دلِ عالم گرفت از هُرم آهت
فدای کودکان بی پناهت
الهی قلب من آتش بگیرد
شب آخر شبیه خیمه گاهت
تمام خیمه ها می سوخت یا رب
امان از بی پناهی در دل شب
تمام دشت پر بود از سیاهی
چه آمد تا سحر بر روز زینب
تو که رفتی کشید آتش زبانه
حرامی حمله ور شد وحشیانه
امان از بی حیائی های دشمن
امان از طعنه های تازیانه
يوسف رحيمى
ادامه مطلب
نگاه دشت خیره سوی نیزه
چه غوغایی شده پهلوی نیزه
فدای چشم های بیقرارت
نگاهی کن به من از روی نیزه
نگاهت دارد اعجاز مسیحا
قیامت می کند صحرا به صحرا
بخوان قرآن به روی نیزه و بعد
ببین تازه مسلمان های خود را
نه فریاد و نه شیون حرف می زد
شبیه روز ، روشن حرف می زد
چه از خورشید می فهمد مگر شام؟
نگاهت با دل من حرف می زد
يوسف رحيمى
ادامه مطلب
ز قعر گودی مقتل به عرش تابیدی
رضا شدی به رضای خدا و خندیدی
عزیز من چه لباسی ست بر تنت کردی؟
به جای گل پر نیزه است این که پوشیدی
سرت که رفت تنت ماند و نعل این اسبان
کبود مثل شبی، چون جدا ز خورشیدی
شدی تجلی حق و حکایت موسی
خدا به جسم تو تابید و بعد پاشیدی
زمین کِنِس شد و یک قطره هم نزد بالا
چقدر پا به زمین زیر تیغ کوبیدی!
تمام دشت تنش را به جسم تو مالید
به دستِ نعل، خودت را به دشت بخشیدی
***
و تیغ هم ادبش کار دستمان داده
مصیبتی شده این حنجری که بوسیدی!
داوودرحيمى
ادامه مطلب
نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین!
نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین!
آه از غروب روز دهم...این چه مغربی ست...
سردارهای عشق، چرا بی سرند؟ ، حسین!
این چشمهای حضرت عباس ...(یا قمر!)
دلواپس گلوی علی اصغرند ، حسین!
سر می بُرند مدعیان ِ امور دین
سیم و زر و حکومت ری می خرند، حسین!
بادا حرامشان همه ی روزهای عمر
آنها که دزد ِ جامه و انگشترند ، حسین!
این اسب ها که روی تن ماه می دوند
فردا شغال های صف محشرند حسین!
*
دیدی که پا به پای عطش هات آمدند؟
این دستها! که ساقی ِ آب آورند، حسین!
ادامه مطلب
خنجر آمد بوسه بر روي تو زد
باد هم دستی به گيسوي تو زد
نينوا در نينوا خون شد دلم
بهر ليلاي تو مجنون شد دلم
سروهاي تو به خاک افتاده اند
عاشقانت سينه چاک افتاده اند
رخصتي! در پاي تو جان افکنيم
عشق رسوا را به ميدان افکنيم
عاشقيم و در غمت خون خورده ايم
زنده ايم!... اما برايت مرده ايم....
اي سرت از تن جدا ...از تن جدا
بر نمي خيزد ز مردانت صدا
اي سوار بي سر آخر کيستي؟
گه شتاباني گهي مي ايستي
سمت صحراي جنون اردو زدي
زير خنجر هي هي و ياهو زدي
سروها بعد از تو يک يک خم شدند
داغ دار ِ ماتم آدم شدند
بعد تو شمشيرها ياغي شدند
گرگ ها در ميکده ساقي شدند
بعد تو زنجير بر دستان ماست
مُهر شک بر صفحه ي ايمان ماست
بعد تو ديوانه و عاقل يکي ست
از تمام ضرب ها حاصل يکي ست
بعد تو آرامش از هستي گريخت
هيچ اشکي جز براي تو نريخت
بعد تو از خانه هامان نور رفت
برق فيروزه ز نيشابور رفت
بعد تو زينب ز داغ ات پير شد
سهم زين العابدين زنجير شد
اي تن ات از جور اسبان کوفته
اي همه عالم ز داغت سوخته
باز امشب در دلم غوغا شده
شور و حال روضه ات برپا شده
قامت عاشوريان خم گشته باز
بوي خون مي آيد از راه حجاز
کربلا يعني تو بر بالاي ني
انتخاب بين تو با ملک ري
کربلا يعني تو قرآن مي شوي
بر سر نيزه پريشان مي شوي
کربلا يعني زني بر روي تل
بغض ها و کينه ي جنگ جمل
کربلا يعني لب و دندان تو
تشنگي در کام فرزندان تو
کربلا يعني کسي بي دست شد
عالم از شرب نگاهش مست شد
اي خم ابروي تو حبل المتين
پس چرا افتاده اي روي زمين؟
جان عباست بگو آن نيزه چيست ؟
آن سر بالاي نيزه مال کيست؟
سر به ني بردي و بي تن مي روي ؟
واي بر من ...واي! بي من مي روي؟
اندکي آرام تر اي جان من
مي روي چون اشک از چشمان من
جان زينب با دلم بازي مکن
با دل ديوانه طنازي مکن
جامه ي خون از چه بر تن مي کني؟
روضه هايت را مزين مي کني ؟
کربلا يعني من و زنجير و غم
کربلا يعني علمدار و علم
آه از آن دستي که از بازو فتاد
مشک را در سوگ جاويدان نهاد
خيز علمدارم ! علم افتاده است
کودکي دز خيمه ها جان داده است
کربلا يعني که من بر پرچمت
مي نويسم شرح ابروي خمت
مي نويسم عاشق روي توام
من پريشان تر ز گيسوي توام
مي نويسم عاشقي کار من است
حضرت عباس دلدار من است!
چهره و موي تو چون ليل ونهار
تيغ ابرويت چو تيغ ذوالفقار
جسم عالم را غم تو روح شد
نام تو رمز نجات نوح شد
بي تو در چشمان خيسم خواب نيست
ظهر شد در خيمه هايت آب نيست
مي نويسم لاي لايي ...اصغرت
بر نمي گردد ز ميدان اکبرت
مي نوسم فاطمه!...ام البنين!
مي خورد از اسب عباس ات زمين
مي نويسم اسب ها مي تاختند
نيزه ها شال سياه انداختند
داد از اين درد و از اين اندوه و داغ
مي نويسم شرح درد اشتياق
واي ِ من ..واي ِ دل و واي ِ رباب
لاي لايي کودک نازم بخواب
لاي لايي اي عزيز کائنات
آب شد از شرم لبهايت فرات
کربلا يعني زمين در تاب و تب
کربلا يعني فرات تشنه لب
کربلا يعني حسين ِ بي بديل
نامه ها ي کوفه و ابن عقيل
کربلا يعني که قاسم از ازل
خوانده بود آواز احلي من عسل
کربلا يعني جفا اندر جفا
کوفه ي ننگين و شام بي وفا
کربلا يعني که نيزه دارها
مي رسند بسيار در بسيارها
يک به يک سرها سر ني مي روند
کودکان تشنه از پي مي روند
کربلا!مهماني ات پايان گرفت
تشنه ايم! شايد ولي باران گرفت
نيزه ها تاريک و سرها غرق نور
مي کند زينب از اين صحرا عبور
.
کاروان در پيش و دلها بي امان
شعرهاي من دخيل کاروان
ادامه مطلب
سلام بر تشنه لبان كربلا...
آفتاب از تابشش بر دشت خون شرمنده بود...
اين غزل بي سر شده ... تنها به عشق آن امام
دشت مي ناليد اما هيچ كس قادر نبود
-جز خدا-مُهري زند بر آن نبرد نا تمام
باد مي آورد عطر سيب را از دوردست
دشت پر بود از شميم يك بهار مستدام
يك طرف برگ شقايق ها به روي دست باد
يك طرف فرياد اسبي بي سوار و بي لگام
يك طرف سر هاي بي تن؛ بر فراز نيزه ها
يك طرف چشم اسيران، خيس باراني مُدام
تا كجا با قافله منزل به منزل مي رود
خاطرات تلخ كوفه... خاطرات تلخ شام...
مربع
بچه هاي قافله اما هنوز آماده اند
تا "عمو عباسشان" آبي بيارد در خيام
دست هايش هم چنان پرهاي پرواز همه ست...
نام عباس است هر جا بهترين حسن ختام
ادامه مطلب
نذری حضرت زینب (س)
تو باشی و همه در لشکرِ عدو باشند
تو باشی و همه چون بغض بر گلو باشند
نه همکلام نشو با جماعتِ کوفه
بعید میدانم اهل گفتگو باشند
خدا کند خولی گوشواره را نَبَرد
مؤلفانِ مقاتل، دروغگو باشند
مباد عمة سادات را کتک بزنند
مباد همسفران، قاتلِ عمو باشند
عفاف یعنی قومی بهرغمِ بیآبی
پس از تو باز به دنبال آبرو باشند
به ضربِ معجرِ آتش گرفته میخواهند
هزار نکتة باریکتر زِ مو باشند
ادامه مطلب
شبیه تواسیرم؛خیمه خیمه
ازاین غصه بمیرم،خیمه خیمه
دل من تکه تکه؛هیزم تر
بگوآتش بگیرم،خیمه خیمه...
ادامه مطلب
(غزل- نوحه)
صد و چهارده سوره را آیه آیه
بخوان صوت و لحنت غریب و حزین است
بخوان بر سر نیزه بر دوش طوفان
که تفسیر چشم تو عین الیقین است
صد و چهارده سوره منزل به منزل
بخوان بر مزار شهیدان بی سر
بخوان ساقی سبز مستان بی دست
بخوان ای خُم سرخ جوشان بی سر
صد و چهارده سوره را جرعه جرعه
بنوشان به لب تشنگان ابن کوثر
بخوان آیه هَل اتی، ابن مولا
حدیث کسا را بخوان ابن کوثر
صد و چهارده سوره را ختم کن تا
رقیه سرت را به دامان بگیرد
بخوان تا که زینب درین کُنج غربت
برای سرت ختم قرآن بگیرد
بخوان تا بخوانم،بخوان تا بگریم
بخوان تا بسوزم،بخوان تا بمیرم
فدای سرت جمله سرهای عالم
بخوان تا غزل-نوحه از سر بگیرم
نغمه مستشار نظامی
ادامه مطلب
نصیبش ذکر یا قدوس می شد
دلش با گریه ها مانوس می شد
کسی فریاد زد شب را گرفتند
سری در خیمه ها فانوس می شد
ساجده جبارپور
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


