صلی الله و علیک یا مظلوم

روی جسم درهمت رفتند با پا یک به یک

نیزه ها می رفت در جسم تو گویا یک به یک

تا حسینم را کسی عریان نبیند روی خاک

میگرفتم چشم های دختران را یک به یک

یک نفر دستش عبا بود و یکی عمامه ات

دشمنت سهم خودش را برد آنجا یک به یک

من نمیدانم تو با اینها چه ها کردی مگر

چون که می خندد بر حال تو و ما یک به یک

تا تورا کشتند سوی تو هجوم آورده اند

زیور آلات مرا بردند آنها یک به یک

 

علی قدیمی)


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:50 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يابن الحسن من از حضورت شرمسارم
جادارد از اين غم اگر كه خون ببارم
آخر چه شد تا عمه جانت ام كلثوم
با شمر گفتا حاجتي من با تو دارم
--------------
گفتا كه چون داري جواب جد ما را
بر حال ما گر چشم پيغمبر بيافتد
بيرون ببر از بين ما اين راس ها را
تا چشم نامحرم به ما كمتر بيافتد
--------------
اما مگر آن بي حيا قدري حيا كرد
رحمي بحال وروز ان غمديده ها كرد
رقاصه ها آورد و با آواز شادي
سر هاي ببريده به روي نيزه ها كرد

 

محمدحميدجودوي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای حسین...

اول عبا را از تن آقا در آوردند

با پا بلایی بر سر این پیکر آوردند

وقتی حسین مرتضی را بین خون دیدند

با خود عصا آن پیرهای خیبر آوردند

دیدند یک مادر پریشان بود در گودال

در پیش چشمانش چرا پس خنجر آوردند

تا خواهری را از برادر با خبر سازند

عمامه ی خونی به پیش خواهر آوردند

بعد از سه روز از پیکر روی زمین مانده

نیزه شکسته را دهاتی ها در آوردند

این کاروان را بین هر بازار می بردند

در یک حراجی تکه های معجر آوردند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غریب مادر...

کنار پیکر تو نیزه بسیار

 

حسینم را رها کن مردم آزار

 

از این شاه غریبم دست بردار

 

کمی او را به حال خویش بگذار

 

 

 

مگر خشکی لب ها را ندیدی

 

که اینگونه تو رگ ها را بریدی

 

 

 

خودم دیدم چگونه پیکرت ریخت

 

سپاهی بی حیا دورو برت ریخت

 

جلو چشم حرم بال و پرت ریخت

 

هزاران نیزه بر روی سرت ریخت

 

 

 

حلام کن که مویت را کشیدند

 

 حلالم کن گلویت را بریدند

 

 

 

همین که پیکرت افتاد بر خاک

 

کنارم مادرت افتاد بر خاک

 

طلای خواهرت افتاد بر خاک

 

حلالم کن سرت افتاد بر خاک

 

 

 

ببین آشفته حال خواهرت را

 

ببین پهلو شکسته مادرت را

 

 

 

اگرچه باورش سخت است اما

 

بدون یاورش سخت است اما

 

برای خواهرش سخت است اما

 

جلوی مادرش سخت است اما

 

 

 

تنش را عاقبت مثله نمودند

 

به زیر سم تنش را له نمودند

 

 

 

ز روی نیزها جمعت نمودم

 

به چه زحمت تو را جمعت نمودم

 

ز زیر دست و پا جمعت نمودم

 

میان بوریا جمعت نمودم

 

 

 

سرمغرب شد از گودال رفتند

 

سنان و حرمله خوشحال رفتند

 

 

 

به غیر از چشم تر دیگر ندارم

 

کنار خیمه ها یاور ندارم

 

به جان تو قسم باور ندارم

 

سرش را گرم کن معجر ندارم

 

 

 

منو بازار شام ای وای ای وای

 

منو چشم حرام  ای وای ا ی وای

 

( حامد جولازاده)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

داداش زینب...

خواهرت شدم برادرم باشی

ناموست شدم بالا سرم باشی

نگرون نخ پیرهنت شدم

نگرون نخ معجرم باشی

 

فردا خیلی سرمون شلوغ میشه

دور بال و پرمون شلوغ میشه

تو رو میزنن منو هم میزنن

فردا دور و برمون شلوغ میشه

 

حاضرم به پای تو جون بذارم

جای تو پا توی میدون بذارم

اگه با سر تو روبرو بشم

حق بده سر به بیابون بذارم

 

حرف رفتن و بذار کنار داداش

کفن منو بذار کنار داداش

بذار انگشتر تو دربیارم

بیا گوشوارمو در بیار داداش

 

تو بذار آفتاب رو تو ببوسم

پیشونی زیر مو تو ببوسم

فردا که گلو برات نمیزارن

بذار امشب این گلو تو ببوسم

 

فردا کی به خواهشم جواب میده

به لب تشنه تو کی آب میده

بین اینهایی که قاتل منن

حرمله خیلی منو عذاب میده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شمر بس كن، تو قـــتـلگـــاه نـــــرو

دخترش ميــكــنــد نــــگـــاه نــــــرو

دستْ به خنجر به سمتِ شاه نــرو

رويِ اين جسم ِ پــــاره راه نــــــــرو

 

اين كه افتاده نور ِ عين ِ من اســــــت

خواهرش هستم و حسين من است

 

نـــيـــــزه را از رويِ پــــرش بـــردار

چــكــمــه ات را ز پــيــكرش بــردار

خـنــجــرت را ز حـــنـجـرش بـــردار

لـعـنـتـي دسـت از سـرش بــــردار

 

تـشـنـه هـسـت و رمـق نــدارد او

سـر ِ او را عـقــب نـكـــش از مـــو

 

كِــشـمَـكِـش بَـهـر ِ پـيرُهـن نكنيد

لااقــل پـيـش ِ چـشـم مــن نكنيد

سـر ِ غــارت بــزن بــزن نــكـنـيــد

نــيــزه را داخــل ِ دهـــن نــكــنيد

جـــســم او را اگــر كــفـن نـكنيد...

 

... آه و نــفـــريــن ميكنم همه را

ميـكِـشَم كــــربـلا فـاطـمـــــه را...

 شاعر: رضا قرباني


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باز راه مادری بر نینوا افتاده است...
باز یاد خاطرات کوچه ها افتاده است...

گوئیا خورشید تاب گام هایش را نداشت...
آسمان بر خاک گرم کربلا افتاده است...

دست بر پهلو گرفته؛؛ قد کمان مویه کنان...
مثل مولا تکیه اش بر نیزه ها افتاده است...

آن طرف شاه کرم سرگرم بخشش بود و آه....
باز هم پیروهنش ؛ دست گدا افتاده است..

دختر خیرالنسا؛ بالای تل زینبی...
پیش چشمش ؛ سر جدا؛ پیکر جدا افتاده است...

شاعر : اصغر اعرابی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسین جان...

بوریاپوش شدآخربدنش را بردند

نانجیبان ز تنش پیرهنش را بردند...

آه می خواست رقیه که ببوسدلب او

خیزران بودمقصر دهنش را بردند...

خواست سیراب کندکودک بی تابش را

باسه شعبه زدنش خواستنش رابردند...

یک پسرداشت که بهرش همه جابودسپر

با دم نیزه سپر داشتنش را بردند...

تکیه بر نیزه زد و خواست ز جا برخیزد

موج سنگ آمد و برخاستنش را بردند...

نیزه هاشان همگی بربدن شاه نشست

تا خود عرش ملائک مهنش را بردند...

( رسول ملکی)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفته بودی بعد من می مانی و آزارها

 

  کوچه کوچه غربت و دشنام دربازارها   

 

گفته بودی می برندت از زمین کربلا  

 

می شوی با قاتل من همسفر تو بارها

 

خواهرم من می روم اما تو می مانی و یک

 

کاروان خسته و صحرای پر از خارها

 

بعد من هستی عجین با غصه هایم زینبم

 

ای تو غمخواردل غمدیده ی غمدارها

 

در بیابان پر از خارمغیلان می شوی

 

تو پرستار تن بیمار این تب دارها

 

خواهرم باشد برای من فراز و گه فرود

 

گاه در بین تنورم گه بروی دارها

 

****

 

رفتی و من ماندم و یک کربلا رنج و محن

 

رفتی و من ماندم و داغ وغمِ دلدارها

 

رفتی و من ماندم  وداغ تنی بی سر شده

 

داغ انگشت و عقیق و پیرهن ،دستارها

 

رفتی و من ماندم و یک مادر پژمرده گُل

 

رفتی و من ماندم و پاییز در گلزارها

 

رفتی و من ماندم و بار اسارت روی دوش

 

رفتی و من ماندم و طفلان و این عیار ها

 

رفتی و داغت به جانم آتشی افروخته

 

رفتی و من ماندم و این آتش و نیزارها

 

رفتی و با رفتنت تازه شده در جان من

 

داغ مادر داغ کوچه سیلی و مسمارها

 

رفتی و بعد از توگردیده برای دخترت

 

بهر یک گامی عصای دست او دیوارها

 

گفته بودم بعد تو هرروزمن روز غم است

 

لیک می گردم نمونه در همه غمخوارها

 

کربلا را کوفه کوفه برده ام تا شهر شام

 

کرده ام ویران تمام کاخ ها دربارها

 

سید احمد ابوترابی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

فاجعه


سر نیزه تنت را به مصاف آمده است


ای وای که خنجر به طواف آمده است

 

بر گرد تو از پیر و جوان نیزه به دست

 

ناحق همه لشگر به مضاف آمده است


گویا که سر نیزه خیالی دارد


در قلب گلو به اعتکاف آمده است


از اوج مصیبت چه کشد زینب و باز


این دل که برای اعتراف آمده است


در پای غمت هر که بمیرد بس نیست


چون فاجعه تا قله ی قاف آمده است

 

سید مهدی بهار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 تیر 1396  | 11:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید