شعر گودال قتلگاه _ هانی امیر فرجی
تو هم اگر دور سرت لشگر بپیچد
حتما تنت مثل تن اکبر بپیچد
حقم بده تا من بیایم سمت گودال
میترسم اینکه گردنت آخر بپیچد
با رفتنت راضی نشو ای غیرت الله
دست کسی بر چادر خواهر بپیچد
کم پا بکش بر خاک صحرا تا در این دشت
کمتر صدای ناله ی مادر بپیچد
سرنیزه ها از یکدگر سبقت گرفتند
تا زودتر اوضاع این پیکر بپیچد
خیلی مرا با چکمه اش زد شمر وقتی
با چکمه گفتم دور تو کمتر بپیچد
خواهر به قربان گلویت کاش میشد
زیر گلوی خواهرت خنجر بپیچد
سختش شود می برد حتماً ساربان کاش
راحت در انگشت تو انگشتر بپیچد
بال و پر پروانه ها آتش گرفته
کم مانده کم کم بوی خاکستر بپیچد
هر دختری یک سوی صحرا در فرار است
از ترس اینکه گیسو و معجر بپیچد
از دست این اوباش ها چیزی نمانده
گیسوی این دختر به آن دختر بپیچد
ادامه مطلب
خوردي زمين و با عجله من به سر زنان
هرطور كه بود آمدم از بين كوفيان
ديدم كه بي هوا به سرت سنگ ميخورد
در زير ِ دست و پا بدنت چنگ ميخورد
يك عده گرگ دور ِ تنت پَرسه ميزدند
شمر و سنان و حرمله هم هر سه ميزدند
يادم نميرود كه سنان حرفِ بد زد و
شمر ِ حرامزاده به جسمت لگد زد و
بر سينه ات نشست بميرم كه واي واي...
تا كه سرت شكست زدم زير ِ هاي هاي
گفتم چنين نبُر كه حسينم شكار نيست
اين رسم ِ ذبح كردنِ اين روزگار نيست
لب تشنه را كه با عجله سر نميبُرَند
حداقل مقابل دختر نميبرند...
شاعر : رضا قربانی
ادامه مطلب
خوردي زمين و با عجله من به سر زنان
هرطور كه بود آمدم از بين كوفيان
ديدم كه بي هوا به سرت سنگ ميخورد
در زير ِ دست و پا بدنت چنگ ميخورد
يك عده گرگ دور ِ تنت پَرسه ميزدند
شمر و سنان و حرمله هم هر سه ميزدند
يادم نميرود كه سنان حرفِ بد زد و
شمر ِ حرامزاده به جسمت لگد زد و
بر سينه ات نشست بميرم كه واي واي...
تا كه سرت شكست زدم زير ِ هاي هاي
گفتم چنين نبُر كه حسينم شكار نيست
اين رسم ِ ذبح كردنِ اين روزگار نيست
لب تشنه را كه با عجله سر نميبُرَند
حداقل مقابل دختر نميبرند...
شاعر : رضا قربانی
ادامه مطلب
خنجر که سر برید،آب و هوا گرفت
جان تو را گرفت،جان مرا گرفت
لعل تو را شکست،جام مرا شکست
بر قاب عکس تو وقتی عصا گرفت
پروانه ات شدم،خاکسترت شدم
شمع مرا ولی،آن بی حیا گرفت
دیدی که خواهرت ،بر گیسوان خود
از خون گردنت،قدری حنا گرفت
نقّاش کربلا،با آن مداد سرخ
جسم تو را کشید،سر را جدا گرفت
دیدم به چشم خود،پَستی به روی تو
با نیزه تا که زد،راه صدا گرفت
از پا فتاده ام، با خاطرات تو
جان مرا حسین،این غصه ها گرفت
در زیر آفتاب،عطر شما وزید
تا کهنه پیرهن، بر سینه جا گرفت
لحظات آخری یک سر به من بزن
شاید که خواهرت زینب شفا گرفت
شاعر: علی حسنی
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-شهادت
مصیبت، طاقتش را سر می آورد
که با خود یک دل پرپر می آورد
از آن تن های غرق خون! بمیرم
هزاران تیر باید در می آورد
×××
تنت خورشیدِ دشت کربلا بود
نه غسل و نه کفن در خون رها بود
بگو ای زینت دوش پیمبر
کجا شایسته ی تو بوریا بود؟
×××
چه باید کرد با این خون جاری
تن خورشید و صدها زخم کاری
به روی خاک گفتم صورتت را ...
