حضرت زینب(س)-روز یازدهم

 

گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار

رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار...

در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم

آنگونه که انگشترت انگار به ناچار...

شهری همه خواب و به لبت آیه‌ای از کهف

تنها تو و یک قافله بیدار، به ناچار-

ماندیم جدا از تو و با اشک گذشتیم

از هلهله‌ی کوچه و بازار به ناچار

سوگند به لب‌های تو صد بار شکستم

هر بار به یک علت و هر بار به ناچار

تو نیستی و ماندن من بی تو محال است

هر چند به ناچار به ناچار به ناچار...

 

محمد غفاری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی شیب الخضیب
خد التریب شاه غریب
برتو جسارت کردن
جسمتو غارت کردن
علی ای بی کفن
دور از بدن عریان وطن
چه کس تورا آزرده
سینه تو پا خورده
همه باهم همت کردن
روی بدنت دقت کردن
مقطع الاعضایمی
تورا قسمت قسمت کردن
چشاتو دور دیدن
به تو خندیدن
دورت رقصیدن
بگو آب آورت کو
معجر خواهرت کو

امیررضا قدیری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

داداش حسین...

چند تا نیزه در این پیکر تو ، تا ، خورده

چند تا سنگ به پیشانیت آقا ، خورده

ناله ی فاطمه را هیچکس اینجا نشنید

چقدر ضربه پهلوی تو ، اما ، خورده

ته گودال اسیری سر تو ریخته اند

هر چه پرتاب شده از دست همین ها ، خورده

یاد آن تیر که بر سینه ات آمد ، هستم

زانوی شمر دقیقا به همان جا ، خورده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای وای من که دلبرم از دست می رود

این دلخوشی آخرم از دست می رود

پیراهنش عجیب بوی سیب می دهد

این یادگار مادرم از دست می رود

امشب میان خیمه سرم روی پای اوست

فردا ولی برابرم از دست می رود

زیر گلوش سرخ شده، گل درآمده

این غنچه های پرپرم از دست می رود

عصری که صحبت از سر و تیغ و سنان نمود

گفتم مگو که حنجرم از دست می رود

با من مگو ز صبر که بی تاب می شوم

وقتی که روح پیکرم از دست می رود

همراه خود قبیله به گودال می بری

مادر، پدر، برادرم از دست می رود

باید از این به بعد به آفتاب خو کنم

انگار سایهء سرم از دست می رود

شاعر: مصطفي هاشمي نسب


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا مُقَطَّعُ الاَعضا


ای عزیـز مـصطفی ، غریب دور از وطنـی
ای ذبـیـح کربلا ، بـدون غسل و کفنـی
لشگـر گـرگـای کـوفی با تنـت چه کرده اند ؟
یــوسف زهرا نداری به بدن پیروهنـی
آن چنان گشتــه جسارت به تـنِ شریـف تو
که چنیـن مُـقَطَّعُ الاعضایـی وپـاره تـنی
بر رگِ حنـجر تـو بـوسه زنـم زیرا کـه
از تـو دیـگر ای حسین ، بـاقی نـمانـده بدنی
بس که دست وپا زدی، روی زمین مـعلوم است
که جدا گشته سرِ تو با چه رنـج و محنی


حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای وای ای وای...

لشگری آمده تا سهم غنیمت ببرد

از تنی غرق به خون جامه به غارت ببرد

از سراشیبی گودال سرازیر شدند

با هم از بخت بد قافله درگیر شدند

بابت جنگ جمل کسب غرامت کردند

سر عمامه ی آقا قیامت کردند

دست از این پیرهن ارثیه بردار ، سنان

مادرش دوخته با زحمت بسیار ، سنان

خولی خیر ندیده چه خیالی داری ؟

کوفی چشم دریده چه خیالی داری ؟

خورجین دست گرفتی سر گودال چرا؟

مانده ای خیره بر این زخمی بد حال چرا ؟

حرمله زیر سر توست بولله ببین

پشت خیمه چقدر نیزه فرو رفته زمین

ساربان منتظر رفتن لشگر مانده

گوشه ای منتظر فرصت بهتر مانده

هر کسی سهم نبرده ست بهم می ریزد

بی نصیب از تن عریان به حرم می ریزد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای وای...

سکینه بود و رباب و رقیه اما ... آه...

عقیله با بدنی نیمه جان جلو افتاد

دوباره روضه ی گودال تداعی شد

کسی به نیت چند استخوان جلو افتاد

غروب دختر زهرا عقب عقب می رفت

همین که فاطمه ی قد کمان جلو افتاد

میان معطلی ، شمر و حرمله دیدند

در آن مجادله یک آن ، سنان جلو افتاد

لباس و کفش و رداع و عمامه را بردند

برای بقیه ی تن ساربان جلو افتاد

برای آن که زند بوسه بر لب قاری

به سمت طشت طلا خیزران جلو افتاد

خدا کند به دعاهای عمه جان ما

ظهور حضرت صاحب الزمان جلو افتاد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گریه ها من را به یادِ کربلا انداخته

یادِ داغِ دخترِ خیرالنّساء انداخته

در میانِ صوتِ تکبیر و هجومِ دشمنان

یک نفر آتش میانِ خیمه ها انداخته

معجرِ افتاده ی یک زن میانِ شعله ها

در میانِ دختران هول و ولا انداخته

آنقَدَر فریاد زد زینب که آن فریادها

تارهای صوتی اش را از صدا انداخته

یک سپاه از نیزه و یک عده هم خنجر به دست

عضو از عضوِ حسینش را جدا انداخته

تیرهای حرمله کارِ خودش را کرده و

چشمهای ساقی از شور و صفا انداخته

دختری گر قامتش خم گشته و مویش سپید

حق بده ! دیده که بابا دست و پا انداخته

ضربه لازم نیست حتّی موجِ طبلِ دشمنان

رأسِ این شش ماهه را از نیزه ها انداخته

بی قراری می کند زینب که آن سو دشمنش

آه! سمّ تازه بر آن اسبها انداخته

این لگدهایی که بر پهلوی زینب میزنند

عمّه را یادِ مدینه ، کوچه ها انداخته

مادری بین در و دیوار گیر افتاده و

محسنش را از فشارِ ضربه ها انداخته

 شاعر: حسین معصومی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لطمه زنان
بـر جام دلم شـراب غم ريخته اند
ماتم شـده لشگـري سرم ريخته اند
ديدن تو به خاكيّ و بـدن صد چاكي
يـك فرصتي گشته مغتنـم ريخته اند
شلّاق به دست و همگـي نعره زنان
يـك مشت حرامي به حـرم ريخته اند
اينها به كنار،حسين عزيز زينب
اينها چيست كه در دور و برم ريخته اند
هر سونـگرم ، لـطمه زنـان مـي بيـنم
اعضاي تنت ، قــدم قــدم ريخته اند
با سيف و سنـان ، يا به عمود و احجار
اندام ترا با چه به هم ريخته اند؟
حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید