دانیال رحمانیان
عصر عاشورا
هفتاد و دو تا فرشته با مادر سوخت
در هاله ی آه و درد و غم خواهر سوخت
تاریخ دوباره آتشی بر پا کرد
قنداقه ی کوچک علی اصغر سوخت
ادامه مطلب
میرزا عبدالجواد جودی خراسانی
حضرت زینب(س)-عصر عاشورا
گذار ساعتی ای شمر بدمَنِش به منش
كز آب دیده كنم چاره زخم های تنش
بده اجازه برم سویِ سایۀ پیكر او
كه آفتاب نسوزد جراحت بدنش
در آتشم من از این غم كه از عطش دم مرگ
بلند جای نفس بود دود از دهنش
به كهنه پیرهنی كرد او قناعت و آه
كه بعد مرگ برون آورند از بدنش
به بوی پیرهنی قانعم ز یوسف خویش
ولی نه یوسفم اینك بُوَد نه پیرهنش
طمع بریدم از او آن زمان منِ ناكام
كه دوخت سوزنِ پیكان بهم لب و دهنش
مراست آرزوی گفت و گوی او اما
ز نوك نی شنوم بعد از این مگر سخنش
اگر به تربت"جودی"گذر كنی روزی
عجب مدار اگر نافه آید از كفنش
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-عصر عاشورا
روز عاشوراست یا آغاز روز محشر است
آسمان دود و زمین، مانند کوه آذر است
جسم هفتاد و دو ثارالله، بر روی زمین
برفراز نیزه، چون خورشید تابان یک سر است
ماه زهرا، میدرخشد بر فراز نیزهها
یا که خورشید است و یک نی از زمین بالاتر است
غرق خون، پیراهن یک سیزدهساله پسر
شعله ی آتش، بلند از دامن یک دختر است
یک جوان، گردیده جسمش، چاکچاک و ریزریز
وای بر من، وای بر من، این جوان، پیغمبر است
نه خدایا این محمّد نیست، من نشناختم
این امید یوسف زهرا، علیّ اکبر است
غنچهای بینم به روی شانه ی خون خدا
غنچ? نشکفتهای، کز باغ گل، زیباتر است
از گل لبخند و از خون گلویش یافتم
مهر طومار حسین است این علی اصغر است
از کنار علقمه آید صدای فاطمه
در غم عباس خود، گریان به جای مادر است
شاخ? یاسی، در این صحرا شده نقش زمین
دست عباس است این یا دستهای حیدر است
یکطرف، بینم دو دختر، خفته زیر خارها
آن شبیه زینب، این زهرای از پا تا سر است
ای جوانان بهشتی، رو در این صحرا کنید
جان به کف یاری کنید، آقایتان بییاور است
حر،علی، عباس، عبدالله، وهب، قاسم، حبیب
حنجر مولایتان لب تشنه، زیر خنجر است
لالهها در خاک برگردید یا پرپر شوید
لالههای فاطمه، هم غرقه خون، هم پرپر است
در کنار قتلگه با هم زنی را میزنند
این همان دخت علی، ناموس حیّ داور است
نیزهای در دست خولی، خنجری در دست شمر
یک بدن افتاده، دورش یک بیابان لشکر است
خون زند فوّاره از زخم بریده حنجری
روی هر زخمش، نشان بوسه یک خواهر است
میثم انصافت کجا رفتهاست بس کن، لال شو
هر کلامت بر دل زهرا، شراری دیگر است
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-عصر عاشورا
روز عاشوراست یا آغاز روز محشر است
آسمان دود و زمین، مانند کوه آذر است
جسم هفتاد و دو ثارالله، بر روی زمین
برفراز نیزه، چون خورشید تابان یک سر است
ماه زهرا، میدرخشد بر فراز نیزهها
یا که خورشید است و یک نی از زمین بالاتر است
غرق خون، پیراهن یک سیزدهساله پسر
شعله ی آتش، بلند از دامن یک دختر است
یک جوان، گردیده جسمش، چاکچاک و ریزریز
وای بر من، وای بر من، این جوان، پیغمبر است
نه خدایا این محمّد نیست، من نشناختم
این امید یوسف زهرا، علیّ اکبر است
غنچهای بینم به روی شانه ی خون خدا
غنچ? نشکفتهای، کز باغ گل، زیباتر است
از گل لبخند و از خون گلویش یافتم
مهر طومار حسین است این علی اصغر است
از کنار علقمه آید صدای فاطمه
در غم عباس خود، گریان به جای مادر است
شاخ? یاسی، در این صحرا شده نقش زمین
دست عباس است این یا دستهای حیدر است
یکطرف، بینم دو دختر، خفته زیر خارها
آن شبیه زینب، این زهرای از پا تا سر است
ای جوانان بهشتی، رو در این صحرا کنید
جان به کف یاری کنید، آقایتان بییاور است
حر،علی، عباس، عبدالله، وهب، قاسم، حبیب
حنجر مولایتان لب تشنه، زیر خنجر است
لالهها در خاک برگردید یا پرپر شوید
لالههای فاطمه، هم غرقه خون، هم پرپر است
در کنار قتلگه با هم زنی را میزنند
این همان دخت علی، ناموس حیّ داور است
نیزهای در دست خولی، خنجری در دست شمر
یک بدن افتاده، دورش یک بیابان لشکر است
خون زند فوّاره از زخم بریده حنجری
روی هر زخمش، نشان بوسه یک خواهر است
میثم انصافت کجا رفتهاست بس کن، لال شو
هر کلامت بر دل زهرا، شراری دیگر است
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
امام حسین(ع)-شهادت-روز عاشورا
کوفیان! من پسر فاطمه؛ مصباح هدایم
پسر خون خدا، خون خدا، خون خدایم
گُهر بحر نبوت، ثمر نخل ولایت
سومین حجت و پنجم نفر از آل کسایم
روح ریحان نبی، نجل علی یوسف زهرا
پای تا سر همه قرآن رسول دو سرایم
شرر قهر خدا سر زند از آتش خشمم
رحمت واسعه ی حق، نفس روح فزایم
خلق ناگشته جهان، دور سرم گشته شهادت
خوانده اند از شب میلاد، امام شهدایم
صاحب سِرّ هو الحق و هو الحی و هو الهو
عبدم و آینه ی غیب خداوند نمایم
کعبه و حجر و حطیم و حرم و ذکر و طوافم
نیت و رکن و مقام و حجر و سعی و صفایم
بوده هر روز، نبی زائر اعضای وجودم
بر سراپای، زده بوسه به هر صبح و مسایم
چه سراسر بگذارید به خاک قدمم رو
چه بِبُرّید در این دشت بلا سر ز قفایم
به لب آب، لب تشنه بِبُرّید سرم را
که به خون، زنگ ز آیینه ی قرآن بزدایم
من به خود نامدم ای قوم، در این وادی سوزان
نه مگر این که شما نامه نوشتید بیایم؟
عجبا! ماه حرام است و حلال آمده خونم
به چه تقصیر خدا را چه بود جرم و خطایم؟
به سویم راه نگیرید که من رهبر دینم
به رویم آب نبندید که مهمان شمایم
عهد و پیمان من و دوست همین بود از اول
که به شمشیر شما سینه ی خود را بگشایم
گشته هر زخم تنم یک گل لبخند به پیکر
بشتابید که من عاشق شمشیر بلایم
اگر از چرخ بریزد به سرم شعله ی آتش
یا ببارد به تن از چارطرف تیر جفایم
اگر از سمّ ستوران شکند سینه و پشتم
و گر از تیر، بدن بال درآرد چو همایم
اگر از نیزه شکافید دلم را، گلویم را
آن چنانی که زند خون گلو موج ز نایم
اگر از حنجر ببریده به دروازه ی کوفه
بشنود از سر نی زینب مظلومه صدایم
ندهم دست به دشمن ندهم دست به دشمن
گر دوصد بار کنید از دم شمشیر، فدایم
پرورش یافته ی دامن زهرای بتولم
مرگ، خوش تر بود از بیعت فرزند زنایم
من و ذلت، من و خفت، من و خاری، من و خذلان؟
شرفم گفته که رخ جز به در دوست نسایم
به خدا خم نشوم خم نشوم پیش ستمگر
به خدا غیر خدا غیر خدا را نستایم
بگذارید که لب تشنه شوم فانی فی الله
بگذارید شود خون گلو آب بقایم
بگذارید که زینب بدنم را نشناسد
بگذارید بگریند عزیزان به عزایم
بگذارید زند زخم تنم خنده به شمشیر
بگذارید که تا حشر بگریند برایم
گرچه فریاد کشیدم، نرسیدید به دادم
همه دانید که من دادرس روز جزایم
جگر سوخته و اشک روان دادمش آری
تا که «میثم» برساند به همه خلق، ندایم
ادامه مطلب
حسن لطفی
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
تشنه بود و به خاك ها خونش
از رخ و گونه و جبین می ریخت
یكنفر خنده كرد به تشنگی اش
پیش او آب بر زمین می ریخت
نیمه جان بود و پشتِ مركبِ خود
بوسه ای سنگ، بر جبینش زد
نوبت تیرِ حرمله شده بود
آه، از پشت زین زمینش زد
فاصله كم شده كمانداری
تیرها را دقیق تر می زد
یك نفر بر آن تن زخمی
نیزه اش را عمیق تر می زد
ناله ای می رسد به هركس كه
به تنش تیغ می كشد... نزنید
مادرش چنگ می زند به رخش
دخترش جیغ می كشد... نزنید
نوبت یك حرامزاده شد و
نوك سر نیزه اش به سینه نشست
وزن خود را به نیزه اش انداخت
آنقدر تكیه داد نیزه شكست
داس هایی بلند را می دید
بین دستِ جماعتی خوشحال
از سرِ شیب، پیكری را وای
می كشیدند تا ته گودال
تبر و داس و دشنه و شمشیر
با تنی خُرد جور می آیند
تا بدوزند بر زمین، از راه
نیزه های قطور می آیند
شمر دستش پُر است و با پایش
بدنش را به پشت میچرخاند
نیزه ای را حرامزاده زد و
نیزه را بین مشت می چرخاند
آن وسط چندتا حرامزاده
بدنی ریز ریز می كردند
با لباسی كه از تنش كَندند
تیغشان را تمیز می كردند
ادامه مطلب
عمان سامانی
امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-وداع
دیـگرم شـورى به آب و گـل رسید
گـاه مـیـدان دارى ایـن دل رسـید
نـوبت پـا در رکـاب آوردن اسـت
اسب عشرت را سوارى کـردن است
تنگ شد ساقى دل از روى صـواب
زین مى عشرت مرا پـر کن شـراب
کز سر مستـى سبـک سـازم عـنان
سرگران بر لـشکـر مـطـلب زنان
روى در میـدان ایـن دفـتر کـنـم
شرح مـیدان رفـتن شـه، سر کـنم
بـازگـویـم آن شـه دنـیـا و دیـن
سـرور و سرحـلقه اهـل یـقـیـن
چون که خـود را یکه و تنها بـدیـد
خـویشتن را دور از آن تـن هـا بدید
قـد براى رفـتن از جـا راست کرد
هر تدارک خاطرش مى خواست ، کرد
پـا نهـاد از روى هـمّت در رکاب
کـرد با اسب از سر شـفـقت خطاب
کـاى سبک پـر ذوالجناح تـیـز تک
گـرد نـعـلت سرمـه چـشم مـلک
اى سمـاوى جـلوه قـدسـى خرام
وى ز مـبـدأ تا معـادت نـیـم گـام
رو به کـوى دوست منهاج من است
دیده واکـن وقت مـعراج مـن است
بد به شـب معراج آن گـیتى فـروز
اى عـجب معراج من باشـد به روز
تـو بـراق آسـمـان پـیمـاى مـن
روز عـاشـورا شـب اسـراى من
پس به چالاکى به پشت زیـن نشست
این بگـفت و برد سوى تـیـغ دست
اى مشعشع ذوالفـقـار دل شـکـاف
مدتـى شد تا که مانـدى در غـلاف
آنـقدر در جاى خود کردى درنـگ
تـا گرفت آییـنـه اسـلام ، زنـگ
من تو را صـیقل دهـم از آگـهـى
تا تـو آن آیـینه را صیـقـل دهـى
* * *
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفـت تا گـیرد بـرادر را عنان
سیل اشکش بـست بر وى راه را
دود آهش کرد حـیران شـاه را
در قفاى شاه رفتى هـر زمـان
بانگ مهلا مهـلااش بر آسمـان
کاى سوار سرگران کم کن شتاب
جان من لختى سبک تر زن رکاب
تا ببـوسم آن رخ دلـجـوى تو
تا بـبویم آن شـکـنج مـوى تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمى بدان سو کرد بـاز
دید مشکین مویى از جنس زنـان
بر فلک دستى و دستى بر عـنان
زن مگـو مرد آفرین روزگـار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبـین
زن مگو دست خدا در آسـتـین
* * *
پس ز جان بر خواهر استـقبال کـرد
تا رخـش بـوسد الـف را دال کـرد
همچـو جان خود در آغـوشش کشید
این سخـن آهسته در گـوشش کـشید
کاى عـنـان گیر من آیا زیـنـبـى؟
یـا کـه آه دردمـنـدان در شـبـى
پیش پـاى شـوق زنجیـرى مـکـن
راه عـشق است عنان گـیرى مـکن
با تـو هستـم جـان خواهر هـمسفر
تو به پا ایـن راه پویى مـن به سـر
خانه سوزان را تو صاحب خانه باش
با زنان در هـمرهـى مردانه بـاش
جان خـواهـر در غمم زارى مکـن
با صـدا بـهـرم عـزادارى مکـن
هست بر من نـاگـوار و ناپـســند
از تـو زینب گـر صـدا گردد بلـند
هر چه باشـد تو على را دخـتـرى
ماده شیرا کى کـم از شـیـر نـرى
با زبـان زیـنـبى شه آنچه گـفـت
با حسینی گـوش زینب مـى شـنفت
گوش عشق آرى زبان خواهد زعشق
فهم عشق آرى بیان خواهد ز عـشق
با زبـان دیـگـر این آواز نـیـست
گوش دیگـر محـرم این راز نـیست
* * *
اى سخنگو لحظه اى خاموش بـاش
اى زبان از پاى تا سر گـوش باش
تا بـبـینم از سر صدق و صـواب
شاه را زینب چه مى گوید جـواب
* * *
عشق را از یک مـشیمه زاده ایـم
لب به یـک پـستان غم بـنهاده ایم
تـربیت بـودت بر یک دوشـمـان
پرورش در جیب یک آغـوشمـان
تا کنیم ایـن راه را مسـتانه طـى
هر دو از یک جام خوردستـیم مى
تو شهادت جستى اى سبط رسـول
من اسیرى را به جان کردم قـبول
خودنمایى کن که طـاقت طـاق شد
جان تـجلّى تـو را مشـتاق شـد
حـالتى زیـن به براى سیر نیست
خودنمایى کن در این جا غیر نیست
* * *
قـابـل اسـرار دید آن سـیـنـه را
مسـتـعـد جـلـوه دیـد آیـیـنه را
معنى اندر لوح صورت نـقش بسـت
آنچه از جان خواست اندر دل نشست
آفـتـابى کـرد در زیـنـب ظهـور
ذره اى زآن آتـــش وادى طــور
شد عیان در طور جـانـش رایــتى
خـرّ مـوسى صعـقـا زان آیـتـى
عین زینب دیـد ز ینب را بـه عیـن
بلکه با عیـن حـسین ، عـین حـسین
غـیب بین گردیـد بـا چشم شـهـود
خواند بر لـوح وفـا نقـش عـهـود
دیـد تابى در خـود و بى تاب شـد
دیده خـورشید بــیـن پـر آب شد
صورت حالـش پـریـشانى گرفـت
دست بـى تابى به پیـشـانى گرفـت
خواست تا بـر خرمـن جنس زنـان
آتـش انـدازد انـا الاعــلا زنـان
دید شه لب را به دنـدان مـى گـزد
کز تو این جـا پـرده دارى مى سزد
رخ ز بـى تـابى نـمى تـابى چرا
در حضور دوسـت بى تابـى چـرا؟
کرد خـوددارى ولـى تـابـش نبود
ظرفـیت در خـورد آن آبـش نـبود
از تـجـلّـى هاى آن سـرو سهـى
خواست زیـنب تا کـند قـالب تـهى
سایـه سـان بر پاى آن پـاک اوفتاد
صحیه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد
* * *
از رکـاب اى شهـسوار حـق پرست
پاى خالى کن که زیـنب رفـت ز دست
شـد پـیـاده بر زمـین زانـو نـهـاد
بـر سـر زانـو سـر بـانـو نـهـاد
گفت وگـو کـردنـد با هـم مـتـصل
ایـن بــآن و آن بــایــن از راه دل
دیگر این جا گفت وگو را راه نیست !!
پـرده افـکنـدند و کـس آگاه نـیست !
ادامه مطلب
سید عبدالله حسینی
امام حسین(ع)-عصر عاشورا
جوشنی از زخم بر تن، اشک افشان ذوالجناح
بازگشت آشفته یال از گرد میدان ذوالجناح
تا برد از قتلگاه گل خبر بر خیمه ها
یال را تر کرد با خون شهیدان ذوالجناح
تا کنار خیمه های منتظر خود را رساند
حلقه ای را دید گِرد خویش گریان ذوالجناح
حلقه زد بر دور مرکب اهلبیت سوگوار
اشکباران اهلبیت و اشکریزان ذوالجناح
زینب آمد از میان خیمه بیرون با شتاب
دید بر گشته است بی صاحب ز میدان ذوالجناح
گیسوان خویش را آغشته با خون کرده بود
تا ببندد با حسین این گونه پیمان ذوالجناح
پرسش از حال برادر کرد اما در جواب
ریخت تنها از دو چشمش خون غلطان ذوالجناح
کودکی پرسید بابا کو جوابی چون نداشت
کرد یال خویش در پاسخ پریشان ذوالجناح
گاه می سایید سم بر سنگ، گاه از همدلی
نرم می بوئید روی و موی طفلان ذوالجناح
برده اند اسبان نجابت را همه از او به ارث
گر چه حیوان بود اما داشت وجدان ذوالجناح
بود حیوان لیک تا آخر به میدان ایستاد
تا دهد درس فدا کاری به انسان ذوالجناح
بود حیوان لیک در میدان ایثار و شرف
گوی سبقت برده بود از انس و از جان ذوالجناح
بود حیوان لیک در رتبت فراتر زآدمی
اولین حیوان که خورد از آب حیوان ذوالجناح
آن قدر از بی کسی بر سنگ ها کوبید سر
تا که داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح
کاش من جای تو می بودم در آن ظهر غریب
ای غبار سم تو کُحل دو چشمان ذوالجناح
ادامه مطلب
آه حسین (ع)
خیل دشمن ،که تو را سنگ زدند
با لگد بر بدنت چنگ زدند
روی تل بودم و من می دیدم
انس و شمر و سنان،آه، هماهنگ زدند
محمدمهدی عبداللهی
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ علیرضا خاکساری
کربلا محشر کبری شده است واویلا
خون جگر حضرت زهرا شده است واویلا
گوش در گوش همه لشگریان میگفتند
پسر فاطمه تنها شده است واویلا
از سر نیزه و شمشیر زمین گیر شدی
تیر ها در بدنت جا شده است واویلا
نه فقط بر دهنت نیزه زدند آقاجان
نیزه ای در کمرت تا شده است واویلا
هنر حرمله هم کار به دستت داده
بند بند بدنت وا شده است واویلا
تبر و کعب نی و نیزه و شمشیر ای وای
دور گودال چه غوغا شده است واویلا
به سر بردن راس تو رقابت دارند
به سر نعش تو بلوا شده است واویلا
لگدی زد بدن پاک تو را برگرداند
نکند شمر مهیا شده است... واویلا
میکندخواهر غمدیده تان سجد ه ی شکر
آخر انگشت تو پیدا شده است واویلا
به روی چکمه ی امثال سنان بن انس
موی طفلان تو پیدا شده است واویلا
غیرت الله ، قد وبالای نوامیس شما
سر بازار تماشا شده است واویلا
تا که هرکس چه کسی را به کنیزی ببرد
سر ناموس تو دعوا شده است واویلا
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