الهی من بمیرم سر نداری
یوسف رحیمی
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ داود رحیمی
ته گودال فقط پیکر تو مانده و من
همه رفتند فقط مادر تو مانده و من
سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند
پاره های بدن بی سر تو مانده و من
بوسه باید به روی گونه نشیند اما
چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من
تو و عباس که رفتید... از آن روز به بعد
زخم های بدن دختر تو مانده و من
باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت
همه ی دلخوشی ام! باور تو مانده و من
ادامه مطلب
بر قامتی که گشته کمان گریه ام گرفت
همراه اشک های روان گریه ام گرفت
از یاد گریه های نهان گریه ام گرفت
مانند ابرهای خزان گریه ام گرفت
آقا ز دست دور و زمان گریه ام گرفت
یادت که هست آمده بودیم با خوشی؟
حالا ببین که فاصله ها هست تا خوشی
انگار روی نیزه غمینی و نا خوشی
ای نیزه دار پست، مریضی تو یا خوشی؟
انقدر نیزه را نتکان، گریه ام گرفت
از آن همه سپاه فقط آه مانده است
بر زینب اشک های شبانگاه مانده است
خواهر ببین که بی تکیه گاه مانده است
جانی بده حسین چقدر راه مانده است
از زخم های زخم زبان گریه ام گرفت
دل، بی قرار وصل تو شد ای قرار دل
بالا نشین نیزه سوارم، نگار دل
یک لحظه ای بیا بنشین در کنار دل
تا خون دل بگویمت از حال زار دل
از خنده های پست سنان گریه ام گرفت
وقتی سنان آمد و پیشت مکان گرفت
یکباره روزگار حرم را خزان گرفت
تو دست و پا زدی و حرام زاده جان گرفت
با نیزه اش دهان و لبت تا نشان گرفت
همراه اشک های روان گریه ام گرفت
شاعر : فرشید یار محمدی
ادامه مطلب
هر کسی چیزی مهیّا می کند
عقده ها را از دلش وا می کند
بغض مولا چشمشان را بسته است
کینه ها دارد چه غوغا می کند
هر کسی با نیزه می آید جلو
نیزه اش را در تنت جا می کند
زخم های بی حساب پیکرت
پیکرت را چون معمّا می کند
تا شنیدم ضربه بر پهلوت خورد
گفتم این غم کار خود را می کند
روی سینه گر نشیند وای من
زخم های تو دهن وا می کند
آه این تصویر را از روی تل
زینبت دارد تماشا می کند
دختری دارد میان خیمه ها
معجری دیگر تمنّا می کند
شاعر: وحيد محمدي
ادامه مطلب
آتش گرفت جان و تن خيمه گاه را
دامان هرچه طفل و زن بي پناه را
آتش وزيد از طرف چشم هاي "شمر"
كم كم فرا گرفت تمام سپاه را
بر شانه هاي دشت خشونت سوار بود
بر بغض دشت ريخت غباري سياه را
***
عباس بود و خستگي و خون و اشك و آه
پاشيد بر زلالي دجله نگاه را
بر شانه هاي باد رها بود موي او
لختي نگاه كرد...نگاهي كه ماه را_
آرام در سياهي خود ذوب كرده بود
لختي نگاه كرد شيوع گناه را
باران تير بود كه مي ريخت بر سرش
انداخت از سوار اميد سپاه را
***
عباس بر نخواست كه شايد نمي شنيد
فرياد و ناله هاي هر از گاه گاه را
آتش گرفت بار دگر كل صحنه را
تصوير كربلاي پر از سوز و آه را
شاعر: محمد بهادر مایوان
ادامه مطلب
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
در کف شمر ستم پیشه خنجری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
در کنار خیمه ای سوزان عابدین تنها به سر می زد
در جوار مقتلی خونین حضرت زهرا به سر می زد
در میان کشته ها حیران زینب کبری به سر می زد
وا حسینا هر زمان می گفت مادری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا خواهری دیدم خون می گرید
دیده ی دل را مجسم شد در برابر قتلگاهی بود
کودکانی تشنه و غمگین کربلا بود خیمه گاهی بود
کشته ها افتاده در صحرا آن طرف خیل سپاهی بود
آسمان گردیده طوفانی دختری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
عاشقی بود در سجود خون زمزمه ذکر خدا می کرد
جان خود را اندر آن وادی در ره جانان فدا می کرد
ظالمی با خنجری بران از قفا رأسش جدا می کرد
ناگهان در دست آن ظالم یک سری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
همچو گل پرپر بدن هایی خفته در صحرای سوزان بود
زیر نور و تابش خورشید پایمال سم اسبان بود
غوطه ور در لجه ای از خون جسم سالار شهیدان بود
تیرباران پیکری بر خاک بستری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
در کنار علقمه بی دست جسم سقا و علمداری
نی ز آب و نی از آن پرچم مانده بود بر جای آثاری
دیده از تیر ستم بسته پیکر از خون گشته گلناری
سر گرفته بین زانوها افسری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
اندر آن صحرای تفتیده در هیاهو لشکر اعدا
اوفتاده لرزه بر قلب عرش و فرش و جمله ما فیها
بر لب گودال خون آلود سینه می زد حضرت زهرا
مادری در آخرین دیدار زائری دیدم خون می گرید
در زوال ظهر عاشورا مادری دیدم خون می گرید
شاعر: حاج حبیب الله معلمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


