سالار زينب(س)
از بس تورا زدند سرم تير ميكشد
از غُصه ي تو چشم ترم تير ميكشد
قاتل دويد و خواهر تو بيشتر دويد
از بس دويده ام كمرم تير ميكشد
---------------------------------------------------------------------------------------------
بال و پرت كشيده شده روي خاك كه
از ديدنِ تو بال و پرم تير ميكشد
مثل كوير ِ خشك ترك خورده اين لبت
از خشكيِ لبت جگرم تير ميكشد
آمد علي ز عرش ببين اي برادرم
زخم ِ رويِ سر ِ پدرم تير ميكشد
(علي قديمي)
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
بلند مرتبه شاهم چه آمده به سرت؟!
چقدر نيزه نشسته به رويِ بال و پرت!
يكي يكي ز بلنديِّ تَل شمردم تا...
هزار و نهصد و پنجاه زخم بر جگرت
--------------------------------------------------------------------------------------------------
فقط تو از سر ِ زين بر زمين نيفتادي
هزار مرتبه من را زمين زده خبرت
غروب نيست، هوا روشن است، اما تو
تمام دشت شده مثل دود در نظرت
تويي كه زينت دوش پيامبر بودي
چرا به آخر گودال ختم شد سفرت؟!
-----------------------------------------------------------
ادامه مطلب
اولي سنگ بر سر و رو زد
قبضه يِ دشنه را به ابرو زد
دومي نيزه اي به پهلو زد
پيرمردي عصا به بازو زد
چقَدَر دوره كرده اند تورا
چند صد قطعه كرده اند تورا
----------------------------------------------------------------------------------------
قامتِ من خميده شد اي واي
يا غياثت شنيده شد اي واي
پيكر ِ تو دريده شد اي واي
سرت از تن بريده شد اي واي
تا كه يك نيزه بر دهانت خورد
مادرت دست را به پهلو بُرد
گرگها ريخته اند رويِ سرت
همه زوزه كشان به دور و برت
لخته خون ميچكد ز بال و پرت
يكنفر هم نشسته بر كمرت
پشت و رويت نموده چندين بار
خنجرش كُند ميبُرَد انگار
بُرد انگشتر ِ تورا خولي
زرهِ پيكر تورا خولي
تا به كوفه سر ِ تورا خولي
معجر ِ خواهر تورا خولي
تا به گودال دلبرم جان داد
همه يِ چشم ها به من افتاد
تا كه صد تير در تنت جا شد
باز از دور شمر پيدا شد
ارباً اربا دوباره معنا شد
بر سر ِ غارت تو دعوا شد
نيزه داران مقابلت هستند
پلك نيمه باز ِ تورا بستند
پيكرت بود و يك جهان نيزه
از زمين تا به آسمان نيزه
حرمله تير زد سنان نيزه
ميخورد بر لب و دهان نيزه
نامرتب شده ست اعضايت
خس خس افتاده در نفسهايت
(سيد پوريا هاشمي)
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
شعله بر جان زده اي يعني چه؟
حرف هجران زده اي يعني چه؟
----------------------------------------------------------------------------------------------
تو كه اينگونه اسيرم كردي
زنده از معركه بر ميگردي؟!
مَپَسَند تا به من ِ افسرده
همه گويند برادر مُرده
دل ندارم كه ز دل وا كُنَمَت
شمر بر سينه تماشا كُنَمَت
تابِ اين منظره را كِي دارم
از دهان ، خونِ تو بيرون آرم
واي اگر خواهر ديرينه ي تو
نيزه بيرون كِشَد از سينه ي تو
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
چند لحظه اي گذشت كه از من جدا شدي
در اين زمانِ كم چقدر جا به جا شدي
يادش به خير جاي تو بر سينه ي نبي
حالا به روي خاك پُر از رَدِ پا شدي
از بس فشار ِ نعل تورا پخش كرده است
در خاكِ كربلا تو بي انتها شدي
تقصير نيزه شد كه صدايت نميرسد
راهِ گلو گرفته شده بي صدا شدي
منبع: مذهبیون
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
قدری آهسته برو؛...حرف نگاهم این بود
قصه ی چشم تـر و... ناله و آهم این بود
گفته بودم؛ که تو هرجا بروی می آیم
خاطرت نیست مگر؟! شرطِ نِکاحم این بود
رفتـی و... هِی به دلم بود بگویم برگرد
به نظر آنچه که میخواست خدا هم این بود
آتش و سنگ و سر و چادرم و.... کوفه و شام
آنچه از رفتن تو گشت فراهم این بود
چندتا طفل یتیم و عطش و غربت و آه...
