بــرای هدیه ترا این زمان سری دارم

نـشان عاشـــقیم زخم پیــــــکری دارم

اگر قـــبول نمایی وگـــــر نمایـــی رد

به پیشگاه تو شش ماهه اصغری دارم

به وعــــده گاه بلا پانهاده ام کـز شوق

امیـــــد وصل درآغوش دلـــبری دارم

به جرم آنکه به نام توخطبه می خوانم

درون سینه ببین نوک خنجـــری دارم


به روی نیزه ودر نینوای عشق ببین

به راه وصل تو ببریده حنجری دارم

به آستان تولب تشنه آمدم زین رو

امید جرعه ای از آب کوثری دارم

به پاس اینکه شود سیر زآب کوثر _من_

کنار علقمه نعش دلاوری دارم

اگر که نیست دوبالش ولی به آبی عشق

به شوق پر زده زیبا کبوتری دارم

فکنده اند چودر خیمه ها زکین آتش

ز ِهُرم عشق تو درسینه اخگری دارم

روند گربه اسیری تمام اهل خیام

مثال زینب دلخسته خواهری دارم

بـرای آنکه رساند پیام حق به جهان

میان قافله ســـالار و ســــروری دارم

فــتاده گوشه ویـــرانه های شـام ببین

فــسرده غنچه ای و ناز دختـری دارم

زهــــرچه بود تعلق، گذشته ،آمده ام

برای هدیه تـرااین زمان سری دارم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:36 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می ایستم مقابل گودال قتلگاه
جایی که چشمهای تو در خون شناورند
می ایستم دوباره که بر روی دوش من،
اندوه کوه های جهان را بیاورند

یادم نمی رود که تو در دستهای من ،
بالیدی و بزرگ شدی ،وای بر خزان
قلب جهان شکست ازین داغ سینه سوز،
چیزی نمانده است شود شعله ور خزان

دستی که درب خانه مارا شکسته بود
امروز بر گلوی تو خنجر کشیده است
دستش بریده باد که این تیغ تیز را
بر روی بوسه گاه پیمبر کشیده است


می ایستم مقابل گودال قتلگاه!
تا زینب از گلوی تو قرآن بیاورد
با دستهای خالی و با قلب چاک چاک
یک جرعه عشق سمت شهیدان بیاورد

بغض غدیر و اشک بقیع و مدینه را
در کربلا به خون تو تعمید می دهم
نام حسن به مشرق آیینه می برم
نام تو را به مغرب خورشید می دهم

با من بگو حسین من از سالهای درد
من رفتم و تو ماندی و دنیا چه با تو کرد؟
آه از جماعتی که شکستند عهد را
انگار با رسول خدا بوده این نبرد!
#
مادر پس از تو هر چه بدی بود دیده ایم
پهلوی تو شکست و دل ما شکسته تر
آن از برادرم که صبورانه زهر خورد
این هم من و دو خواهر تنها و خون جگر

مادر ولی تو غصه نخور این حسین توست
قربان ماندگاری دین خدا شده
یاران من عزیز ترین های عالمند
پس کربلا بهشت زمین خدا شده

مادر فقط اجازه بده وقت آمدن
روی تو را ببوسم و جان را فدا کنم
چیزی نداشتم به جز این سر،قبول کن
آن را نثار نام رسول خدا کنم

نغمه مستشارنظامی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باران نمی بـــــــــــارد ...

باران چرا امروز بر صحرا نباریدی ؟
باران چرا بر خیمه ی مولا نباریدی ؟
باران ببار امشب که وقت گریه کردن هاست
باران ببار امشب که وقت گریه ی زن هاست
باران ببار امشب که صحرایی پریشان است
باران ببار امشب ، شب شام غریبان است
زینب نشسته گوشه ی گودال می گرید
بر پیکر مولا به استقبال می گرید
گاه از عمود خیمه اشک و آه می ریزد
ام البنین اشکی به یاد ماه می ریزد
ام البنین تنها شده ، زینب پریشان است
باران ببار امشب ، شب شام غریبان است
این کاروان غمزده قصد سفر دارد
تا شام راه کاروان کوه و کمر دارد
محمل برای اشتران ای کاش می بستند
ای کوفه ! این ها اهل بیت مصطفی هستند
از کوفه دیگر انتظاری نیست ، برگردید
در کاروان دیگر سواری نیست برگردید
در ذهن دختر های کوچک پرسشی باقیست
سر های بر نیزه چرا بر روی تن ها نیست ؟
از مادران و عمه شان با آه می پرسند
این کودکان از خار های راه می پرسند
این کاروان راهی ندارد جز دیار شام
افتاده با آل علی (ع) این بار کار شام
بر تشت نی ، با خیزران ، با عقده ، با خواری ...
لعنت به شامی های بی مقدار درباری
زینب به منبر رفته یا حیدر سخنران است
امشب شب خطبه ست ، یا شام عزاداری ؟
سجاد و باقر روضه خوان خیمه ی نور اند
امشب شب اشک است ؟ نه ، ظالم کشی ؟ آری
دیگر برای شام وقتی سر به حرف آید
راهی نمی ماند برای آبرو داری
لب تشنه ها از سر دو چندان بوسه می گیرند
لب تشنه های کاروان ، این است افطاری
از سر اگر عطری شبیه سیب می آید
از تشت خون امشب گلاب ناب شد جاری
هر جا که عشقی بود حرفی از دمشق آمد
از گنبد و گلدسته ها و آینه کاری
***
هر شاعری یک روز از این سوز می گوید
از کاروان کربلا یک روز می گوید


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امروز روزه مال یزید و یزیدی است
ما آب می خوریم و عطش پخش می کنیم
.................................................

زن ایستاد و پشت سرش را نگاه كرد

آهی كشید و چادر شب را سیاه كرد


دید آتشی گرفته به دامان روزگار

خورشید روی نیزه و تقدیر بی قرار


از زیر سنگ های زمین خون دویده بود

زینب به قتلگاه برادر رسیده بود



این جا كجاست؟ كرب ِ مصیبت! بلای عشق

آه از غروب كرب و بلا...از شب دمشق

*

زینب نشست و دیده ی خود را به ماه دوخت

چشمان خون گرفته ی خود را به راه دوخت


ناگه تمام آینه ها رنگ خون شدند

دیوارهای كوفه سراسر جنون شدند


در آسمان ملائكه زنجیر می زدند

خورشیدها به نفع تو شمشیر می زدند



ای وای از فرات و لب تشنه كام عشق

از زخم های كهنه ی بی التیام عشق


از مشك تیر خورده و از گریه های دشت

از ماه سربلند که بی آب برنگشت

*

زینب میان خشكی و دریا نشسته بود

زینب در آستانه ی فردا نشسته بود


از آن شبی كه دیده به دیدار نی گشود

زینب هزار سال فقط گریه كرده بود


دنیا كجاست؟كرب و بلایی بس اكبر است

قرآن به خون تپیده و انگار بی سر است



آیه به آیه مصحف مان رنگ غم گرفت

دیوارهای كعبه غبار ستم گرفت



هر شب در این معامله سرها به روی دار

وای از دمی كه پرده برافتد از این قمار



...

ما منتظر كه خواب جهان زیر و رو شود

شاید حقایق دگری بازگو شود...

*

زینب دوباره پشت سرش را نگاه كرد

آهی كشید و بیرق ما را سیاه كرد...


گفتند عالمی همه درگیر عشق اوست

دامان و سرپناه اسیران، دمشقِ اوست


گفتند روضه خوان غمش كوهها شدند

چشمان او روایت اندوهها شدند


تاریخ تا همیشه پریشان زینب است

دنیا هنوز شام غریبان زینب است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

واگویه های حضرت زینب(س) با برادرش امام عشق؛ حسین(ع):

چه اشک ها که سرودند شاعران به هوایت
چه آمده به سرت ؟ ای سر ِ غزل به فدایت!

به بال و پر زدن ِ کشتگان ِ خود نظری کن
به دست های علمدار و دسته های عزایت

چگونه بوسه به رگ های گردنت بزنم؟ - آه!
چگونه تیغ ، دلش آمده ست تا ز قفایت ...؟

میان این همه دلسنگ ِ گرگْ خوی ، برادر!
دلم شکسته ، دلم خون ، دلم گرفته برایت

رقیّه تاب ندارد ، رقیّه خواب ندارد
تو را همین که ببیند میان ِ تشت ِ طلایت ...

تو زنده ای و تو سرزنده ی همیشه ، برادر!
که مرگ و خستگی افتاده اند هر دو به پایت

فرشتگان همه عاشق شدند و بی سر و سامان
فرشتگان ِ مقرّب ، به عشق ِ کرب و بلایت

همیشه ورد ِ زبان ِ تمام ِ مرثیه خوانان
تویی ، که می وزد از بیکرانه بانگ ِ رسایت

محمدرضا سلیمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می آیی و چشمان تو دریای صبوری ست
لب های تو سرگرم عطش های صبوری ست

خورشید هم از شدت گرما بدنش سوخت
در کرب و بلای تو که صحرای صبوری ست

بر زینب دل خسته ی خود هم نظری کن
بر چشم نجیبش که معمای صبوری ست

وقتی سر نی هستی و جسم ات ته گودال
بر عاشق سرگشته کجا جای صبوری ست؟

(امشب چه دلی با دل تو یک دله دارم
امشب چه قَدَر بهر غمت حوصله دارم)

قد تو بلند است...الا! نخل مدینه
ای قامت رعنای تو با سرو قرینه

بنشین! نکند چشم زنندت! مه حیدر
اینها همه دارند ز بابای تو کینه

حیف است که تو بر سر نی کهف بخوانی
خواهر بزند از غم تو بر سر و سینه


ای کاش بمانی و به پایان نرسد ظهر
ای کاش نگرید ز فراق تو سکینه

(امشب چه دلی با دل تو یک دله دارم
هر چند که از کرب و بلا فاصله دارم)

حر آمده تا اینکه بگیرید از او دست
حر آمده ! انگار درونش خبری هست

شرمنده ترین عاشق تو اوست در این دشت
او بود که با لشکر خود راه تو را بست

اکنون به تو آورده پناه و شده آزاد
از جام تو نوشیده و امشب شده سرمست

حر آمده تا پیش قدمهات بمیرد
شوید ز همه هستی خود پیش رخ ات دست

(امشب همه آفاق به عشق تو اسیرند
آماده که در ماتم تو شور بگیرند)

عشق تو به آن سرو چه زیبا و غریب است
فرزند رشید تو چه آرام و نجیب است

آن اکبر لیلا که تو مجنونی از عشق اش
از شدت زیبایی خود ماه فریب است

:از اسب چو افتاد تو لرزیدی و گفتی
افتادنت ای ماه من از اسب مهیب است

در کودکی اکبر ز تو انگور طلب کرد
حالا همه ی دشت پر از روضه ی سیب است

(بگذار که از اکبر تو اذن بگیریم
آئیم همه پیش قدمهات بمیریم)

با اصغر خود ولوله ای در دو جهان کن
از زیر گلویش میِ توحید روان کن

هر قصه ی ناگفته که داری دم آخر
با بردن شش ماهه سر دست بیان کن

این واقعه ی سرخ شکوفا شدنش را
آشفته ترین حادثه ی کل جهان کن

حالا به ربابه تو بگو : آجرک الله
خود را سپس آماده ی بخشیدن جان کن

(ای کاش چو اصغر همه همرزم تو بودیم
از می زدگان ازل ِ بزم تو بودیم)

مغرب شده بر نیزه فراز تو چه زیباست
با حضرت حق راز و نیاز تو چه زیباست

زلف تو که خون می چکد از تار به تارش
در غربت این شام دراز تو چه زیباست

دل می بری از هر دو جهان بر سر نیزه
در عاشقی این شیوه ی ناز تو چه زیباست

این تلخ ترین شام جهان بگذرد و بعد
هنگام سحر...صبح ِ نماز تو چه زیباست

(ای ماه که بر نیزه نشستی نظری کن
رحمی به دل خسته و چشمان تری کن)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روز واقعه


هر روز طرح تازه به دیوار می کشم
تاریخ را دوباره به تکرار می کشم

یکسو حسین - سرور آزادگان دهر
یکسو یزید را به سر دار می کشم

یکسو کویر سوخته و گرگ های هار
عبّاس را به دیده خونبار می کشم

شمشیر، نیزه، خیمه، سواران بی شمار...
تسبیح را برابر زنّار می کشم

مردان با شهامت و زن های با غرور
تن های بی سر و دل بیدار می کشم

یکسو فرشتگان خدا گریه می کنند
دیو سیاه و پرده اسرار می کشم

صحرای لاله گون و غروب گرفته خون
شیر ژیان و گلّه کفتار می کشم

خورشید را که در دل صحرا غروب کرد...
اندوه خواهران عزادار می کشم

* * *
مرد مسلّحم و مصمّم به انتقام
چنگیز های قرن به رگبار می کشم!


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زخم روي زخم، نيزه جاي نيزه داغ داغ
داشت مي روييد در هر گوشه اي از باغ ، داغ
هر نسيمي مي وزيد از نينوا سوزنده بود
بس كه از هر خيمه گاهي كرد استنشاق، داغ
آفتاب انفاق مي كرد آتشش را بر زمين
خاك هم مي كرد در پاسخ به او انفاق، داغ
داغ تن ها؛ داغ سرها؛ داغ خون ها؛ داغ دل
جاي سيلي داغ، رد ِمانده از شلاق داغ
زير باران عطش مي سوخت قلب خيمه ها
كرده بود انگار زير خيمه ها اطراق ، داغ
بود در كوچ عظيم از مكه تا صحراي تف؛
هم مسير ايل از ييلاق تا قشلاق... داغ
مربع
كاروان منزل به منزل رفت و هر منزل گذاشت
در مسيرش روي سير انفس و آفاق، داغ


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چه كنم؟ تقدیم به دل خونین زینب س

پس از تو اي سحر من، سپيده را چه كنم؟

اگر كه بر تو نگريم دو ديده را چه كنم؟



اگر سپيدي مو را به خون خضاب كنم

دل شكسته و قد خميده را چه كنم؟



به روي مركب عريان اگر سوار شوم

حسين (ع)! اين گل در خون تپيده را چه كنم؟



وگر كه جان بسپارم كنار پيكر ماه

ستارگان به خون آرميده را چه كنم؟



اگر به خون دل خسته‌اش نيارايم

سرشك تازه به دامان چكيده را چه كنم؟



وگر به آهِ فغان‌پرورش بدل نكنم

بگو كه هستيِ بر لب رسيده را چه كنم؟



براي من غزلي چشم خون‌فشان كافي‌ست
چرا قصيده بگويم؟ قصيده را چه كنم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یک گلو خشکی و افتاده در این روزنه نی

رحل قرآن سرت بوده پس از ماءذنه نی

"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

مست هفتاد و دو خورشید شده یک تنه نی

سرش از دامن نیزار جدا افتاده

در خودش دیده تو را آینه در آینه نی

از زمانی که سرت را به تماشا بردند

نت غم آمده از پاره ی پیراهن نی

زخم بسیار و غزل در طلب مثنوی ست

قافیه ریخته با خون تو در دامن نی

"پیرهن چاک و غزلخوان" و سری بر سینه

نی به جز ناله ندارد جگری در سینه

غزلم از غم تو رنگ جنون میگیرد

دهن قافیه ها مزّه ی خون میگیرد

از کمانی به قدی همچو کمان پل زده است

تیر دیوانه شده دور تسلسل زده است

آه گیسوی تو را باد پریشان کرده

لب حقگوی تو را داغ بیابان کرده

گفتی بودی همه جا بین حرم، بین صفوف

"انا اولاد نبیِک... و احبُّ المعروف"

از می ناب نبی جام پیاپی زده ای

با سری بی سر و سامان دهنی نی زده ای

جگر قافله از حرکت نی خون شده است

فصل شیدایی لیلایی و مجنون شده است

این قدر چرخ نزن میسره تا میمنه نی

یا به دامان حرم سر بِنه نی سر بِنه نی

***

عشق با مرگ قرین ، نیست من ایمان دارم

آخر قصه همین نیست ، من ایمان دارم...

ساجده جبارپور-محرم91


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید