عمان سامانی
امام حسین(ع)-شهادت-وداع
دیگرم شوری به آب و گل رسید
گاه میدان داری این دل رسید
نوبت پا در رکاب آوردن است
اسب عشرت را سواری کردن است
چون که خود را یکه و تنها بدید
خویشتن را دور از آن تنها بدید
قد برای رفتن از جا راست کرد
هر تدارک خاطرش میخواست کرد
پا نهاد از روی همت در رکاب
کرد با اسب از سر شفقت خطاب
کای سبک پر ذوالجناح تیز تک
گَردِ نعلت سرمهی چشم ملک
ای سماوی جلوهی قدسی خرام
ای ز مبدأ تا معادت نیم گام
ای به صورت کرده طیّ آب و گل
وی به معنی پویهات در جان و دل
ای به رفتار از تفکر تیزتر
وز بُراق عقل چابک خیزتر
رو به کوی دوست منهاج من است
دیده وا کن وقت معراج من است
بُد به شب معراج آن گیتی فروز
ای عجب معراج من باشد به روز
تو براق آسمان پیمای من
روز عاشورا شب اسرای من
بس حقوقا گر منت بر ذمّت است
ای سُمت نازم زمان همت است
کز میان دشمنم آری برون
رو به کوی دوست گردی رهنمون
پس به چالاکی به پشت زین نشست
این بگفت و برد سوی تیغ دست
ای مشعشع ذوالفقار دل شکاف
مدتی شد تا که ماندی در غلاف
آن قدر در جای خود کردی درنگ
تا گرفت آیینهی اسلام زنگ
هان و هان ای جوهر خاکستری
زنگ این آیینه میباید بری
من کنم زنگ از تو پاک ای تابناک!
کن تو این آیینه را از زنگ پاک
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عِنان
سیل اشکش بست بر شه راه را
دود آهش کرد حیران شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان
بانگ مهلاً مهلا اش بر آسمان
کای سوار سرگران کم کن شتاب
جان من لختی سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو
تا ببویم آن شکنج موی تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشهی چشمی به آن سو کرد باز
دید مشکین مویی از جنس زنان
بر فلک دستی و دستی بر عِنان
زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنتالجلال، اختالوقار
زن مگو خاک درش نقش جبین
زن مگو دست خدا در آستین
باز دل بر عقل می گیرد عِنان
اهل دل را آتش اندر جان زنان
پس ز جان بر خواهر استقبال کرد
تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشید
این سخن آهسته در گوشش کشید
کای عِنانگیر من آیا زینبی؟
یا که آه دردمندان در شبی؟
پیش پای شوق زنجیری مکن
راه عشق است این عِنان گیری مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر
تو به پا این راه کوبی من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش
با زنان در همرهی مردانه باش
جان خواهر در غمم زاری مکن
با صدا بهرم عزاداری مکن
معجر از سر پرده از رخ وا مکن
آفتاب و ماه را رسوا مکن
هست بر من ناگوار و ناپسند
از تو زینب گر صدا گردد بلند
هر چه باشد تو علی را دختری
ماده شیرا کی کم از شیر نری
با زبان زینبی شه آنچه گفت
با حسینی گوش زینب میشنفت
با حسینی لب هر آن چه گفت راز
شه به گوش زینبی بشنید باز
گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق
فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق
با زبان دیگر این آواز نیست
گوش دیگر محرم این راز نیست
ای سخنگو لحظهای خاموش باش
ای زبان از پای تا سر گوش باش
تا ببینم از سر صدق و صواب
شاه را زینب چه میگوید جواب
گفت زینب در جواب آن شاه را
کای فروزان کرده مهر و ماه را
عشق را از یک مشمه زادهایم
لب به یک پستان غم بنهادهایم
تربیت بوده است بر یک دوشمان
پرورش در جیب یک آغوشمان
تا کنیم این راه را مستانه طی
هر دو از یک جام خوردستیم می
هر دو در انجام طاعت کاملیم
هر یکی امر دگر را حاملیم
تو شهادت جستی ای سبط رسول
من اسیری را به جان کردم قبول
ادامه مطلب
يا رحمة الله واسعه
زیبایی گل از چمن ِ توست حسین
ذکر ِلب عاشق سخن توست حسین
عطری که به مُرده گر رسد زنده شود
بوی عرق سینه زن توست حسین
(سيد مجتبي شجاع)
ادامه مطلب
محمد صادق کریمی
امام حسین(ع)-مصیبات کربلا
دست نقاش به رقص آمد و تصویر کشید
طرحی از واقعه بر صفحه ی تقدیر کشید
بوم نقاشیش از گرگ صفت ها پر بود
بینشان مرد یَلی با صفت شیر کشید
مدتی بعد تنی زخمی و بی دست کشید
بعد بالا سر آن نیزه و شمشیر کشید
آن طرف تر تن صد پاره ای نقاشی کرد
بر سر نعش جوانی پدری پیر کشید
بوسه ی سرخ - چه ترسیم شگفت انگیزی!:
بوسه ای روی گلو از طرف تیر کشید
خنجری روی گلو...تشنه لبی...گودالی
کاسه ای آب کشید...آب!...ولی دیر کشید
صحنه ی بعد که سرها همه بر نی می رفت
اُسرا را همگی در غُل و زنجیر کشید...
صحنه ها آیه ی قرآن شد و نقاش نشست
همه را با قلمی سرخ به تفسیر کشید
قصه ی تابلو را کل جهان فهمیدند
همه ی تابلو را « عشق » به تصویر کشید...
ادامه مطلب
فاضل نظری
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
نشسته سایهای از آفتاب بر رویاش
به روی شانهی طوفان رهاست گیسویاش
ز دوردست سواران دوباره میآیند
که بگذرند به اسبانِ خویش از رویاش
کجاست یوسفِ مجروحِ پیرهن چاکام؟
که باد از دلِ صحرا میآورد بویاش
کسی بزرگتر از امتحانِ ابراهیم
کسی چونان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که میگِرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویاش
هزار مرتبه پرسیدهام ز خود او کیست؟
که این غریب نهادهاست سر به زانویاش
کسی در آن طرفِ دشتها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویاش
کسی که با لبِ خشک و ترکترک شدهاش
نشسته تیر به زیرِ کمانِ ابرویاش
کسی ست وارثِ این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویاش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق میکِشد از هر طرف به هر سویاش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانهی طوفان رهاست گیسویاش...
ادامه مطلب
خسرو احتشامی
امام حسین(ع)-عصر عاشورا
گیسوی خورشید می لغزید روی خیمه ها
خون و آتش می تراوید از سبوی خیمه ها
آب پشتِ تپّه ها می شُست زخم دشت را
از شرار تشنگی پر بود جوی خیمه ها
آسمان آرام در شطِّ شقایق می نشست
ارغوان می ریخت در جام وضوی خیمه ها
شهریار عشق در گرم بیابان خفته بود
اسب با زینِ تهی می رفت سوی خیمه ها
گرد را سر تا به پا آغوش استقبال کرد
آفتابی شعله پوش از رو به روی خیمه ها
شیهه ای خونین کشید و از حرم بیرون دوید
شوق را عرشی غزالِ آیه بوی خیمه ها
اسب رنگین یال و تنها بود، تنهاتر ز کوه
خاک شد با گامِ رجعت آرزوی خیمه ها
ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند
بال می زد بغض عصمت در گلوی خیمه ها
ادامه مطلب
حجت الاسلام نیر تبریزی
امام حسین(ع)-شهادت
تیری که بر دل شه گلگون قبا رسید
اندر نجف به مرقد شیر خدا رسید
چون در نجف ز سینه ی شیر خدا گذشت
اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید
زان پس که پرده ی جگر مصطفی درید
داند خدا که چون شد از آن پس کجا رسید
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد
پر بست و بر هدف همه در کربلا رسید
یک باره از فلاخن آن دشت کینه خاست
آن سنگ های طعنه که بر انبیا رسید
با خیل عاشقان چو در آن دشت پا نهاد
قربانی خلیل به کوه منا رسید
ادامه مطلب
اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر مسافر
آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...
وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...
ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد
انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد
همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد
هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد
دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد
((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))
یاسر مسافر
ادامه مطلب
اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا
از این کویر چرا عطر سیب می آید
شمیم رایحه ای دلفریب می آید
صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد
صدای ناله مردی غریب می آید
گمان کنم که مسیح است داخل گودال
صدای میخ زدن بر صلیب می آید
درست پشت سر رد خون یک دشنه
زنی خمیده به این سوی شیب می آید
خبر دهید به زینب که چشمتان روشن
جناب حضرت شیب الخضیب می آید
ادامه مطلب
اشعار عصر عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - یوسف رحیمی
در اين غروب غريبي ببين کواکب را
به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را
بخوان به لحن حروف مقطعه امشب
حديث غربت زينب، بخوان مصائب را
چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني
ببار جرعه اي از کوثر مناقب را
بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم
بگو حکايت اين مردمان غاصب را
براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»
ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را
بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من
که دور سازي از اين کاروان اجانب را
مسيح خستة من ندبة أنا العطشان
به خون نشانده دل بيقرار راهب را
لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!
و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را
بيا شبي به خرابه بياوري با خود
براي دخترکت ليلةُ الرغائب را
هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»
به انتظار نشسته غريب غائب را
یوسف رحیمی
ادامه مطلب
اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - سید محمد بابامیری
سر می کشد در حنجری آتش گرفته
غمناله های خواهری آتش گرفته
اینجا کبوتر بچه ها را یک کبوتر
پیچیده در بال و پری آتش گرفته
فریاد عصمت شعله می گیرد دمادم
از تار و پود معجری آتش گرفته
بشتاب زینب ! درمیان شعله ها باز
دامان طفل دیگری آتش گرفته
آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد
در لای لای مادری آتش گرفته
از داغ این آلاله های غرقه در خون
هر گوشه چشمان تری آتش گرفته
قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن
از روی نیزه با سری آتش گرفته
پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی
افتاده بر خاکستری آتش گرفته
بی شک تمام این وقایع ریشه دارد
در ارتفاعات دری آتش گرفته
سید محمد بابامیری
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


