مرد میخواهد به پای روضه بنشیند ، که شد

صحبت از جسمی تکیده ، لحظه های آخرش

نیزه و شمشیر وتیر و سنگ باشد جای خود

چکمه ای بر سینه و رگهای خشک حنجرش

 

پای خود را روی زخم سینه اش جا کرده ای؟

باشد اما این تکانهای شدیدت بهر چیست؟

او که دیگر جان ندارد، پس چه میخواهی از او

قاب گشته ماجرا در چشم خیس خواهرش

 

ضربه هایی بر گلویش زد ولی پاره نشد

آخر اینجا وعدگاه بوسه های مادر است

با لگد جسم غریبش را که بر گرداند...وای

حتما این ها رسم بوده بهر ذبح پیکرش

 

از قفا سر را بریدن در کدامین مذهب است

ای که با بغض علی شمشیر خود را ساختی

لا اقل دور و برت را کن نگاه ای نانجیب

پر شده در کل صحرا ناله های مادرش

شاعر: قاسم افرند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شمر آهسته صدا زد: جگرت می سوزد?

عضو عضو بدنت، بال و پرت می سوزد

خس خس سینه که نه ، زمزمه ای از پاییز

برگ ریزان شده از پا به سرت ، می سوزد

تیر از سینه تو رد شده گویا ، که چنین

با تکان دادن دستت ، کمرت می سوزد

سر خونین تو را بر نوک نیزه زده ام

تا ببینی که چگونه ثمرت می سوزد

................

وای..در تیر رس چشم حرامی دیدم

معجر  دخترکان حرمت می سوزد

شاعر: قاسم افرند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر

به نام حضرت معشوق، اسم انشا؛ سر

مسیر روضه از این جا به سمت شش گوشه ست

فرات ، علقمه، گودال، دست سقا، سر

نوشتم از سر خط با مداد قرمز رنگ

به جای جمله ی سرمشق؛ «آب بابا سر»

به روی خاک خرابه نوشت یک جمله:

«رقیه! گریه نکن جان عمه! امضا؛ سر»

چه حکمتی ست در این قتلگاه یا الله!

که بوی چادر خاکی گرفته سرتاسر

(و کاف ؛ کوچه و ها؛ هرم آتش و یا؛ یاس

و عین و صاد؛ علی، صبر بعد زهرا، سر)

چه اشتراک عجیبی که این پدر وَ پسر

به سوی فاطمه رفتند هر دوتا با سر

تمام شد غزل و من دوباره می بینم

که باز آمدم اینجا؛ درست بالاسر!

 

شاعر : پیمان طالبی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا الله

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

 

کسی که گوشه ی گودال سنگ می انداخت

به روسری من از پشت چنگ می انداخت

(جواد پرچمي)


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا مظلوم

اتحادِ هزار سرنيزه

بدنش را چه نامرتب كرد

كمك بوريا و مردم دِه

پيكر ِ شاه را مرتب كرد

***

آن طرف در هياهويِ غارت

دختري زير دست و پا ميماند

اين طرف زير ِ تيغ، مظلومي

زير ِ لب "يا غياث" را ميخواند

***

بي هوا نيزه اي به پهلو خورد

نفسش رفت و برنگشت اي واي

جلويِ خواهرش چهل تا نعل

از تن ِ شاه ميگذشت اي واي

***

دختران آه ميكشند، آخر

آهِ اين كودكان اثر دارد

همه گويند جايِ بابا كاش

رويِ ما شمر چكمه بگذارد

***

اي كه شيب الخضيب افتادي

اي كه خَدُّالتَريب افتادي

خواهرت زودتر بميرد كاش

تا نبيند غريب افتادي

***

مادري در طواف قربانگاه

هِي "بُنَيَّ بُنَيَّ" ميگويد

تشنه اي زير ِ نيزه، گه مادر

گه "اُخَيَّ اليَّ" ميگويد

***

آنقدر تشنه بود لبهايش

دست آخر به شمر هم رو زد

نفسش را عجيب بند آورد

نيزه اي كه سنان به پهلو زد

***

شمر آماده يِ بريدن شد

خنجر اما نميبرد اي داد

عاقبت با دوازده ضربه

سر ِ شاه از تنش جدا افتاد

***

جايِ گريه حسين ميبيني؟

خون ز چشمانِ خواهرت جاريست

وقت مغرب رسيده از گودال

همه رفتند شمر ول كن نيست

***

يك طرف مادري حزين ميگفت:

"آنون اولسون" حسين و مي افتاد

يك طرف خواهري صدا ميزد:

"باجون اولسون" حسين و مي افتاد

(هاني امير فرجي)


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسمین صباغیان طوسی

امام حسین(ع)-مناجات، مصائب و شهادت-بحر طویل

 

مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی،

 آمده ام کنج اتاقم،

به دلم پرچم مشکی زده وُ شال عزایم به کف وُ دست به دامان تو گشتم

که تو اربابی و من بنده ی هرجاییِ جامانده ازینجا و از آنجایم و امروز دلم گشته هوایی و نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی !

بگو از عطشُ و از جگر سوخته و از رخ افروخته و از طف صحرا و بگو از "علی" و از "علی" وُ از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دلخسته از اندوه دل زینب کبرا و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...

بگو با من مجنون ، بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروزُ و بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جانسوز که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهیُ و رودی به لب آورده رشیدی ... چه رشیدی ! همان راز رشیدی که لبِ رود رسیدُ و نرسید آب به لب هاش ...

همان راز رشیدی که عمودی ...

بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک، که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک !

خوشا اشک ! خوشا گریه بر این داغ، خوشا گریه بر این درد

خوشا گریه، نه این گریه ! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت ...

خوشا قصه ی یعقوب ! که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است ...

خوشا چاه ! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد و نه یک قطره ی خون ریخت در آنجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود نه تپه ! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسفِ در چاه !

خوشا قصه ی یعقوب ! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که « الشّمر ...»

عجب مجلس گرمی شده اینجا ، همین کنج اتاقم که بجز من وَ بجز روضه ی ارباب ،کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همینجا! وَ انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار ،گرفتند دمِ حضرت ارباب : حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ...


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

باچکمه و یاکه اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند!

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

شاعر : علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصیبت، طاقتش را سر می آورد

که با خود یک دل پرپر می آورد

از آن تن های غرق خون! بمیرم

هزاران تیر باید در می آورد

تنت خورشیدِ دشت کربلا بود

نه غسل و نه کفن در خون رها بود

بگو ای زینت دوش پیمبر

کجا شایسته ي تو بوریا بود؟

چه باید کرد با این خون جاری


تن خورشید و صدها زخم کاری

به روی خاک گفتم صورتت را ...

الهی من بمیرم سر نداری

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر گودال قتلگاه _ علیرضا شریف

آی گلچین گل من لایق جز دیدن نیست

جرم پژمردگی اش نه ! به تبر چیدن نیست

چکمه بردار از این سینه رها کن مویش

حرمت کعبه ی من جز به پرستیدن نیست

سنگ ها فاصله ی تیغ و سَنان را پُر کرد

هیچ جای بدنش قابل بوسیدن نیست

كمتر از بوسه به اين حجمِ گلو كم لطفي است

بوسه گاهِ علوي جايِ خراشيدن نيست

زینت دوش نبی را همه بُردید ز یاد

به خدا این بدنِ اسب دوانیدن نیست

خودش از داغِ جگر سوزِ عطش سوخته است

آی خورشید برو موقع تابیدن نیست

چه بلایی سر این شاه غریب آوردید

که شناسایی او بسته به یک دیدن نیست

مادرش مویِ کَنان خاک به سر میریزد

دست و پا میزند او موقع خندیدن نیست

همه دعوا سر یک پیروهن پاره شده است

مَبَرش خاکِ زمین جامه ی پوشیدن نیست

غارت او که کَفاف همه ی لشگر شد

چاره اش ریختن و بردن و پاشیدن نیست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر گودال قتلگاه _ حسن لطفی

دوباره شعله بر اين سينه ي حزين افتاد

كه باز بر جگرت داغِ آتشين افتاد

نسيم بوي گُل آورد، چشمِ تو خون شد

گمان كنم كه دلت يادِ لاله چين افتاد

به روضه ديدنش از تو شنيدنش از ما

چه ديده اي كه به پيشاني تو چين افتاد

هميشه سجده ي ما رو به روي شش گوشه است

هزار شكر كه بر تُربتش جبين افتاد

دلِ شكسته ي ما خرجِ كاشيِ حرم است

به لطفِ توست كه اين آينه زمين افتاد

حسين قاتل تو شد حسين قاتل ما

ببين چه مي كني آقا دوباره با دلِ ما


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر 1396  | 1:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید