ندارد وسعت داغم مساحت

ندیدم بعدِ تو یک روز راحت

مرا از کربلا بردند اما

دلم جا ماند بین قتلگاهت

 

ندارد شام غم هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

 

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس

منم تنها در این هنگام حساس

مهیای سفر هستم ولی آه

ندارم محرمی برخیز عباس


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لحظه های آخر تو

 

 

ز خـــاطـــرم نـــرود لـحـظــه هـــای آخـر تـو            حـسـیــن قتـلـگـهـت زد شــرر به مــادر تـو

 

ز جـای خـیــز و صـدایــم کـن ای عـزیـز دلـم           میـان ایـن هـمـه نـیـزه کجــاسـت پیـکـر تـو

 

دویـده ام کـه سـرت را ببـوسـم ای گـل من           و لی بگـو چـه کنـم شد به نیـزه ها سـر تـو

 

زمــان آن شــده بـــا نــالــه  ای بـــرادر مـن            لـبــان خـویـــش گــذارم به روی حـنـجـر تـو

 

به دور جسـم تـو نـامحـرمـی نـمـی بـیـنــم           گــرفـتـــه انــد در آغـــوش جـسـم پـرپـر تـو

  

نـگـاه کــن کـه بـه نــامـوس تـو نـظــر دارنـد          میـان ایـن هـمـه نـامحـرم اسـت خواهــر تـو

 

غریب گشته ام و چشم ها به سمت من است          کــجـــاســـت  غــیـــرت سـقــا و آب آور تـو

 

عــدو کـشـیـــد بـه آتــش خـیـــام آل تــو را          بـه فـکـــر غــارت مـعـجـــر بُـود ز دخـتــر تـو

 

صـلاح نیـسـت کـه حـالا بـه قتـلگــه بـاشـم         درون خیمـه امـامــم کـه هسـت مضطــر تـو

 

میـان شعلـه گـرفـتــار گشـت و  مـن بـایــد          کــنــم شــتـــاب بــــرای عـلـی دیـگـــر تـو

 

روا بُـــود کــه بـمــیــــرد ز داغ تـو مـحـسـن

چــرا کـه زیـنـب تـو روضـه خــوانــد از بـر تـو


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت(عصر عاشورا)

 

چهره از خون خدا کردی خضاب ای ذوالجناح!

چون شرار افتاده ای در پیچ و تاب ای ذوالجناح!

صیحه‌هایت الظّلیه، شیهه‌هایت یا حسین

هر نفس داری هزاران التهاب ای ذوالجناح!

ای بُراق تیر باران گشته در معراج خون

از چه بر تن زخم داری بی‌حساب ای ذوالجناح!

فاش بر گو ماه زینب را کجا انداختی

در یم خون یا میان آفتاب ای ذوالجناح!

گوش کن در قَلزم خون از گلوی خشک او

دم به دم آید صدای آب آب ای ذوالجناح!

چهره از خاک و غبار کربلا پوشیده‌ای

یا ز خون صاحبت بستی نقاب ای ذوالجناح!

قلب ما را سوختی این گونه سقایی مکن

کم بریز از چشم گریانت گلاب ای ذوالجناح!

باز شو سوی منای خون خلیلم را بگو

خیمه‌ها زمزم شد از اشک رباب ای ذوالجناح!

من ز سوز سینه خود با تو می‌گویم سخن

تو به اشک دیده می گویی جواب ای ذوالجناح!

با وجود آن که ریزد از دو چشمت سیل اشک

زانویت را خون گرفته تا رکاب ای ذوالجناح!

شیهه‌هایت شعله‌های نظم «میثم» می‌شود

تا جهان را افکند در اضطراب ای ذوالجناح!


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا حسین (ع)

آخرین ساعات عمر است و آمد قاتلی

چند ضربه با لگد بر پیکرش زد قاتلی

استخوان ترقوه سالم اگر مانده هنوز

آنقَدَر زد تا شکست با ضرب ممتد قاتلی

علیرضا عنصری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر گودال قتلگاه _ رضا رسول زاده

دیدم از دور اخا پیکرت افتاد به خاک

گونه ی راست خوش منظرت افتاد به خاک

لبه ی خنجر ملعون دهنش آب افتاد

شمر تا دید به میدان سرت افتاد به خاک

آمد و بال و پر خویش به خونت می زد

دید جبریل چو در خون پرت افتاد به خاک

تیغ ها بود که بالا و به پایین می رفت

تو نفس می زدی و خواهرت افتاد به خاک

آتش افتاد به لب های پیمبر تا دید

غرق خون بوسه گهش ... حنجرت ... افتاد به خاک ...


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر پیکر تو به نیت حد می زد

بی آنکه کمی شود مردد می زد

در خاطره اش قدم که می زد، می دید

از خیبر و بدر، کینه دارد، می زد

می گفت دوباره: «شاید او خارجی است»

هر بار تو را برای شاید می زد!

گودال مقدس است یا ملعون است؟!

از راه، هر آنکسی که آمد می زد

از جسم تو نیزه را یکی می کند و

می رفت کمی عقب مجدد می زد

زینب، شبِ گودال... گلو پاشیده

انگار که او بوسه نباید می زد!

وحیدپولایی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رها کرد

یک دست بر تن، دست دیگر را رها کرد

آن دست هم افتاد و پیکر را رها کرد

مردی که از دستان خود دل کند، ناچار

تنها امید قلب دختر را رها کرد

بابا در آنسو روی دستش برد بالا

در دشت شاهین ها کبوتر را رها کرد

پشتش به خیمه بود و پاهایش مردد

هی دور شد هی رفت، خواهر را رها کرد

خواهر دوید اما چه با چشمان خود دید

قاتل که می لرزید و خنجر را رها کرد

چشمش به لبهای برادر روی نی خورد

این شد که رفت و جسم بی سر را رها کرد

مردی به بابا دست داد و دست بابا

انگشت را همراه انگشتر رها کرد

می گفت دختر: عمه جان مردی مرا زد

اما خدا را شکر معجر را رها کرد

شاعر که آمد از جسارتها بگوید

خودکار را انداخت، دفتر را رها کرد

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نماز می خواند

روح قرآن نماز می خواند

خود ایمان نماز می خواند

رود کوثر به جوش آمده است

در بیابان نماز می خواند

دشمنان با کنایه می پرسند:

نا مسلمان نماز می خواند؟!

تیرها مثل ابر می آیند

زیر باران نماز می خواند

   داغ دارد، عجیب نیست که با-

لب خندان نماز می خواند؟!

گفته تا پای مرگ می ماند-

سر پیمان، نماز می خواند

***

شب شده، خواهری نشسته و در-

شام هجران نماز می خواند

حسن اسحاقی-


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید