سالار زينب (س)
اي كه شيب الخضيب افتادي
اي كه خد التريب افتادي
خواهرت زودتر بميرد كاش
تا نبيند غريب افتادي
(حامد جولازاده)
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
ای لاله، پیش مرگ چمن می شوی چرا !؟
راضی به حُکم چیده شدن می شوی چرا !؟
این چشم خیس و چادرخاکی ِ من که هست...
آشفته حال ِغسل وکفن می شوی چرا !؟
یحیی بس است،غصه ی این قوم را نخور!
با نیزه ها دهن به دهن می شوی چرا !؟
با این نگاه بی رمق از فرط تشنگی
خیره به سمت معجرمن می شوی چرا !؟
اینجا که کوچه های غریب مدینه نیست!
مظلوم من،شبیه حسن می شوی چرا !؟
(وحيد قاسمي)
ادامه مطلب
امان از دل زينب(س)
وایِ من خیمه ها به غارت رفت
گیسویی رویِ نی پریشان ماند
وسط چند خیمه سوزان
خواهری دل شکسته حیران ماند
***
وایِ من چادری به یغما رفت
بانویی معجرش در آتش سوخت
مَردِ بیمار خیمه يِ توحید
نیمی از بسترش در آتش سوخت
***
عاقبت هرچه بود با سختی
سر ِ خورشید را جدا کردند
مرد خورجین به دستی آوردند
صحبت از دِرهَم و طلا کردند
***
مرد خورجین به دست با سرعت
سوی دارالعماره میتازد
مرد خوش قول کوفه با جیبی
مملو از گوشواره میتازد
***
بادِ تند خزان چه سوزی داشت
چند برگی ز لاله ای گم شد
در هیاهوی غارت خیمه
گوشوار سه ساله ای گم شد
***
وای از هق هق ِ النگوها
آسمان هم به هق هق افتاده
داس ِ بی رحم کینه بر جانِ
غنچه های شقایق افتاده
***
سر عباس را به نیزه زدند
تا ببیند چه بر حرم رفته
تا ببیند نگاه یک لشگر
به سوی چند محترم رفته
(محسن عرب خالقی)
ادامه مطلب
علی انسانی
امام حسین(ع)-شهادت
عازم میدان شده، قافله سالار عشق
می رَوَد و می بَرَد، گرمی بازار عشق
ز خون خود می دهد، رنگ به رخسار عشق
موسم وصل آمد و، موقع دیدارها
هستی زینب روان، به سوی میدان شده
یوسف زهرا به دشت، اسیر گرگان شده
رفت و برون از تنم، ز رفتنش جان شده
خبر ز زینب صَبا، بده به خَیرالنسّا
هوا شده تیره گون، زمین نگیرد سکون
هم چو شفق می چکد، ز چشم خورشید خون
عشق به خون غوطه ور، عقل گرفته جنون
لحظه ی دیگر زند، حسین من دست و پا
ادامه مطلب
چون سرت بر نیزه می افراشتند
در دلم داغ تو را می کاشتند
زین مصیبت قلب زینب چاک شد
اشک ها با نوک نیزه پاک شد
اسمان از نای و ف اکنده بود
از دحام طعنه ها و خنده بود
اه زینب بود کز دل می کشید
چکه چکه خون محمل می چکید
نهر خونی بود از هر محملی
سنگ باران بود از هر محملی
شکوه ها و ناله ها پیوسته بود
محمل از داغ دل من خسته بود
خنده بر روی لبانم مرده است
داغ سنگینی دلم را خورده است
تر جمان هر سکوتم اشک بود
ذکر شبها و قنوتم اشک بود
بعد از ان طوفان سرخ کربلا
نوحه می خوان اما بی صدا
شاعر : حمید کریمی
ادامه مطلب
السلام علی قلب زینب الصبور (س)
حقش ادا نشود مدیون شاعر این شعر هستید
نیزه را در بدنت می زد و هی می چرخاند
روی گلبرگ دلت تیزی نی می خواباند
نعل اسب آمد و با سینه ی تو راز بگفت
روضه ی سینه و پهلوی تو را باز بگفت
زیر سم مثل نمد خرد و لگد مال شدی
بعد از آن لحظه تو هم کعبه ی آمال شدی
دخترت از لگد شمر کمر درد گرفت
خواهر غمزده ات بعد تو سر درد گرفت
ای که از روی نی آماده ی دیدار منی
شمع شبهای پر از داغ دل و تار منی
از لگد خاطره ی خوب ندارم داداش
من چطور از غم تو زار نبارم داداش
هر که با هر چه که دارد به سرم می کوبد
ز چه او با ته نی بر کمرم می کوبد
اثری از اثر رحم در این مردم نیست
خوش به حال بدنم که خبری از سم نیست
می روم با غم تو تا که شوم ماه بهشت
راه عشاق حسین است فقط راه حسین
"کربلا قبله ی دلهاست " حسین را عشق است
"دیدنش آرزوی ماست" حسین را عشق است
نان و خرما به کنار سر تو افتاده
به کنار سر تو مادر تو افتاده
زن رقاصه ببین پیش سرت می رقصد
باد می آید و این ریش سرت می رقصد
چه قدر داد زدم آه صدایم نرسید
آه و فریاد زدم باز صدایم نرسید
بچه بازی نبود عشق جگر می خواهد
تازیانه بخدا درد کمر می خواهد
زینب از چشم کریم تو اثر می خواهد
راه الله فقط نیزه و سر می خواهد
نانجیبی بخدا چشم چرانی می کرد
سر انگشترت ای یار تبانی می کرد
بخدا درد دلم بیش تر از اینها بود
ناله ی دختر تو ناله ی واویلا بود
چه قدر درد کمر در ره تو می چسبد
چه قدر دیدن روی مه تو می چسبد
به خیالت صنما گرگ عرب چنگ نداشت
به خیالت صنما مرد عرب سنگ نداشت
به سر روی نی ات سنگ زد و حالی کرد
عقده ی دوره ی بابای تو را ، خالی کرد
زینب و کوچه و بازار اخا ادرکنا
کربلا وعده دیدار اخا ادرکنا
سروده : جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
حقش ادا نشود مدیون شاعر این شعر هستید
سر عمامه ی تو بین همه دعوا بود
در کنار بدنت خیمه ی غم بر پا بود
نیزه بر حنجر تو می زد و خون می پاشید
به همان حنجره که بوسه گه زهرا بود
نه که خونابه ببارد نه که باران آید
قتلگاه تو ز خون سر تو دریا بود
سر تو بر سر نی رفت جهان غوغا شد
سر تو بر سر نی آه بسی زیبا بود
پیکرت روی زمین بود ولیکن ارباب
پرچم ظلم ستیزی شما بالا بود
زینب آمد به کنار بدنت دادی زد :
عاشقان قتلگه خون خدا اینجا بود
سروده : جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
غلام رضا سازگار-حبیب ابن مظاهر
نـام مـرا حبیب نهاده است مادرم
پرورده بـا محبت آل پیمبرم
بیدوست بر نیاورم از سینه یک نفس
گـردد هزار بـار گر از تن جدا سرم
در آستان خویش غبارم کن ای حسین!
بنشان به روی خاک، قدمهای اکبرم
بـا زخم سینه، ناز شهادت کشیدهام
شاید که وقت مرگ بگیری تو در برم
مقتل بهشت و زخم بدن، بوستانِ گل
حوریه مرگ و خون گلو آب کوثرم
بـا آنکه پیرمردم و سنم بــود فزون
انگار کــن فـداییِ ششماهه اصغـرم
مثل دو چوب خشک مجسم بوَد مدام
لبهای خشک کـودک تـو در برابرم
مـن زنـده باشم و پسر فاطمه غریب
ای کـاش از نخست نـمي زاد مــادرم
بـر سنگ قبـر مـن بنویسید دوستان
مـن جـاننثـار یوسف زهرای اطهرم
«میثم» تو یاد میکنی از من به نظم خویش
مـن نیـز دستگیر تـو در روز محشرم
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
امام حسین(ع) و حضرت زینب(س)-وداع،شهادت
وقتی علی اکبر من نیست ماندنی
پیداست که برادر من نیست ماندنی
باید که با حسین خداحافظی کنم
این آینه برابر من نیست ماندنی
از این به بعد راهی گرماست صورتم
این سایبان که بر سرمن نیست ماندنی
در پشت خیمه فکر نمی کردم عاقبت
این دستباف مادر من نیست ماندنی
تا بوسه بر گلوی تو دادم صدا زدی
خواهر ببوس، حنجر من نیست ماندنی
انگشترت که رفت خودم با خبر شدم
از این به بعد زیور من نیست ماندنی
جا قحط بود، شمر روی سینه ات نشست
این کعبه ی مطهر من نیست ماندنی
ادامه مطلب
مشکات کاشمری
اصحاب امام حسین(ع)-جون
از موالی حسینی "جون" نام
او غلام شه، شهان او را غلام
دکۀ عطار دین را، مُشک تر
کعبه ی کوی حسینی را، حَجَر
عشق را بس شهرهای محکم است
زان میان، او چون سواد اعظم است
گاه عبدالله زیب دوش او
گاه اصغر زینت آغوش او
دید چون در کربلا اوضاع جنگ
در پی خدمت، میان بربست تنگ
بهر رخصت بوسه زد بر پای شاه
همچو هاله گشت بر اطراف ماه
شاه گفتا کای غلام دل فکار
رو! به راه خود، مرا تنها گذار
عرض کرد: ای سبط پاک مصطفی!
دور باشد این ز آئین وفا
روز نعمت، کاسه لیس خوان تو
روز نقمت، دور از سامان تو
هست آزادیِ من، در بندگی
من نخواهم بی وجودت زندگی
من نخواهم زندگانی در جهان
بعد مولایان و مولا زادگان
دید چون خضر بیابان نجات
اندر آن ظلمت، عیان آب حیات
طرفه بدری در شب دیجور دید
لیلة القدری سراسر، نور دید
طینتش را یافت علیین نژاد
لاجرم رخصت برای جنگ داد
یافت اذن جنگ چون از شاه دین
شد روانه جانب میدان کین
بر سپاه کوفیان شد حمله ور
زد به جان جمعی از ایشان شرر
ناگهان افتاد از زین بر زمین
همچو مُشک نافه از آهوی چین
چون به خاک و خون، قرین شد پیکرش
از وفا آمد شه دین بر سرش
آن چه با فرزند خود اکبر نمود
با غلام خویش آن سرور نمود
خود نهاد از مهر رو بر روی او
گفت "اللهم بیض وجَهَه"
گفت راوی در میان قتلگاه
دیدم او را، با رخی مانند ماه
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


