نمایی از ظهرعاشورا
بوی عطر و گلاب و طــــعم نبات
بوی ذکر و نیایش و صـــــــــلوات
بوی اسفـــــــــــند می زند به مشام
رخت ماتم ، ولی به قامت عــــــام
شهر ها پُر ز جامه های ســــــــیاه
ســـــــــــینه ها پُر ز درد و ماتم آه
بر در تکــــــــــــیه ها کتیبه ی غم
دسته ها صف کــــــشیده پشت عَلَم
چشمها مستعــــــــد بارانند
گــــــــــــوشها ملک نوحه خوانانند
دسته ها گرم مرثیه خــــــــــــوانی
چشـــــــــــــــــمها بی بهانه بارانی
سینه زنها به سینه می کــــــــــوبند
عــــــــــده ای خاک راه می روبند
بوی اسفـــــــند و نذری از همه جا
می نوازد مشام انســــــــــــــان را
هر کــــــجایی که مرثیه خوانیست
دو سه تا گـــــــــــوسفند قربانیست
طبل و سنج وغمی که دلگیر است
همنوا با صدای زنجـــــــــیر است
نوحه خوانها چو نوحه می خوانند
گـونه ها تشنـــــــــــــــگان بارانند
مردم اینـــــــــــجا همه سیه پوشند
در عزای حسین(ع)خود جــــــوشند
عده ای گـــــــــــــرم تعزیه خوانی
خوانش شعــــــــــــــرهای کاشانی
تعزیه یک نمایش غم نیســـــــــت
صحـــبت ازدرد بیش یا کم نیست
صحـبت از مرگ با وفاهایی ست
که در آن روح کربلا جاریست....
گـــــــرچه من خود ز خیل ایشانم
خـــــــــــــــــــاک پای تمام اینانم
مصطفی معارف ظهرعاشورای سال 91 تهران
ادامه مطلب
زني ز خيمه دوان بود و...، آه! مي كشتند
ميـان آن هـمه ، در قتلگاه مي كشتند
به ياد حضرت خاتم كه بوسه مي زد بر
گلوي خشك تو، از بوسه گاه مي كشتند
تـو آفـتاب تمامي كه مانـده اي تـنها
تو را كه پيش دو دستان ماه مي كشتند!
و مشك تشنه ي لب هاي آيه خوانت بود
همان زمان كه تو را بي سپاه مي كشتند
مگر دوباره به تقويم كوفه قربان بود
كه آيه آيه تو را بين راه مي كشتند؟
هنوز وقت غروب آسمان در اين فكر است
تو را براي كدامين گناه مي كشتند !
ادامه مطلب
نفست در شمــــاره افتـــــاده پیکـــرت پاره پاره افتــاده
پیـرهــن را دوباره بــر تـن کـن فاطمــه در نظاره افتـــاده
سـوی میــدان علیِ اکبــر تــو زیـر سم سواره افتـاده
ایــن موذن که تکه شد بدنش گوییا از منـــاره افتــاده
نعــره ی حیدری به گــوش آیـد علـی از گاهـواره افتـاده
در نبودت عمود خیمه شکست خیمه ها در شراره افتاده
ایـن طرف نیزه و سپر ، جوشن آن طرف گوشـواره افتــاده
کودکی پشت خیمه ها دفن است ز آسمان یک ستاره افتاده
مادری بیـن غربــت اســـرا به غـــم شیرخـــواره افتاده
دختــــرت بعـــد دیدنت بـر نی تا بـــه کوفـــه همـاره افتــاده
ادامه مطلب
هر صبح و شام گریه کنم من برای تو
برآن غروب پرغم کرب و بلای تو
بر آن دمی که مثل مدینه شرر زدند
بر گوشه های چادر و بر خیمه های تو
وقتی که چشم غارت دشمن به خیمه رفت
دیدم میان تیغ وسنان دست وپای تو
گریه کنم برای تنت زیر دست وپا
بر جسم پاره پاره و ازهم جدای تو
من را کشد اسارت زینب به سلسله
از کربلا به کوفه وشام بلای تو
گاهی بروی نیزه وگاهی دل تنور
آتش گرفته قلبم از این ماجرای تو
تنگ غروب و گودی گودال و قتلگاه
روضه گرفته حضرت زهرا برای تو
آن روضه ای که با لب تشنه بروی خاک
ظالم برید راًس تورا از قفای تو
شعر از: نوید طاهری
ادامه مطلب
بعد از قتال خامس آل عبا،حسین
