سنگ ها را زدم کنار حالا، جان زهرا بگو دگر چه کنم؟

بارش تیر و نیزه آمده است، لخته ها را بگو دگر چه کنم؟


این همه جا میان این هامون، قعر گودال رفته ای تو چرا؟
گرگ ها بد به جانت افتادند، بین صحرا بگو دگر چه کنم؟

هرچه گفتم به روی سینه نرو، چکمه را در بیاور از پایت
هرچه گفتم محل نداد آخر، رفت با پا بگو دگر چه کنم؟

من شنیدم که نعل تازه زدند، ده سوار حرامی ملعون
لب و دندان تو زبانم لال، شد معما بگو دگر چه کنم؟

این طرف دور تو چه غوغا شد، آن طرف بین خیمه بلوا شد
دختری زیر دست و پا جان داد، اصلا حالا بگو دگر چه کنم؟

هم ردا، هم عبا و هم خودت، هم زره را ربوده اند حالا...
سر آن یادگاری مادر، گشته دعوا بگو دگر چه کنم؟

ساربان بین خون چه می خواهی؟ غارتش کرده اند چیزی نیست
از روی خنده اش مشخص شد، کرد پیدا... بگو دگر چه کنم؟

حرف بد زد ولی نرفتم من، با لگد زد ولی نرفتم من
از کنارت مرا جدا کردند، کعب نی ها بگو دگر چه کنم؟

بهتر از جان من برادر من، چاره ای نیست بین این اعدا
غیر از این که گذارمت اینجا، تک و تنها بگو دگر چه کنم؟
محمدجوادشیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

داداش...

بذا تا یه کم نیگاهت بکنم

گریه هامو خرج راهت بکنم

کاش میشد منم فدای تو بشم

خودمو شریک آهت بکنم

 

دل من طاقت دوری نداره

دیگه از چشام داره غم میباره

تویی سایه سرم نرو بمون

تو بری خواهر تو کم میاره

 

روی تل رسیدم و پریشونم

غریبیتو دیدم و پریشونم

چقدر دور و برت شلوغ شده

صداتو شنیدم و ریشونم

 

همه اومدن پرت رو بشکنن

سنگ زدن تا که سرت رو بشکنن

غارت خیمه ها رو نگاه نکن

میخوان اینا کمرت رو بشکنن

 

یکشون با پا میزد حسین من

اون یکی عصا میزد حسین من

شمر لعنتی اومد تو قتلگاه

خنجر از قفا میزد حسین من

 

 


آخرش سرت رو نیزه ها میره

کاروانت با لباس سیاه میره

آخه نیستی ببینی حال منو

خواهرت قاطی دشمنا میره

 

جواد قدوســی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ارباب من...

وقتی که کافرها تورا تکفیر کردند

سرنیزه ها خواب تورا تعبیر کردند

 


ظهر است اما اسبها روی تن تو


چندین هلال ماه را تصویر کردند

 


حالا که افتادست کارت دست اینها


اوباش مرگ صعب را تقدیر کردند

 


هرچه گذشت اوضاع تو غمبارتر شد


حتی دعاهای شما تغییر کردند


 

این یا غیاث المستغیثینی که گفتی

روی دهانت با لگد تفسیر کردند

 

ای آیه ی تطهیر خوناب لبت را

با ضربه های پشت هم تطهیر کردند

 

پیش نگاه تو جوانت را گرفتند


بعد از علی اکبر توراهم پیر کردند

 

با پا تنت را زیر و رو میکرد یعنی


با آن همه عزت تورا تحقیر کردند


 

هرکس ز آزار تو سهم خویش را برد


اما عصاداران دوباره دیر کردند

 

از ضربه های پیرمردان پیکرت سوخت

از اضطراب زینبت چشم ترت سوخت

 

سید پوریا هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-مصائب

 

هربار که رفته قد خم آورده

از علقمه دستان قلم آورده

سر تا قدم حسین گل کاری شد

بس لاله ی پرپر به حرم آورده

***

اعضای تنت یکی یکی کاسته شد

ازعرش صدای ناله برخاسته شد

هر تیر، گلی در بدنت کاشته است

گل بود به نیزه نیز آراسته شد!

***

ازسیلی شب سیاه شد صورت ماه

شاه دو جهان هم نفسش شد دل چاه

آن طشت پر از خونِ جگر گشت ولی

لا یوم کیومک اباعبدالله

***

انگشتری افتاد، نگین رفت هوا

فواره ای از خون جبین رفت هوا

از اسب تا عرش خدا خورد زمین

خورشید از روی زمین رفت هوا

 

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روضه گودال...

قصه ی عشق آخرش آمد
روز هجران دلبرش آمد
هر چه ترسید بر سرش آمد
ماتم یار باورش آمد
.
چه به روز برادرش آمد
.
بخدا شرح این بلا سخت است
صبر هفتاد و دو عزا سخت است
وصف این قوم بی حیا سخت است
دیدن کل ماجرا سخت است
.
چه بگویم چه بر سرش آمد
.
مسلم و عون و جعفرش هم رفت
قاسم و جون و اکبرش هم رفت
ساقی و ماه لشکرش هم رفت
روی دستش که اصغرش هم رفت
.
همه رفتند خواهرش آمد
.
از عطش رفته کودکی از حال
چه بگویم ز ناله ی اطفال
وای از آن ساعتی که در گودال
پیکرش زیر و دست و پا ، پامال
.
وقت پرواز شد پرش آمد
.
بعد اکبر چقدر پیر شدی
بعد عباس زمین گیر شدی
زخمی نیزه و شمشیر شدی
ته گودال سرازیر شدی
.
زخم هایی به پیکرت آمد
.
بین خون دست و پا مزن،بس کن
تکیه بر نیزه ها مزن،بس کن
گفتم ای بی حیا مزن ، بس کن
پیر مرد با عصا مزن ، بس کن
.
کینه ی بدر و خیبرش آمد
.
روی تل گفت خواهری ، ای وای
منم و بی برادری ای وای
لب گودال مادری ای وای
شمر...سینه... و حنجری...ای وای
.
شمر بس کن...مادرش آمد
.

.
غلام حسین "ایمان" دهقانیا


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وداع آخر تو داشت طرح غم می ریخت
دلم به پشت سر تو به هر قدم می ریخت

گرفته پای تو را دست التماس دل
نماندن از تو و اشکی که دم به دم می ریخت

بنای خلقت زینب، بنا نشد بی من...!
که رفتن تو چو آوار بر سرم می ریخت

گلوی خشک تو را تا که بوسه ای بزنم
به اسم مادرمان از لبم قسم می ریخت

هزار چشم پر از دیدن لباس توأند
 ز بسکه داشت ز آستین تو کرم می ریخت

رمق نمانده مسافر به چشم پر کارم
ببخش پشت سرت گر که آب کم می ریخت

حسین رفت و کمی بعد پیر شد زینب
شروع غارت و غم حرمت حرم را ریخت

علی ناظمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ارباب من....
گــذشــت مـدتـی از کــشتنـت تـکــان داری

   مگـر هـنـوز بـه جسمت حسیـن جـان داری

 

        میـان قتلگـهـت بـا حـرم کـه فـاصـلـه اسـت     

چـگـونــه رفـتــه ای آنـجــا مـگـر تــوان داری

 

به حق سرود که زخمت فزون ز اختر هست

   مـیــان پـیـکــر خــود زخـــم بـی امــان داری

 

نمانـد نقطه ای سالم به جسم بی سر تـو    

 مـصـیـبـتـی تـو فــزون تــر ز  آسـمــان داری

 

   بـه سـم اسـب شکـستنــد استـخـوانـت را   

  عــزیــز فــاطـمـــه از مــادرت نـشـــان داری

 

به هر کجـای تنت جای گودی سنگ اسـت  

 چــقـــدر جـای نــوک نـیــزه و سـنــان داری

 

چقـدر سـکـه بـرای مـزاجـشـان خـوش بـود  

 کـه جسم پاره از این دسـت مـردمـان داری

 

ببـار خـون ز بصــر محـسـن از بـلای عظـیـم      

کـه قـامتـی تـو شـبـیـه فـلـک کـمــان داری

سید محسن حبیب الله پور


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بعد از لبت، فرات به دردم نمی‌خورد

اصلاً نه، کائنات به دردم نمی‌خورد

با من مگو از آب که با یاد تشنگیت

این مایه‌ی حیات به دردم نمی‌خورد

دریا پس از حکایت در هم شکستنت

ای کشتی نجات، به دردم نمی‌خورد

دنیا، اگرچه مثل گلستان، برای من

منهای کربلات، به دردم نمی خورد

وقتی نمازِ من به تو وصلم نمی‌کند

"قَد قامَت‌ِ الصّلاة" به دردم نمی‌خورد

چشمم به غیر گریه برای تو، یا حسین

در اغلب جهات به دردم نمی‌خورد

گاهی به سمت روضه و گاهی سوی گناه

این پای بی‌ثبات به دردم نمی‌خورد

وقتی حواله‌ام ندهد ثامن‌الحجج

رفتن پیِ "برات" به دردم نمی‌خورد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمه زینب...

دخترا رو یکی یکی بشمار

نکنه گم بشن تُو این صحرا

پیر شدی عمه جون ولی تازه

شدی مثل جوونی ِ زهرا

 

داره شب میشه عمه ! برگردیم!

داره شب میشه بچه ها خستن

کاش  اشکاتو پاک می کردی

کاش دستامونو نمی بستن

 

ما همه ش چند روزه اینجاییم

ولی دیگه نفس نمونده برات

چرا هیچی نمی گی پس عمه !

چرا زل می زنی به سمت فرات ؟

 

آخ عمه چه قدر تنهایی

 آخ امشب چه قدر سنگینه

آخ عمه ببین سر ِ بابا

داره از نیزه ما رو می بینه

 

 

زهرا بشری موحد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

که در اربعین برای مقدس اردبیلی و شاگردانش روضه خواند

 

کشید آه و سپس سفره ای ز آه انداخت

به چشم خشک تمامی ما نگاه انداخت

 

حبیب پاشده از قبر گوئیا حشر است 

نوای روضه اش، او را به اشتباه انداخت

 

فرازهای زیارت، لهوف را گریاند

حسین را به زمین تا که ذوالجناح انداخت

 

برای اینکه سر از پیکرش جدا نکند

به گریه دشنه، خودش را به پای شاه انداخت

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1396  | 12:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید