اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(س) - محمد بیابانی

 

تو میروی و دل من دوباره می ریزد

و خواهر تو به راهت شراره می ریزد

 

خدا کند که بمیرم نبینمت تنها

غریبی تو به جانم شراره می ریزد

 

مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب

بروی آتش این غصه چاره می ریزد

 

تو سیب سرخ بهشت خدایی و دارد...

...ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد

 

 مسیر آمدنت تا خیام خونین است

ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد

 

مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه

عدو به روی سرم بیشماره می ریزد

 

مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور

به خاک، پیکر تو پاره پاره می ریزد

 

محمد بیابانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - مجتبی حاذق

 

باور نخواهد کرد چشمان ترت را

باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را

 

ققنوس بی پروای من آتش نگیری

طاقت ندارم دیدن خاکسترت را

 

یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش

طولانی اش کن این وداع آخرت را

 

یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی ...

تا که ببینی توی چشمم مادرت را

 

یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت

با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را

 

از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ ... نه

از دست دادی پیش از این آب آورت را

 

در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون

می بینم اما پاره های پیکرت را

 

در دست طوفان بود دیدم وای طوفان ...

می برد هم انگشت و هم انگشترت را

 

از من توقع داشتی ساکت بمانم ؟!

وقتی به روی نیزه می بینم سرت را ...

 

مجتبی حاذق


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار حضرت زینب(س) - سیده فاطمه نوری

 

 

 

خواهم نشست آینه سان در برابرت

تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت

 

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

 

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

 

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

 

با شعله های آتش و با تازیانه ها

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

 

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

 

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

 

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

 

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

 

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت

 

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

آتش به جان ساقه گلهای پرپرت

 

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت

 

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

من می روم به شام به همراهی سرت

 

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت

 

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

 

سیده فاطمه نوری


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رضا رسول زاده

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

خون ریخت، قلوه سنگ به روی سرم كه خورد

زینب دوید، روی زمین پیكرم كه خورد

برخواستم مقابل آن ها بایستم

نگذاشت ضرب تیغ به بال و پرم كه خورد

تكیه به نیزه دادم و چشمم به خیمه بود

دیدم نگاه لشكریان بر حرم كه خورد

آن قدر چكمه آمد و بر پهلویم گرفت

مثل مدینه بر بدن مادرم كه خورد

رویم به خاك بود و نگاهم به آسمان

هی تیغ پشت تیغ بر این حنجرم كه خورد

وقتش رسیده بود بریزند بر سرم

باران تیر و نیزه به پا تا سرم كه خورد...

یعنی كه گوشواره ی طفلان كشیده شد...

یعنی كه دست بر گلوی دخترم كه خورد...

فریاد زد سكینه كه بابا عمو كجاست؟

بیند دو دست حرمله بر معجرم كه خورد...


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

آن گونه را به خاک منه معجرم که هست

حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست

گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر

تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست

پس آن همه فرشتۀ سایه فروش کو؟

یادم نبود غصه نخور چادرم که هست

تو دخترم نگو که دگر دختر منند

این خیل پا برهنه به دور و برم که هست

دارم سپاه بهر تو می آورم حسین

گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست

گفتم به دست خویش طلای مرا ببر

گفتی طلا برای تو انگشترم که هست


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حمید رضا برقعیوداع حضرت زینب با برادر

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تــــــــو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر بدستت تنگ بوده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاظم بهمنی

امام حسین(ع)-شهادت-گودال

 

غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟

یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟

ای آه! ای برادر من! ای حسین من!

دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟

افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی

یک جا برای بوسه فراهم بیاورد

جانا بگو  چگونه پرستاریت کنم؟

چیزی نمانده خواهرتان کم بیاورد

حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر

زینب ندارد این همه مرهم بیاورد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ديگر رسيده قصه به آخر... جدا شدن...

سخت است خواهري ز برادر جدا شدن

با دلهره كنون كه بغل مي كني مرا

يعني فراق ، با دل مضطر جدا شدن

پنجاه سال صبح و شبم با تو سر شده

آهسته رو زمان ز خواهر جدا شدن

تو از مدينه ياد ز يحيي كني چرا ؟

يعني رسيده است دم سر جدا شدن ؟

بگذار تا گلوي تو را بوسه اي زنم

حيف است حنجر تو به خنجر جدا شدن

تو مي روي و غصه ي من مي شود شروع

از دختران فاطمه معجر جدا شدن...

پيش نگاه غمزده ي كودكان تو

يكسر سر شهيد ز پيكر جدا شدن...

از ما زنان بپرس زماني كه تنگ شد

درد آور است النگو و زيور جدا شدن...

رضا رسول زاده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این چه ماهی ست که خون صورت او پوشیده ؟

این چه نخلی ست به صحرای عطش خشکیده ؟

این چه سروی ست تبر خورده شکسته ساقه ش ؟

این چه یاسی ست که عطرش همه جا پیچیده ؟

به مقامش شهدا روز جزا غبطه خورند

این علمدار که بازویش علی بوسیده

درد این است که سردار به خاک افتاده

هر که از راه رسیده زده ، تن پاشیده

بیشتر تیر فرو رفته میان بدنش

هرچه از درد به خون روی زمین غلطیده

از کجای بدنش تیر برادر بکشد ؟

از سر و سینه کشد ؟ یا ز دهان و دیده ؟

شد شکسته کمرش ، وای حسین آمد و دید

پلک سقا به  نوک تیر سه پر چسبیده

رضا رسول زاده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پس بزن تیر را تمامش کن

کُشتی از انتظار لشکر را

روی دستان شمس تابنده

بزن آن طفل ماه پیکر را

 

در جواب امیر خود نامرد

پاسخی ساده روی لب دارد

هدف هر چه ظریف تر باشد

دقّت بیشتر طلب دارد

 

آن طرف گفتگو به این صورت

این طرف می کند پدر نازش

مادرش در حریم خیمه ولی

می رسد لای لای آوازش

 

چشم در چشم حضرت بابا

می زند خنده ای به این مضمون

سمت خیمه برم نگردانی

می شوم تا ابد به تو مدیون

 

من علی ام که ظهر عاشورا

چند سالی بزرگتر شده ام

تا بدانی که جان نثار توأم

سینه ات را پدر سپر شده ام

 

روی هم می خورد عطش دیده

آن لبانی که پُر ترک هستند

زخم هایی که هر یک از آنها

سند تازه ی فدک هستند

 

آی دستی که بر کمان هستی

این سپاه من است کودک نیست

این علی اصغر علی نسب ست

هدف پیش روت کوچک نیست

 

کمی آرام تر بکش زه را

این کمان از فشار می شکند

حتم دارم که با همین یک تیر

کمر من سه بار می شکند

 

لب خود را گزید رود آرام

تیر از چلّه ی کمان در رفت

مشک ها سر به زیر تر گشتند

کاسه ی صبر چشم ها سر رفت

 

چه بگوید به اهل بیت حرم

چه بگوید که باورش سخت ست

باور این که رفته از دستش

آخرین یار و یاورش سخت ست

 

پیش رو دشمنی که نا مردست

پشت سر، چشم ها که منتظرند

راست یا چپ؟ کجا؟ نمی داند

لحظه هایش چه تند در گذرند

 

شاعر: سیدحسن رستگار


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 30 تیر 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید