امان از دل زينب (س)
هنوز نيزه نخورده ست پيكرت اما
از اين بدن ، جگرت گشت ارباً اربا تر
علي كه رفت كَانَه خيام خالي شد
درست اول كارت شدي تو تنها تر
***
نياز نديدي به خيمه برگردي
كنار اين بدنِ بندبند، بند شدي
به التماس نرفتي كنار از بدنش
همين كه دست به گيسم زدم بلند شدي
ادامه مطلب
اي روضه خوان روضه بخوان گريه اي كنيم
مقتل بخوان لطمه زنان گريه اي كنيم
آقا بگو كه لشگرشان تار و مار شد
آقا بگو سنان حرام زاده هار شد
آقا بگو كه حرمله هم دست به كار شد
وقتي سه شعبه اي به كماني سوار شد
دشداشه رفت كنار كثيفي اشاره كرد
قلب عزيز فاطمه را پاره پاره كرد
اقا بگو كه حيله و نيرنگ مي زدند
با تير و تيغ و نيزه هماهنگ مي زدند
اقا بگو به صورت او سنگ مي زدند
آقا بگو به پيرهنش چنگ مي زدند
حيوان صفت به قتل حسين تيغ ميكشيد
بالاي تل خواهر او جيغ ميكشيد
علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
ای پارهپاره پیكر قرآن! سرت كجاست؟
آه! ای سر بریده! بگو پیكرت كجاست
فریاد «وا عطش عطشا» رفته تا كجا
سقّای كودكان تو، آبآورت كجاست؟
ای ماه من! كه ماه تمامیّ عالمی
ماه بلندقامت تو، اكبرت كجاست؟
بینغمه مانده بر سر گهوارهاش، رباب
ششماههی نشسته به خون، اصغرت كجاست؟
ای خوابگاه و بسترت آغوش فاطمه!
عالم فدای بیكسیات! مادرت كجاست؟
ادامه مطلب
يا سيدنالغريب
بر نيزه تكيه داد و سرش را بلند كرد
زحمت كشيد و پلك ترش را بلند كرد
جبريل را تشر زد و فرمود جمع كن
او هم ادب نمود و پرش را بلند كرد
از لايِ دست و پاي خلايق نگاه كرد
تا تل زينبيه سرش را بلند كرد
گفتا حسين هست، نفس ميكشد هنوز
تيغ ِ دو پهلوي پدرش را بلند كرد
بر زانو ايستاد و سپس خورد بر زمين
جانِ جهان به نيمه نفس خورد بر زمين...
ادامه مطلب
چگونه از چه طریقی بریده شد سر تو ؟
که اینچنین شده ریشه به ریشه حنجر تو
چگونه از دلش آمد سر از قفا ببرد ؟
کسی که شد سبب گریه های خواهر تو ـ
همان که کلب سیاهی شد و تنش لرزید
پس از شنیدن واویلتای مادر تو
تو پیرهن به تنت بود رفتی از خیمه
چرا برهنه شده پیکر مطهر تو ؟
چقدر نیزه برای تبرک آقاجان
دخیل بسته شده بر ضریح پیکر تو
تو سید الشدایی ، برای اینکه نشد
کسی به غربت و مظلومیت برابر تو
شاعر: محسن مهدوي
ادامه مطلب
دیدند عاجزند ز جنگ برابرش
ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش
گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست
باران شروع شد به سر جسم اطهرش
از بس که سنگ بر تن بی جوشنش زدند
سالم نبود جایی از آن بال پرپرش
این لحظه های پر تنش و اضطراب را
از بین خیمه مثل عمو دید مادرش
آن بدر کاملی که امید قبیله بود
چیزی نماند تا به نفس های آخرش
آمد عمو کنار گل پاره پاره اش
زد بوسه بر تمامی اعضای پیکرش
چشم عمو همین که به پهلوی ماه خورد
تصویر شد جوانی زهرا برابرش
حالا چه سخت می گذرد لحظه های او
بالای جسم پاک عزیز برادرش
داغ تنی که زیر سم اسب ها شکست
افزوده شد به غصّه و غم های دیگرش
وقتی که دید پا به زمین می کشد جوان
افتاد یاد لحظه ی پرواز اکبرش
شاعر: وحيد محمدي
ادامه مطلب
یک روح واحدند، ولی از بدن، جدا
در اتحاد نیست "تو" از "او" و "من" جدا
این دو، دو نیستند، تجلی وحدتند
پس باطناً یک اند ولی ظاهراً جدا
جسمش کنار خیمه و روحش کنار عرش
این گونه هیچ کس نشد از خویشتن جدا
می برد با خودش همه اهل بیت را
پس داشت می شد از همه پنج تن، جدا
حال غریب بهتر ازین که نمی شود
این است آخر عاقبت از وطن جدا
از نیزه ها بپرس چرا هر چه می کشید
اصلاً نمی شد از بدنش پیرهن جدا
در غارتش کسی به کسی پا نمی دهد
یا می شود لباس جدا، یا بدن جدا
افتاده است گوشه ی گودال سر جدا
افتاده است گوشه ی گودال تن جدا
این کشته هم حسین هم انگار زینب است
این دو، دو نیستند، ولو ظاهراً جدا
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟
ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟
با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟
یک جای بوسه در تنت باقی نمانده
خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟
آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟
گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟
از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟
این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا کمک من خواهرت را دخترت کو ؟
ادامه مطلب
دید چشمش به آسمان وا بود
تشنه بود و میان خون ها بود
لحظه های جسارت و غارت
در دل قتلگاه بلوا بود
رحم در چشم نانجیبی نیست
بین خولی و شمر دعوا بود
دید دست جماعتی نامرد
تکه های لباس پیدا بود
لبه ی تیغ ها که پایین رفت
ساقه ی نیزه ها به بالا بود
ادامه مطلب
سيدنالغريب
بي هوا نيزه اي به پهلو خورد
نفسش رفت و برنگشت اي واي
جلويِ خواهرش چهل تا نعل
از تن شاه ميگذشت اي واي
(هاني امير فرجي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


