرت افتد
مجید خانی
ادامه مطلب
واویلا....
ای ماه به من گو سحرم می آید؟
آن روشنی چشم ترم می آید؟
ديروز سنان به حرمله اين را گفت
این کهنه عبایش به تنم می آید
بزرگمهر جهاسوز
ادامه مطلب
ای وای حسین...
تیر و شمشیر و سنان بر تو اصابت می کرد
دشمن بی ادبت بر تو اهانت می کرد
تا لگد خورد به پهلوی تو و نالیدی
مادرت از ته گودال نگاهت می کرد
علی صباحی
ادامه مطلب
واویلا...
یک بار به سوی خواهرت می افتاد
یک بار به سمت دخترت می افتاد
طوری گلویت بریده شد که در طشت
دائم به چپ و راست سرت می افتاد
سعید پاشازاده
ادامه مطلب
آقای من...
آن روز چه شد که باز لبخند زدی
با حالتِ جانگداز لبخند زدی
شمشیر چرا به گریه افتاد عزیز
آیا وسط نماز لبخند زدی
وقتی که برای آب بیتاب شود
شش ماهه ی تو چگونه در خواب شود
دستان تو را تنگِ پُر از خون کردند
تا ماهیِ کوچک تو سیراب شود
هی سمت فُرات را که بو می کردند
گم کرده ی خویش جستجو می کردند
آن روز به جای آب طفلان حرم
تا ظهر فقط عمو عمو می کردند
ای وای اگر نباشی وشب برسد
بی تو چه کنیم جان که بر لب برسد
آهسته برو برادرم اما آه
بعد از تو خدا به داد زینب برسد
در گودی قتلگاه او را بوسید
یک بار دگر آن سرو رو را بوسید
دنیا نفسش برید وقتی زینب
رگهای بریده ی گلو را بوسید
از بسکه در این خرابه هق هق کرده
خون خاک سیاه را شقایق کرده
تا صبح شود کنار تشت افتاده
یک دخترک سه ساله که دق کرده
یک دشت پر از دشنه و تیغ و خنجر
هفتادو دو تا فرشته در خون پر پر
دستان سیاه کوفه پیوند زده ست
هفتاد دو نیزه را به هفتادو دو سر
گفتم که به آسمان قسم برگر دید
یک یک به ستارگان قسم برگردید
دیگر به چه چیزتان قسم باید داد
آقا سر جدتان قسم برگردید
هان اين نفس شمرده را قطع كنيد
آري سر دلسپرده را قطع كنيد
من لب نزدم به آب اما باشد
دستي كه به آب خورده را قطع كنيد
اي كاش كه در بال و پرم مي خوردي
اي تير بلا در جگرم مي خوردي
آن لحظه به جاي مشك آب اي تير
بايد كه تن از صداي تو بر خيزد
سقاي تو از وفاي تو بر خيزد
صد تكه شدم زعشق ، شرمنده نشد
هر تكه به پيش پاي تو برخيزد
اين چشم اگر چه چشمه ي احساس است
هر چند نگاهش پر عطر ياس است
با چشم خودش زَهزه ي دشمن را برد
عباس بدون دست هم عباس است
لب تشنه دلش كه شد پريشان عمو
افتاد به ياد لب خندان عمو
در خيمه سه ساله تاعمو جان مي گفت
در القمه مي گفت عمو : جان عمو
آن سرو قد دلاورم را كشتند
لب تشنه اميد آخر را كشتند
وقتي كه عمود خيمه اش را انداخت
يعني مردم برادرم را كشتند
هي مشك به زير دست پنهان كردي
با زخم عمود مو پريشان كردي
اي ماه كه تكه تكه اي روي زمين
تو القمه را ستاره باران كردي
با او كه كسي به جر علمدار نبود
در هيچ كسي جرات پيكار نبود
هر چند كه هر دو دست او قطع شدند
عباس هنوز دست بردرا نبود
از داغ قلم جان مركب مي سوخت
هر واژه كه مي نوشت از تب مي سوخت
زينب كه نوشت شام را مي سوزاند
از كرب و بلا نوشت زينب مي سوخت
يك عده پس از اشاره ها فهميدند
از خون شدن ستاره ها فهميدند
در كوفه و شام زرگران فاجعه را
از سرخي گوشواره ها فهميدند
تو خرمن ننگ و نام را سوزاندي
اين هلهله ي حرام را سوزاندي
در سينه چقدر داغ داري بانو
تا واژه به واژه شام را سوزاندي
تا تن به كوير مست دادي دريا
صد موج عطش شكست دادي دريا
بوسيد لب فرات دستان تو را
وقتي كه به رود دست دادي دريا
سخت است كه تيغ با زبانش نكشد
تا پرده از اين شام مشوش نكشد
والله كه دختر علي نيست اگر
بر تخت يزيد را به آتش نكشد
پاي از دل اين عدم اگر برداريم
دست از غم بيش و كم اگر برداريم
در يك قدمي خود تو را مي بينيم
روزي قدم از قدم اگر برداريم
مهدی مردانی
ادامه مطلب
افتاده تنت به خاک سرمایه ی دین
نا امن شده دور و برت حصن حصین
صورت نگذار روی خاک اقاجان
راضی نشو آسمان بیاید به زمین
پروانه امیر افشاری حمیرا
ادامه مطلب
در هجوم نیزه ها مردی به خود پیچیده است
اشک روی گونه های خاکی اش غلطیده است
ناله اش در حنجر خشکیده اش خشکیده و
وای من عمامه اش را یک نفر دزدیده است
یک نفر دارد صدایش می زند (مادر حسین )
قلب سنگ قاتلش از این صدا لرزیده است
اشک های چشم خواهر داده او را شستشو
یک کفن از جنس سم اسب ها پوشیده است
چند روز بعد مردی امده از اسمان
پیکرش را در میان بوریا پیچیده است
محمد جوادی
ادامه مطلب
به گوش تیر گفتا تیغ، بی سر کردنش با من
اگر چشمی به سوگش خشک شد، تر کردنش با من
تو کارت را بکن با شعبه ها من هم حواسم هست
حسین اکبر اگر آورد، اصغر کردنش با من
جواب تیغ را تیر اینچنین از روی زه پَر داد
اگر اصغر بیارد ذبحِ اکبر کردنش با من
اگر که لاله ی عباسی خود را حسین آورد
تو دستش را بزن ای تیغ، پرپر کردنش با من
رها شد نیزه ای و گفت مسئولیت این سر
از اینجا تا شبِ تقدیمِ دختر کردنش با من
صدای نیزه را خاری شنید وگفت بعد از ظهر
زخیمه هرکه آمد سدِّ معبر کردنش با من
یقینا شیشه ی پای رقیه بی ترک مانده
مغیلان را خبر کردم، مشجَّر کردنش با من
همین طور اسبی از آن دور با نُه اسب دیگر گفت:
شبیه قاسمش، چندین برابر کردنش با من
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
تو کیستی شده غلتان به خاک وخون بدنی
تنی جدا ز سری و سری جدا زتنی
تو کیستی بدن قطعه قطعه ای که از او
نمانده هیچ که دوزند بهر او کفنی
به جسم پاک برادر سرود زینب زار
مگر توای تن غلطان به خون حسین منی
کدام دست به زیر دل شتر برجست
دو پای سید سجاد را به یک رسنی
نداشتند علی ومحمد و زهرا
به جز دو نوگل خندان حسینی وحسنی
فغان ز زهر جفا پاره پاره شد جگری
امان به تیغ ستم قطعه قطعه شد بدنی
ز سوز شعر تو (مفتون)به جان فتد اتش
اگر کنند قراءت میان انجمنی
مفتون همدانی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