زینب کشید ناله ی واویلتا حسین
آمد کنار مقتل و چشمش نظاره کرد
در قتله گاه خویش فتاده زپا حسین
یادش فتاد خاطره ای از مدینه و
یک روز داغ و زینب غمدیده با حسین
خوابیده بود دخت علی زیر آفتاب
پوشاند روی خواهر خود با عبا حسین
زینب اشاره کرد که یک روز میشود
جبران کنم محبت امروز را حسین
زینب که دید روز،همان روز موعد است
در زیر آفتاب زند دست و پا حسین
ناچار دیده بست به جسم برادرش
گفتا فدای تو گل ریحانه یا حسین
چیزی که نیست من بکشم روی جسم تو
غارت نموده اند اثاث مرا حسین
رو کرد سمت آفتاب و غریبانه گریه کرد
یک دم اشاره کرد به خون خدا حسین
ای آفتاب کم کن از آن سوز آتشت
زیرا که سوخت جسم گل مصطفی حسین
ادامه مطلب
یا ذبیح العریان (ع)
او تمام اثرش را به زمين ميكوبيد
تشنه بود و جگرش را به زمين ميكوبيد
دست و پا ميزد و هِي مادر مادر ميكرد
بي حيايي كمرش را به زمين ميكوبيد
پنجه ي شمر محاسن كه برايش نگذاشت
بس كه نامرد سرش را به زمين ميكوبيد
ادامه مطلب
نوشته اند سنان ها به تو امان ندهند
نوشته اند که ره را به تو نشان ندهند
نوشته اند به یک دیده بنگری همه را
نوشته اند دو روزن به آسمان ندهند
نوشته اند خودت جذبه باش و حکم بران
نوشته اند به این تیرها کمان ندهند
اگر تمامی این رودها تنور شوند
نوشته اند تو را مثل آب نان ندهند
چه مختصر شده ای ای رشید سایه فروش
نگفته ای که به ما هیچ سایه بان ندهند
ز بس شکفته شدی لحظه ای گمان بردم
قرار شد که سرت را به نیزه بان ندهند
لبم نمیرسد این تیرها مزاحم ماست
چرا که فاصله ها بوسه را توان ندهند
نوشته اند که بر نی عمامه دار شوی
تو عالمی و به عالم جز این نشان ندهند
عمو به دیده ی طفلان همیشه سنگین است
خدا کند که سرت را به این و آن ندهند
خبر چو کاسه ی لرزان لب به لب چرخید
خدا کند خبرت را دوان دوان ندهند
نوشته اند که در یک ضریح جا نشویم
به یک مدار دو سیاره را عنان ندهند
گران فروش ترین مردمان دنیایند
که ساقی ام بگرفتند و آبمان ندهند
***محمد سهرابی***
ادامه مطلب
یا امام العطشان
دست و پا کمتر بزن ،زهرا نگاهت میکند
گریه ها را خواهر تو خرج راهت میکند
شمر نامرد است دستش را مگیری چونکه او
آنقدر زخمت زده دارد تباهت میکند
شاعر:جواد قدوسی
ادامه مطلب
دیدمت در بین گودالی و غمگین می شوی
در میان حوض خون رفتی و رنگین می شوی
گاه زیر چکمه ها هستی و سنگین می شوی
گاه با سرنیزه ها بالا و پائین می شوی
شمر بد ذات آمد و پنجه به مویت کرد وای
آنقدر زد با لگد تا پشت و رویت کرد وای
خنجر کندش همین که بر رگ چهارم نشست
بعد از آنکه چند تا از استخوان هایش شکست
سر شد از پیکر جدا و بر نوک نیزه نشست
لات های کوفه در خیمه همه معجر به دست
دختران پاک را با ضرب سیلی می زدند
صورت خورشید ها را رنگ نیلی میزدند
شاعر: حسین قربانچه
ادامه مطلب
مثل گيسوي در همت ديدم
ناگهان پيكر تو در هم شد
نانجيبي به قصد كشتن تو
از روي اسب سمت تو خم شد
چشم خود بستم و نديدم تا
چه بلايي سر تو مي آيد
با دو گوش خودم شنيدم كه
ناله ي مادر تو مي آيد
از ميان شلوغي گودال
چيزي از جسم تو نمي ماند
بعد از اين غارتي كه شد چيزي
از تو جز اسم تو نمي ماند
شاعر: محمد حسن بيات لو
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


