يا سيدنالغريب
نزدیکِ عصر بود، برافروخت ماهِ تو
نزدیک عصر، بود حرم بیپناهِ تو
از سینهات زبانه کشید آتش ِ عطش
آئینه آب میشود از سوز ِ آهِ تو
با آخرین سه شعبه به زانو درآمدی
شد نیزه يِ غریبی ِ تو تکیهگاهِ تو
جان داشتی هنوز، حرم بود در امان
خود لشگری ست این غضبِ در نگاه تو
در بین ِ عمق ِ فاجعه افتاد پیکرت
برخاست با نفس نفست «یا اِلهِ» تو
پس قبل ِ حنجرت نفست را برید شمر
بر سینهات نشسته و بسته ست راهِ تو
طاقت بیار؛ خواهرت از خیمه میرسد
طاقت بیار؛ میرسد از رَه سپاهِ تو
از حجم نیزهها و از انبوهِ سنگها
گودال چیست؟!... کوه شده قتلگاه تو
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
يا مظلوم
رفته صبر از کَفَم این حال نمیفهمم چیست
عمق این فاجعه صد سال نمیفهمم چیست
در سرم هست از او طرح ِ سری خونآلود
من که نقاشی و تمثال نمیفهمم چیست
درکَم از اوست همین قدر که شد ذبح ِ عظیم
باقی ِ روضه يِ گودال نمیفهمم چیست
کشتن تشنهیِ زخمی عمل ِ سختی نیست
بر سرش این همه جنجال نمیفهمم چیست!
سر کجا رفته و انگشتر و انگشت کجاست؟
بسمل کَنده پر و بال نمیفهمم چیست
نحر ِ این سر که خودش جایزه دارد، دیگر
غارتِ خیمه و اموال نمیفهمم چیست
زره و خوود و سپر باز هم ارزش دارد
غارتِ چادر اطفال نمیفهمم چیست!!!
بین گودال و شلوغیش تنش خُرد شده
نعل آوردن و پامال نمیفهمم چیست
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) با برادر
حرم را در به در کردی و رفتی
مرا بی بال و پر کردی و رفتی
خودت گفتی نکن گریه برادر
چرا پس دیده تر کردی و رفتی
حرم با داغ تو بی بال و پر شد
برادر ناله هایم بی اثر شد
خدا را شکر کردم که رفتی
ندیدی قسمتم درد کمر شد
چه ظلمی می کند چنگال قاتل
شده انگشتر تو مال قاتل
عبا از پیکر تو می ربودند
همین شد روزی امسال قاتل
هوابس ناجوانمردانه بد شد
ببین راه من بی چاره سد شد
همینک دخترت را می زنند و
همینک قسمت من هم لگد شد
برادر جان ، به رویم داد می زد
به پیش نیزه ات فریاد می زد
بسی مهمان نوازی کرد با من
مرا با سیلی خود باد می زد
صفای نیزه مدیون تو باشد
به روی گونه ام خون تو باشد
نه تنها زینب غمدیده مجنون
تمام خلق مجنون تو باشد
صفای نیزه ها را کم نکردی
به پیش دشمنان سر خم نکردی
کنار دزد انگشتر برادر
چرا انگشت خود را جم نکردی
سروده جعفر ابوالفتحی
حرم شاه – ناچیز ترین وبلاگ اشعار مذهبی
ادامه مطلب
یا حسین (ع)
رسم این است که اول سر او می ریزند
بعد از آن دور و بر پیکر او می ریزند
بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند
بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند
حسن لطفی
ادامه مطلب
از سر زين به زمين شاه جهان چون افتاد
خيمه و عرش خدا كرد از اين غم فرياد
نه كسي بود به دادش برسد در گودال
نه عدو كرد حيا از ستم و از بيداد
هر كه آمد ز سر كينه به او زخمي زد
تكه تكه همه ي عشق علي رفت به باد
تير و نيزه همه بد بود ولي بدتر از آن
آن لعين بود كه دشنام به آقا مي داد
يك نفر سوي حسين مي رود آيا شمر است؟؟؟؟؟؟
من نگويم چه شد اما...گل زهرا جان داد
شاعر : محمد هاشم مصطفوي
ادامه مطلب
صغیر اصفهانی-حضرت حبیب و مسلم ابن عوسجه علیهما سلام
از سخن سنجى من آشفته حال
شرح حال عشق را كردم سئوال
گفت من آگه نیم ز اسرار عشق
مات و حیران ماندهام در كار عشق
اینقدر دانم كه عشق بى نظیر
هست اندر كشور هستى امیر
ملك را او پادشاهى مىكند
حكم از مه تا به ماهى مىكند
آسمان چون گوى در میدان اوست
دور زن از لطمهى چوگان اوست
كارها دارد عجایب بى شمار
كه نشاید گفت یك از صد هزار
آتش افروز جهان عشق است عشق
خانمان سوز كسان عشق است عشق
دوست را با دوست ملحق مىكند
آن دو تن را فرد مطلق مىكند
مىزند بر پرده صد نقش عجیب
تا حبیبى را رساند بر حبیب
آرى آرى گشت عشق ذو فنون
بر حبیب ابن مظاهر رهنمون
تا رود آن سالك راه و داد
عارف روشن دل پاك اعتقاد
در زمین كربلا با شور و شین
جان دهد بهر حبیب خود حسین
همچنین بود از محبت با نصیب
آن كه در ره همسفر شد با حبیب
سالخورده نخل بستان صفا
مسلم ابن عوسجه آن با وفا
بود اندر كوفه روزى آن جناب
عازم حمام از بهر خضاب
دید در بازار غوغائى بپاست
صحبت از جنگ و حدیث از نینواست
ناكسان كوفه از برنا و پیر
مىخرند آلات حرب از تیغ و تیر
غرق بهر فكر بود آن غم نصیب
ناگهانش در رسید از ره حبیب
گفت با مسلم حبیب این هاى و هوى
هیچ مىدانى چرا داده است روى
گفت نى بر گو تو گر دارى خبر
آگهم بنماى از این شور و شر
چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست
در خلایق گفتگوى جنگ چیست
گفت این قوم برى از نام و ننگ
با حسین ابن على(ع) دارند جنگ
تیغ بران از براى آن خرند
تا ز جسم یاورانش سر برند
اكبرش را غرق بحر خون كنند
ام لیلا را ز غم مجنون كنند
قاسم و عباس او را جسم پاك
همچو گل سازند از نى چاك چاك
چون كه مسلم گشت آگه زین سخن
دود آهش رفت بر چرخ كهن
شد دلش از آتش غیرت كباب
گفت باید كردنم از خون خضاب
عاشق آرى گر به دعوى صادق است
غرق خون گشتن خضاب عاشق است
تا نباشد دست را از خون نگار
كى رسد بر دامن وصل نگار
الغرض آن هر دو پیر حق پرست
از جوانمردى ز جان شستند دست
هر دو را شد غیر حق محو از نظر
هر دو را عشق شهادت زد به سر
هر دو بگرفتند بر كف جان خویش
بهر ایثار ره جانان خویش
آمدند از كوفه بیرون با نوا
ره سپر گشتند سوى نینوا
راه طى كردند تا بردند راه
در حضور شاه بى خیل و سپاه
هست قولى كان دو رند پاك باز
كشته گردیدند هنگام نماز
قول دیگر آن كه در آن سرزمین
شاه را دیدند بى یار و معین
جمع بهر كشتن آن شهریار
لشگرى چندان كه ناید در شمار
وز حریم آن شه عرش آستان
مىرود بانگ عطش بر آسمان
طرفه بزمى چیده شاه كربلا
مىزند دور اندر آن جام بلا
مىگساران پا به هستى مىزنند
پاى بر هستى ز مستى مىزنند
چون خم مىآن دو رند باده نوش
بودشان دل ز انتظار مى به جوش
تا حریف چند ساغر در كشید
پس بدیشان گردش ساغر رسید
ابتدا مسلم به مى بنهاد لب
كرد از شه رخصت میدان طلب
شاه دین از مرحمت بنواختش
پس مرخصى سوى میدان ساختش
تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان
بر رجز بگشود از مستى زبان
پس علم شد تیغ آتش بار او
آتش افشانى همى شد كار او
چند تن زان ناكسان خیره سر
جاى داد از پشت مركب در سقر
عاقبت چون گل تنش صد چاك شد
وز ستم غلطان بر وى خاك شد
سرور دین با حبیب نیك پى
آمدند از مهر بر بالین وى
عشق و مستى بین وفادارى نگر
شیوه جان بازى و یارى نگر
كان بخون غلطیده گاه ارتحال
با حبیب این بودیش آخر مقال
كه مده از دست دامان حسین
تا كنى جان را به قربان حسین
پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى
كز جوان مردان عالم برد گوى
وقت شد یابد به محبوب اتصال
هجر او گردد مبدل بر وصال
ساخت جارى اشك خونین از دو عین
كرد حاصل اذن میدان از حسین
تاخت در میدان پى رزم عدو
گشت با یك دشت لشگر روبرو
آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد
كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد
تیغ بر كف نعره از دل بر كشید
زان گروه بى حیا كیفر كشید
تیغ تیزش دم به دم از پشت زین
جاى داد آن ناكسان را بر زمین
كشت آن هم چندى از قوم پلید
تا به باغ خلد بر مسلم رسید
بارى از عشق آن دو پیر پاك جان
هم عنان گشتند با بخت جوان
اى شه لب تشنه اى سلطان عشق
اى شهید عشق در میدان عشق
هست عمرى تا صغیر ناتوان
دم ز عشقت مىزند روز و شبان
وز تو مىخواهد تو را در نشأتین
زان كه محبوبش تو هستى یا حسین
ادامه مطلب
هاشمی-سیدالشهدا علیه السلام-مرثیه
خواهر برو كه وقت جدايي رسيده است
خواهر برو كه قد رسايت خميده است
خواهر برو كه نيست تو را تاب ديدنم
خنجر به روي حنجر پاكم رسيده است
خواهر برو كه كار حسينت تمام شد
خنجر قفاي حنجر نازم بريده است
خواهر برو كه تاب سخن نيستم دگر
تير سه شعبه لعل لبم را دريده است
خواهر برو به دختر نازم سكينه گو
روح پدر به عالم بالا پريده است
خواهر برو كه مادر پهلو شكستهام
تا قتلگه به ناله و افغان دويده است
خواهر برو به هاشمي دل شكسته گو
عالم چو من شهيد جگر خون نديده است
ادامه مطلب
چیزی نمانده است ، سبکبال تان کنند
چیزی نمانده است،که بد حال تان کنند
چیزی نمانده است ، بیفتی زمین حسین
چیزی نمانده راهی گودال تان کنند
چیزی نمانده است ، بیایند سوارها
در زیر سم اسب لگدمال تان کنند
چیزی نمانده است ، همین نطفه های حیض
با نعل های مرکب شان چال تان کنند
چیزی نمانده است ، روند جانب خیام
بی حرمتی و.... غارت اموال تان کنند
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