دشمنانت همه بودند و سپاهم این بود
رویِ دستم رَدِ شلاق اگر هست،... کسی
همه را میزد و ناچار... پناهم این بود
مانده بودم به رقیه چه جوابی بدهم؟
تا خودِ شام، همه سختی راهم این بود
باغ از رنج من و خـون تو، آخر گُل داد
داستانِ پدر و مادر ما هم این بود
تا رسیدن به تو ، من پیر شدم،...طوری نیست
عاشقت بودم و انگار... ،گناهم این بود
(مهدي نور قرباني)
ادامه مطلب
همان ها که علی را پیر کردند
به پای کودکان زنجیر کردند
همان هایی که از قرآن بریدند
تنت با نیزه ها تفسیر کردند
شاعر : محسن داداشی
ادامه مطلب
سقا که رفت...ساقی آب آوری که نیست آتش گرفته میکده را ...ساغری که نیست
بوی لباس سوخته میآید از نسیم باید که فکر کرد به آن معجری که نیست
رد غروب روی زمین رنگ خون کشید عطر مدینه میوزد و مادری که نیست
با نعل تازه بر نفس دشت سُم زدند یک دشت نیزه ماند ...وَ آن پیکری که نیست
قاری بخوان برای دلم سورهی جنون از نینوای سرخ همان حنجری که نیست
با تازیانه داغ تو را شعله دادهاند آتش گرفته خیمه و خاکستری که نیست
یک دشت اضطراب زمین را گرفته است با گریه های خسته آن دختری که نیست
از بوسه ای که روی رگ آفتاب ماند معلوم میشود که دگر خواهری که نیست
با اشکها دخیل به گهواره بستهاند بابالحوائج است علی اصغری که نیست
تا صبح عمه بود و بیابان و خارها... وقت اذان رسید و علی اکبری که نیست
بر نیزه هم به روی شما سنگ می زنند بر گونه شماست رد خنجری که نیست
حالا هزار و چارصدو چند سال بعد... من آمدم شبیه همان کفتری که نیست
از سمت زیر پای شما گریه میشوم تا پیش روی ضلع ششم، محشری که نیست
فطرس شدم به شوق شما آه میکشم بالی نمانده است برایم ... پری که نیست
از شش جهت شکسته شدم در حضورتان در بهت لحظه ماندم و چشم تری که نیست
حالا ضریح عشق تو را تازه میکنند حالا پر از سکوتم و بالاسری که نیست
شاعر : حامد حجتی
ادامه مطلب
خاطرم نیست که از کِی به تو عاشق شدهام
به تو عاشق شده فارغ ز علایق شدهام
پسر و دختر در محضر عشق است ، عزیز
که شود خادم مولا ، چه غلام و چه کنیز
پدرم گفت که میلاد تو در یادِ من است
مژده دادند که نوزاد شما سینهزن است
خاطرم هست که دادند مرا آب حیات
باز شد کام من از تربت و از آب فرات
نه من از روز ولادت شدهام مردهی تو
دلم از روز ازل بود گره خورده ی تو
خاطرم هست به گوشم چو اذان میگفتند
دین من حب شما بود ، از آن میگفتند
شیر مادر که به جانم غم تو ریخته بود
نمکی داشت که با اشک درآمیخته بود
شهد شیر و نمک اشک به جانم چو نشست
دلم از غصه ترک خورد ، شنیدم که شکست
مادرم بود کنیز و پدرم نوکر تو
خانه زادم که شدم عبد علی اصغر تو
خاطرم هست که یک بار محرم که رسید
مادرم پیرهن مشکی من را که برید
بخیه زد به لباس من و نیشتر به دلش
سر سوزن به لباس من و خنجر به دلش
زیر لب گفت فدای تو شوم جان پسر
روی هر بخیه اثر بود ز اشک مادر
روی هر خانه نشانی ز محرم زده بود
به در خانهی ما پرچم ماتم زده بود
مسجد و تکیه ، حسینیه ی زیبا شده بود
کینهها مرده ولی دوستی احیا شده بود
خاطرم هست گُل گریه به باغ جگرم
خاطرم هست کشیدم گِل ماتم به سرم
خاطرم هست دم و سینه و زنجیر و علم
چایی تازه دم پیرزنی با قد خم
سینه سُرخم که برای تو شدم سینه سیاه
دولت عشق گرفتم ز تو با نیم نگاه
خاطرم هست پدر رنگ تنم را چون دید
آفرین گفت و کبودی تنم را بوسید
گفت ای تشنه که از خون کفنت سرخ شده
سینه ی برگ گُل سینه زنت سرخ شده
لقمه ی پاک پدر از نمک خوان تو بود
شیر مادر همه از چشمهی احسان تو بود
من که با رزق تو از کودکی ام پیر شدم
بی سبب نیست که این گونه نمک گیر شدم
والدینم ز تو امید دعایی دارند
که غلامان تو هم شیر بَهایی دارند
سینه زن های همان دوره همه مَرد شدند
مبتلای تو و عشق تو و بی درد شدند
طمع شَهد شهادت نفسی داد به ما
نفس گرم ولایت نفسی داد به ما
فِدیه شد هدیه ی شیدایی مادرها مان
رَجَزِ بدرقه لالایی مادرهامان
که اگر سر بِنَهی در قدم روح الله
شیر من باد حلالت ، پسرم بسم الله
شیر مادر چه اثرها که ندارد ، دیدیم
رهبر ما چه پسرها که ندارد ، دیدیم
هرکه مانده ست و مخالف به امامش باشد
هرچه خوردهست از این سفره حرامش باشد
دوش در عالم رؤیای غمانگیز ، مرا
بانویی گفت محرم شده ، برخیز بیا
گفت برخیز بیا دخترم آواره شده
بی حسینم همه اهل حرم آواره شده
ادامه مطلب
آفتابا که می روی توفان ، می روی با شتاب و توفان تر
پهلوانان یکی یکی رفتند ، مانده با تو فقط علی اصغر
ماه در دست آفتاب قشنگ ، مثل سیبی در آسمان ... اما
ناگهان حرمله گرفت کمان ، ناگهان سیب سرخ شد پرپر
ناگهان خیمه های در آتش ، گریه ی کودکان اهل حرم
ناگهان کرنای دژخیمان ، خون و شمشیر و نیزه و خنجر
یک طرف کودکان لب تشنه ، فوران بهار خون آلود
یک طرف رقض کشتگان در خون ، رقص تن های غرق خون بی سر
.....
می رود آفتاب چون توفان ، شیهه ی ذوالجناح می پیچد
کودکان مثل ابر می گریند ، خیمه ها می شوند خاکستر
می رود آفتاب چون توفان ، لحظه ها لحظه های موعود است
منتظر مانده حضرت زهرا... منتظر ایستاده پیغمبر...
***اباصلت رضوانی***
(بجنورد)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


