یا حسین (مناجات و قتلگاه )

با تو فضای عشق و صفا چیز دیگری است

با تو همیشه رنگ خدا چیز دیگری است

با تو هوای کرببلا چیز دیگری است

اکسیژن درون هوا چیز دیگری است

تا زیر قبه ات دل من پر کشیده است

در زیر قبه ی تو دعا چیز دیگری است

دعوی عاشقی ز زبان و ز حنجرِ

مولودهای پست زنا چیز دیگری است

بودند دیو و دد همه سیراب و گفت شمر:

بر این قبیله ظلم و جفا چیز دیگری است

زینب دوید سوی تو چون ای امید من

از حنجر بریده صدا چیز دیگری است

زینب نگاه کرد به کل بدن - سرود :

بر سینه جای چکمه و پا چیز دیگری است

پیراهنت ز زیر عبا  پاره پاره شد

نیزه زدن ز روی عبا چیز دیگری است

با سنگ های پر از کینه ، یا حسین

ضربه زدن به چشم شما چیز دیگری است

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ی روم اگر چه پا به پای تو

تنگ می شود دلم برای تو

باورم نمی شود که بشنوم

بر فراز نیزه ها صدای تو

حرمت تمام عرشیان شکست

زیر سم اسب ها به جای تو

خشک و زرد و بی رمق نشسته است

آسمان هم آه در هوای تو

رفته ای ولی هنوز می وزد

عطر تا همیشه آشنای تو

شام، شامِ درد و رنج بود

شام شد دوباره کربلای تو

غیر تازیانه ها کسی نکرد

یادی از سکوت بچه های تو

کاشکی فرات شعله می کشید

آه، با اشاره ی عصار تو

تازه این تمام ماجرا نبود

این منم شروع ماجرای تو

 

شاعر: اسماعیل حسین زاده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ناگهان شاعری پریشان شد، گریه - گریه - رسید تا باران

در خیالش دوباره می بارید، روی لب های خیمه ها، باران

در هیاهوی گرم و مبهم باد، نیزه در نیزه عشق رفت از یاد

یک سبد گل میان دشت افتاد، باد فریاد شد: بیا باران

خط خون، لحظه های تنهایی، ابرها مانده در معمایی

اینکه طوفان بی قرار غروب، گریه های خداست یا باران؟

شب پایان و روز آغاز است، فصل پرواز و عشق و اعجاز است

دفتر انتخاب ها باز است، ابتدا عشق و انتها باران

شاعر افتاده در خیابانی، که دو سویش به کهکشان وصل است

السلام علیک یا خورشید، السلام علیک یا باران...

 

شاعر: علی سلیمانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوي دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود

فرصت نداشت جامه ی نيلي به تن کند

خورشيد، سر برهنه، لب کوهسار بود

گويي به پيشواز نزول فرشته‌ها

صحرا پر از ستاره ی دنباله‌دار بود

مي‌سوخت در کوير، عطشناک و روزه‌دار

نخلي که از رسول خدا، يادگار بود

نخلي که از ميان هزاران هزار فصل

شيواترين مقدمه ی نو بهار بود

شن بود و باد، نخلِ شقايق ‌تبار عشق

تنديسِ واژگون شده‌اي در غبار بود

مي‌آمد از غبار، غم‌آلود و شرمسار

آشفته يال، و شيهه‌زن و بي‌قرار بود

بيرون دويده دختر زهرا ز خميه‌ها

برگشته بود اسب، ولي بي‌سوار بود

 

شاعر: وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یک جهان روضه و یک ماه محرم داری

آه، آقای غریبم چقدر غم داری

تا ابد هم که بخوانند همه مرثیه ات

باز هم روضه ی نا خوانده به عالم داری

این همه زائر دلسوخته ی خاکت را

از ازل داشته ای تا به ابد هم داری

روضه خوان هات زیادند، یکیشان قرآن

مطلع فجر خدا سوره مریم داری

درد دل کن که نماند به دلت چون پدرت

خواهرت هست کنارت، تو که مَحرم داری

بهترین نوحه ما هست «غریب مادر»

صاحب روضه بگو، بهتر از این دم داری؟

تا که نومید نگردد ز درت محتاجی

تو هم انگشت هم انگشتر خاتم داری

وقت تدفین تو ای شعر غریبی، پسرت

دید در وزن تنت چند هجا کم داری

 

شاعر: محسن عرب خالقی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اي كاش اين غزل، وَ غمش ابتدا نداشت

جغرافيا براي زمين كربلا نداشت

اين شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد

اين بيت ها مرا به چه رنجي كه وا نداشت

فرمان رسيده بود كماندار را، وَ بعد

تير از كمان رها شد و طفلي كه نا نداشت

قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست

تيري كه قدر يك سر سوزن خطا نداشت

اكنون حسين مانده كه ديگر به پيكرش

جايي براي بوسه ي شمشيرها نداشت

بر سينه اش نشست، وَ خنجر كشيد و ... نه!

ديگر غزل تحمل اين صحنه را نداشت

اين جنگ و سرنوشت غريبش چه آشناست

قرآن دوباره جز به سر نيزه جا نداشت

تنها سه سال، آه، سه سال عمر كرده بود

اما كسي به سن كمش اعتنا نداشت

با چشم هاي كوچك خود ديد آنچه را - 

گرگ درنده هم به شكارش روا نداشت

پايان گرفت جنگ و به آخر رسيد، نه!

اين قصّه از شروع خودش انتها نداشت

 

شاعر: محمد رفیعی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خبر پیجید تا کامل کند دیگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش می اندازد جگرها را

غروبی تلخ، بادی تلخ تر از دور می آمد

که خم می کرد زیر بار اندوهش کمرها را

به روی رو سیاهی یک به یک آغوش وا کردند

همان هایی که برمهمان شان بستند درها را

همان هایی که در مسجد پدر را غرق خون کردند

به خون خویش غلطاندند در صحرا پسرها را

و باد آرام درها را به هم می زد، صدا پیچید

که برخیزید اهل کوفه آوردند سرها را

خبر آمد، سری بر نیزه ها قرآن تلاوت کرد

کسی جز آل پیغمبر ندارد این هنرها را

 

شاعر: سید اصغر صالحی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این صدای کیست می خواند لهوف از قتلگاه

خون می افتد بر تمامی حروف از قتلگاه

ابن طاووس است آن سو تر می آشوبد مرا

روضه خوان تشنه می بیند کسوف از قتلگاه

جاده امشب از شمیم لاله عباسی پر است

می وزد حس علمداری رئوف از قتلگاه

نیزه ها ابن زیادند و سنان ها حرمله

دشنه پی در پی می آید در صفوف از قتلگاه

هیزم آوردند رقص شعله ها بر نیزه هاست

ریخت دستی طرح صحرایی مخوف از قتلگاه

"کاف، ها..." این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست!

گل می اندازد تمام این حروف از قتلگاه

ساعتی بعد آن طرف تر راهبی با اضطراب

پشت هم می خواند آیات خسوف از قتلگاه

این قوافی کرده زنجیرم کمک کن ابر بغض

تا بخوانم روضه ای تنگ غروب از قتلگاه

خونی است اوراق مقتل بر گلویم آتش است

می وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه

خط شان کوفی ست مهر نامه شان شام خراب

شرمشان باد از عبور پای کوب از قتلگاه

این نزول سوره ی کهف است بی سر دیدنی ست

جشن گرگان را می آشوبد چه خوب از قتلگاه!

می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را

تا که دارم یک سر مویی وقوف از قتلگاه

می نشینم در مدار خیمه های سوخته

با دو تکه ابر می خوانم لهوف از قتلگاه

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژاد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بین این ها چه فرق خواهد داشت، داستان از کجا شروع شود

خون شش ماهه ای بریزد و بعد، باقی ماجرا شروع شود

سر بریدند فکر می کردند، داستان هم تمام خواهد شد

داستانی که می فرستادند، بر سر نیزه تا شروع شود

داستان، سرنوشت انسان بود، مرز بین خدا و شیطان ها

ماجرایی که می شود روزی، از درون شما شروع شود

مرگ بر آب های هر دو جهان، لحظه ای که لبانشان خشکید

فکر این روز را نمی کردند، عصر مرداب ها شروع شود

آسمان و زمین یکی شده بود، عشق می خواست تاطلوع کند

بی شک آن روز هم خدا می خواست، قصّه ی کربلا شروع شود

بگذاریم پس خدا تنها، راوی داستانشان باشد

داستانی که آخرش باید، از زبان خدا شروع شود...

 

شاعر: علی اکبر رشیدی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 تیر 1396  | 11:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید