شعر گودال قتلگاه _ علیرضا عنصری

اثری نیست و یک پیروهنی نیست شده

تکه های بدن پاره تنی نیست شده

 

آنقدر داد زدم این پسر دخت نبی ست

بین جنجال صدای سخنی نیست شده

 

نیزه بر پهلو و بازو و بدن معمولی ست

نیزه جا دادن و حلق و دهنی نیست شده

 

دیدم از دور یکی هست به روی تن او

بعد از آن مرد عقیق یمنی نیست شده

 

دیدم او جان به بدن داشت ولی اسب ولی ...

ضرب نعل آمد و شکل بدنی نیست شده

 

شَبهی از تن او در ته گودال ولی ...

ساقه و برگ گل یاسمنی نیست شده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

        يا مظلوم

عدو بدون وضو پنجه ميزند در مو

خدا به خير كند زينب و صداي گلو

 

بيا به ياري خواهر كه تار ميبينم

به روي خاكِ زمين پشت كرده اي يا رو؟

 

گمان كنم كه براي النگويش آمد

دويد دختر ِ نازت به اين سو و آن سو

(شاعرش را نميشناسم)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تو را در ابتدا از حال بردند

سپس با نیزه در گودال بردند

همین که سر جدا شد از تن تو

ز پای دخترت خلخال بردند

محمد حسن بیاتلو


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     داد و بيداد...

نرفته از نظرم ذوالجناح بر ميگشت

كه رفته رفته صدايت ضعيف تر ميگشت

 

ز بس كه بر بدنت زخم هاي كاري بود

كه زخم ِ تازه اگر بود بي اثر ميگشت

 

در ازدحام حرامي و نيزه هايِ بلند

شكافِ زخم ِ تنت باز و بازتر ميگشت

 

ميان حلقه ي نامحرمان خودم ديدم

كه شمر با سرت از قتلگاه بر ميگشت

 

غروب بود و ربابَت ميانِ آتش و دود

هنوز بين ِ مزاري پي ِ پسر ميگشت


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

      يا مظلوم

از بسكه خورد بر بدنش نيزه و خَدَنگ

شد پيكرش شكفته، چو گلهاي سرخ رنگ

 

از تير غم، چو ابر بهار آسمان گرفت

باران خون، به گلشن او داد، آب و رنگ

 

هر دم به يك طرف، بدنش داشت گردشي

تا چرخ بر نشانه زند تير ِ بي درنگ

 

ميجُست راه ترك قفس، مرغ جان او

تير بلا ز بسكه نمود آشيانه تنگ

 

لبريز شد، چو از بدنش چشمه هاي خون

برگرد او بچيد فلك، ظالمانه سنگ

 

پوشيده شد عذار حسين از غبار و خون

آئينه ي جمال خدائي گرفت زنگ

 

قرآنيان، به پيكر قرآن، كشيده تيغ

اسلاميان، گرفته عجب، شيوه ي فرنگ

 

دشمن در انتظار و مهياي غارت است

تا گوشوار و معجري آرد مگر به چنگ

 

پر شد حرم، ز غلغله ي وامحمدا

شد همصدا به زينب غمديده طبل جنگ

 

طبع حسان چگونه دهد شرح ماجرا

اينجا كه پاي فكر سبك سير، گشته لنگ

(حبيب چايچيان"حسان")


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امان از دل زينب(س)

باز شور ِ تو در سرم افتاد

اشك از ديده يِ ترم افتاد

خود به خود تشنه ميشوم چونكه

تشنه بر خاكِ دلبرم افتاد

***

دلِ من بي هوا، هوايي شد

زينبي گشت تا خدايي شد

اين دلِ بي قرار و آلوده

ناله اي كرد و كربلايي شد

***

گوش ِ من پُر شد از صداي كسي

در نمي آيد از كسي نفسي

قافله آمده مُهيا شد

سعي كن به كاروان برَسي

***

خواهري خسته دل غمين آمد

صاحبِ نطق آتشين آمد

كاروان آمد و قيامت شد

محشر عالم اربعين آمد

***

از شترها تمام افتادند

مثل ِ صيدي به دام افتادند

بين ِ گرما خاكِ تفديده

رويِ قبر امام افتادند

***

هركسي رويِ قبر دلبر ِخود

بر رويِ خاك مينهد سر ِ خود

آه از آن لحظه اي كه خواهر ها

شِكوه كردند با برادر ِ خود

***

شور ِمحشر دوباره بر پا شد

لبِ زينب به روضه ها واشد

اي برادر بلند شو از جا تا

به تو گويم چه ها كه با ما شد

***

كوفه رفتم ولي علي بودم

غرق ذكر سينجلي بودم

بين نامحرمان كه جايم نيست

بين نامحرمان ولي بودم

***

ابر خونبار ِ كاروان بودم

من علمدار كاروان بودم

زينب و چند كودك زخمي

من پرستار كاروان بودم

***

خواهرت را به شام ميبردند

بين آن ازدحام ميبردند

پسرت را به زور ِ سر نيزه

با غضب چون غلام ميبردند

***

كس نكرده به ما وفا هرگز

بينشان صحبت از خدا هرگز

همه را ميبرم ز ياد ولي

ستم نيزه دار را هرگز

***

بي وضو دست بر سرت ميزد

پنجه بر مويِ اطهرت ميزد

تيشه ميزد به ريشه يِ قلبم

دخترت را برابرم ميزد

***

همه را با تو رو به رو ميكرد

نيزه را در گلو فرو ميكرد

سر ِ عباس را زمين ميزد

دختر ِ تو عمو عمو ميكرد

***

كشته ي دور از وطن برخيز

عشق من، پاره پيرُهن برخيز

پيكر ِ بين بوريا مانده

بهرَت آورده ام كفن برخيز

***

اربعين كربلا چه حالي بود

عطر ِ زهرا در آن حوالي بود

همه بودند دور ِ قبر ِ حسين

حيف جايِ رقيه خالي بود

***

رويِ خود را به لطمه آزردم

بر سر ِ هر مزار پژمُردم

بعد از آن بانوان اهلِ حرم

عمه را سويِ علقمه بردند


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیزه نیزه دوباره سر نیزه

یک تن پاره اینقدر نیزه

این طرف دست من روی سر

آن طرف دست صد نفر نیزه

نیزه از هر سمت اگر خوردی

نخوری کاش از کمر نیزه

بر زمین غَلط کم بزن این قدر

نرود پیکر تو در نیزه

تیروشمشیروسنگ وچوب وعصا

چاره دارد همه مَگر نیزه

چقدر درد می کند پهلوت

نکند خورده بی خبر نیزه

جان تو فکر نمی کردم

شود این قدر درد سر نیزه

مادرم جیغ می کشد وقتی

می خورد بر تن تو هر نیزه

لب و دندان تو زبانم لال

بِرَوَد در دهنش اگر نیزه

التماس هر چه می کنم این شمر

می زند بر تو بیشتر نیزه

سنگها یک به یک زیاد شدند

زود ماه مرا بِبَر نیزه

چقدر آشناست این ، نکند

ای خدا این سری که بَر نیزه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  سالار زينب(س)

تو سر نداري، من سر ِ رفتن ندارم

ماندي به رويِ خاك و عالم كربلا شد

 

 

بندِ دلم بودي و هر بندِ تن ِ تو

انگار جايِ گندم ِ ري آسيا شد

 

 

بي دردسر سرگرم سر بود و نشست و

آنقدر دست و پا زدي تا اينكه پا شد

 

 

يكبار بوسيدم گلويت را چگونه...

...جايِ همان بوسه دوازده ضربه جا شد

 

 

زينب زمين خورده ولي تو سنگ خوردي

اين زخمها از ضربه هاي بي هوا شد

 

 

آتش ميان خيمه ي عباس افتاد

دستي كنار معجر من بي حيا شد

 

 

تو سر نداري دخترت معجر ندارد

يعني بريدند و كشيدند و جدا شد

(محمد امين سبكبار)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم فدایی

لبهای تشنه تو چرا جُم نمی خورند

از آب چشمه های ترنم نمی خورند

 

بر قایق طلایی لبخندها سوار

دیگر نمی شوند و تلاطم نمی خورند

 

یک قطره از طراوت باران اشک ها

یا نانی از تنور تبسم نمی خورند

 

مثل گلوی تشنه موسی چرا کمی

از سفره های باز تکلم نمی خورند

 

لب باز کن به زمزمه هنگام ربناست

افطار را بدون تو مردم نمی خورند

 

حتی اگر گرسنه بمانند در کویر

شن می خورند بی تو و گندم نمی خورند

 

در زیر ضربه های سم مست اسبها

لبهای تشنه تو چرا جم نمی خورند


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشم وا کردم در این دنیا تو را دیدم حسین

می شود کاری کنی از بهر تمدیدم حسین؟

آمد آخر بر سرم از آن چه ترسیدم حسین(۱)

دلشکسته از حریمت دور گردیدم حسین

 

"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

 

روز اول کآمدم آقا گرفتارت شدم

شاهدی که باعث گرمی بازارت شدم

مدتی حس میکنم گویا که سربارت شدم

کهنه و بی رنگ و رو گشتم دل آزارت شدم(۲)

 

غم نخور فکری به حال و روز زارت می کنند

با ضریح نو حسین جان نو نوارت می کنند

 

یاد ایامی که من هم رنگ و رویی داشتم

یاد ایامی که با تو آبرویی داشتم

روز و شب از اشک زوارت وضویی داشتم

نیمه شب با زائرینت گفتگویی داشتم

 

نیمه شب ها با زبان بی زبانی ، با وفا

روضه میخواندم  برای زائرین کربلا

 

روضه میخواندم زگودال بلا... یادش بخیر

از هجوم تیرو تیغ ونیزه ها... یادش بخیر

روضه میخواندم که شمر بی حیا... یادش بخیر

گیسویت را میکشید و از قفا... یادش بخیر

 

روضه میخواندم به روی نی سرت را برده اند

پیرهن ، عمامه و انگشترت را برده اند

 

روضه میخواندم من از درد و بلای زینبت

روضه میخواندم ز اوج گریه های زینبت

روضه میخواندم ز نای نینوای زینبت

روضه میخواندم ز خستگی پای زینبت

 

روضه های باز و مکشوف تو آبم کرده بود

بی تعارف ، مادرت -آقا- جوابم کرده بود؟؟؟

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 1:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید