خیل ملک ملتجی به نام ابو الفضل
جن و بشر سر به سر غلام ابو الفضل
هر که بود در دلش فروغ ولایت
میشود آگاه از مقام ابو الفضل
بوسه به خاک درش زنند به اخلاص
پادشاهان بهر احترام ابو الفضل
بر سر بام جهان همیشه نوازد
کوی شهامت فلک به نام ابو الفضل
اهل وفا نیست هر کسی که نیاموخت
درس وفاداری از مرام ابو الفضل
ساقی دوران به دشت کرببلا ریخت
باده رنج و الم بجام ابو الفضل
جور مخالف ببین که بر لب دریا
خشک شد از قحط آب کام ابو الفضل
گشت قیامت بپا چو خیمه بدیدند
در پی آب روان قیام ابو الفضل
چشم فلک خیره شد چو دید به میدان
چهره ی همچون مه تمام ابو الفضل
ادامه مطلب
رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم
اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم
شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى
بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم
ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى
ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم
تمام بلبلان من تهى ز گلستان من
نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم
تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان
زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم
سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو
چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم
ادامه مطلب
در پيش تو، اى ساقى سر مست ، نشستم
افتادى و، منهم به تو پابست نشستم
ديدم به لب عقلمه ، به صحنه گلگون
آراسته از سرو و قدت هست و نشستم
تا اينكه تو را خوب در آغوش بگيرم
در پيش تو اى عاشق بى دست نشستم
دشمن به من عرش نشين ، خنده همى كرد
كز شوق تو، بر فرش چنين پست نشستم
لرزيد مرا پاى ، چو ديدم كه سرشگست
با خون لب خشك تو پيوست ، نشستم
در فرق تو ديدم اثر ضرب عمودى
دستم ز تاءسف ، زده بر دست ، نشستم
من خسته و بى تاب و، حرم منتظر آب
زان تير كه بر چشم تو بنشست ، نشستم
من داغ على ديدم او، از پا نفتادم
پشت من از ين داغ تو بشكست ، نشستم
نوميد نگردد، كسى از درگه عباس
اينجا كه (حسان ) باب مراد است نشستم
ادامه مطلب
افتاد دست راست خدايا زپيكرم
بر دامن حسين رسان دست ديگرم
دست چپم بجاست اگر نيست دست راست
اما هزار حيف كه يك دست بى صداست
گر مرا افتاد از تن دست راست
شكر حق دارم كه دست چپ بجاست
آن كه تن را پى كند در راه دوست
تيغ و زوبين ، نرگس و ريحان اوست
جمله مى دانيد حيدرزاده ام
جان خود در راه جانان داده ام
دست من بالاى دست ماسواست
دست سرباز حسين دست خداست
گر نيفتد از بدن در عشق يار
دست بادش در بدن بهر چه كار؟!
ادامه مطلب
در کنار علقه سروی زپا افتاده است
یا گلی از گلشن آل عبا افتاده است
در فضای رزمگاه نینوا با شور و آه
ناله جانسوز ادرک یا اخا افتاده است
از نوای جانگذار ساقی لب تشنه گان
لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده است
شه سوار اسب شد تاسر بمیدان رویکرد
تا ببیند جسم عباسش کجا افتاده است
ناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین
دید بسم الله از قرآن جدا افتاده است
تا کنار نهر علقم بوی عباسش کشید
دید برخاک سیه صاحب لوا افتاده است
کرده در دریای خون ماه بنی هاشم غروب
تشنه لب سقای دشت کربلا افتاده است
دست خود را بر کمر بگرفت و آهی بر کشید
گفت پشت من زهجرانت دوتا افتاده است
خیز برپاکن لوا آبی رسان اندر حرم
از چه رو برخاک این قدرسا افتاده است
بهر آبی در حرم طفلان من در انتظار
از عطش بنگر چه شوری خیمه¬ها افتاده است
هر چه شه نالید عباسش زلب لب برنداشت
دید مرغ روح او سوی سما افتاده است
گفت بس جسم برادر را نرم در خیمه گاه
دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده است
حال زینب رامگو علامه از شه چو ن شنید
دست عباس علمدارش جدا افتاده است
ادامه مطلب
سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟
یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟
با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش
این آرزوی توست مبادا بخورد تیر
تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی
تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر
***
حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی
تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر
تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...
چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر
تو خواسته ای حال که آبی نرساندی
سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر
***
تو خواسته ای تا همه دار و ندارت
پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر
=-=-=-=-=-=-=-=-=-علیرضا لک
ادامه مطلب
چشم های حرمله چشم از خیانت بر نداشت
چشم چون گفتم به مولایم به چشمم تیر کاشت
چشم طاها چشم حیدر چشم زهرا چشمه شد
چشم دادم چشم بستم از جهان بی چشم داشت
ادامه مطلب
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرقه به آبی که زگرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است زآداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است .
ادامه مطلب
کاش در تقدیرمان احساس بود ** بندگی حضرت عباس بود
کاش مشمول عطایش می شدم**گرد سرگردان پایش می شدم
کاش از احساس او پُر می شدیم**سنگ بودیم و از او دُر می شدیم
کاش دستی در مدارج داشتیم**رنگی از باب الحوائج داشتیم
گر چه پیش حضرتش ناقابلم **قاب کردم عکس او را در دلم
محو رخسارش ز جان و دل شدم**من گرفتار ابو فاضل شدم
هر دلی بسته به گیسوی اوست**قبلگه قبله خال روی اوست
شهره آفاق در جود و سخاست**او امام عباس اهل کربلاست
کاش با یک آن نگاه مست خود**دل گرو بستاند او با دست خود
دست خواهش های من بیمار اوست**حاجت نا گفته دادن کار اوست
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
یک شب جمعه جایتان خالی
خواب دیدم که پر درآوردم
دست در دست آسمان رفتم
کف العباس سر درآوردم
آن طرف سمت نخل ها دیدم
دسته دسته هر آن چه گنجشک است...
خسته از بال وپر زدن، تشنه
دور میدان کوچک مشک است
تشنه بودم ولی در آن لحظه
خواستم تا کمی ثواب کنم
خواستم جیک جیک آن ها را
هم نوا با صدای آب کنم
دست بردم به زیر مشک ولی
ناگهان باد و خاک و طوفان شد
ابرهای سیاه...باران...بعد...
مشک بی چاره تیر باران شد
هم زمان رعد و برق های مهیب
سوی گل های بی زبان رفتند
بعد گنجشک های آواره
پر زدند و به آسمان رفتند
سحر از جا پریدم و دیدم
سخت از روی تخت افتادم
چشم ها یم چقدر تار شدند
بال ها را به آسمان دادم
دست هایم عجیب می لرزند
ننویسم چه بر سرم آمد
فقط این را بگویم آن لحظه
خوب شد زود مادرم آمد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


