محمد علی بیابانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
بیا به علقمه دریاب تکسوارت را
به خاک بنگر علمدار کارزارت را
تو ایستاده و من پیش پات نقش زمین
مگیر از من بی دست این جسارت را
مرا ببخش چو خواندم برادرت آقا
به امر مادرتان گفتم آن عبارت را
بگیر لالهٔ چشمم که خوب بنگرمت
بده دوباره به من فرصت زیارت را
خجل ز روی ربابم، مرا مبر خیمه
چگونه بنگرم اطفال بی قرارت را
سه شعبه ای که زده حرمله به دیدهٔ من
به آن دوباره نشان کرده شیرخوارت را
صدای هلهله ها تا رسید فهمیدم
یقین به خنده کشیدند انکسارت را
سریع تر برو که این نگاه های حریص
شروع کرده به سمت خیام غارت را
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
حضرت عباس (ع)-شهادت
پاشو ای برادر من پاشو از جا پهلوونم
پاشو که می خوام بلند شم اما دیگه نمی تونم
پاشو ای ابرو شکسته کمر منو شکستی
چشمای من پر اشکه تو چرا چشماتو بستی؟
اگه می شنوی صدامو پاشو یه کاری کن عباس
دشمنا دارن می خندن آبرو داری کن عباس
انقدر نگو که روی خیمه اومدن ندارم
انقدر نگو کنار علقمه تنهات بذارم
چی جوری رهات کنم با گرگای تشنه به خونت
کوفیا کینه دارن از ضربه های بی امونت
اینا منتظرن تا تو رو زخمی گیر بیارن
می دونم که از تن تو چیزی باقی نمی ذارن
یه دلم پیش تن تو یه دل من توی خیمه
می شنوی صدای اسباس که می رن به سوی خیمه
یادته گفتم نباشی دشمنم بی حیا می شه
یادته گفتم که پاشون توی خیمه ها وا می شه
خوش بخواب ای غیرت الله دست زینبو میبندن
پای نیزه ی سرت بر دخترای من می خندن
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت عباس(ع)-شهادت
تا می شود ز چشمه توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو نه... تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود از سر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راه گلو گرفت
×××
زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
ادامه مطلب
نادر حسینی
حضرت عباس(ع)-مدح
تو آمده برسی تا مقام سرداری
که خون سرخ خدا با شما شود یاری
تو آمدی که به اذن خدا به دست تو
خدا گره بگشاید به کار بسیاری
تو آمدی که به اذن خدا کرم بکنی
بشر رها شود از بند هر گرفتاری
تو آمدی که بشر از شما بیاموزد
برادری و ادب ورزی و وفاداری
شما که اید که یعقوب در تمامیِ عمر؟
ندیده است شما را به هیچ بازاری
شباهتی است میان تو و پدر آقا
که یک دم از دو دم ذوالفقار کراری
بدون بودن تو این جهان کسی کم داشت
تو آمدی که به معنا رسد علم داری
ستاره ها همه انگشت در دهان گفتند
که ماه روی زمین پا نهاده انگاری
فرات قطره ای از مشک تو بوده است
و علقمه که به عشق شما شده جاری
خدا رسانده تو را تا مقام سرداری
که خون سرخ خدا را شما کنی یاری
ادامه مطلب
جواد محمد زمانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
تیر کمتر بزنید از پی صیدِ بالش
چشم مرغان حرم می دود از دنبالش
کرم حاکم کوفه است که فرزند علی
تیر باید ببرد سهم، ز بیت المالش!
عطش و آتش از این لب به هم آمیخته است؟
یا که خورشید دویده است رویِ تبخالش؟
قمر هاشمیان بود که تیراندازان
چشم خود باز نمودند به استهلالش
آه! بی دست چون قرآن به زمین می افتد
کم از این سوره دو آیه شده در انزالش
بس که در باغ تنش لاله شکوفه دارد
یک سحر یاس رسیده است به استقبالش
شعله ور بود بر آن لحظه که مردی بی یار
سو چو خورشید برون آوَرد ازگودالش
ادامه مطلب
هادی ملک پور
حضرت عباس(ع)-شهادت
چشمان ترش ستاره بیرون می ریخت
باهر نفس و اشاره بیرون می ریخت
انگار که خون جگر سقا بود
آبی که ز مشک پاره بیرون می ریخت
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت عباس(ع)-شهادت
خبر پیچید سقا بهم پیچید
کنار خیمه ها آقا بهم پیچید
قمر افتاد، پشت سرش آفتاب افتاد
همین جا بود عاشورا بهم پیچید
سرش از سر بلندی بود، بالا بود
عمود آنقدرها زد تا به هم پیچید
نه، این مال زمین افتادن او نیست
دو چشمانش همان بالا به هم پیچید
تمام اتفاقاتی که انجامید
همه یک جا شد و یک جا به هم پیچید
هزاران چشم خیره، خیره تر می شد
بساط دختر زهرا به هم پیچید
و نا گه دختری داد زد گفت بابا...
بیا که معجر زن ها بهم پیچید
ادامه مطلب
مجید خضرایی
حضرت عباس(ع)-شهادت
چون که دستش ز تن جدا افتاد
لرزه بر عرش کبریا افتاد
آن ید الله فوق ایدیهم
بی علم روی خاک ها افتاد
شاه آمد عمود خیمه کشید
یعنی این خیمه از صفا افتاد
آسمان بر زمین رسید و شرر
در دل خون ماسوی افتاد
دست و مشک و علم شده پیدا
حِرز بازوی او کجا افتاد؟
ناله ی جبرئیل می آید
گویی از پای مرتضی افتاد
در دل بی قرار و خون حسین
سوز یک درد بی دوا افتاد
نخل، آب فرات، نیزه، عمود
کرد بی دست از رکاب سجود
آسمان واله از شهامت او
کوه مبهوت استقامت او
مانده ام من چگونه بنویسم
شمه ای از غم و مصیبت او
بس که ناجور بر زمین خورده
متلاشی شده است صورت او
یک نفر بود و یک سواره نظام
لعن بر خصم بی مروت او
زیر سم ستور می بردند
تکه تکه ز قد و قامت او
شیر افتاده است و کرکس ها
غرق شادی به دور حضرت او
دشمن از او هنوز می ترسد
من بنازم شکوه و هیبت او
زیر کوهی ز تیغ و تیر و سُنِین
ناله زد یا اخا حسین حسین
شاه آمد به سوی سقایش
تا نجاتش دهد ز اعدایش
دید در راه پرچم لشکر
خورد ناگه به دست او پایش
خم شد و دست های او برداشت
بوسه زد بر دو دست زیبایش
بوی یاس از شریعه می آمد
دید عباس و جسم رعنایش
از هجوم عجیب تیر و سنان
شده کوتاه قد و بالایش
سر او را گرفت بر دامن
بود عباس و اشک و نجوایش
یکی از پلک های خود وا کرد
این چنین شاه را منادا کرد
کاش جسمم به خیمه ها نبرید
سوی زینب ز من ندا نبرید
کودکانت هنوز تشنه لبند؟
خبر قطع این رجا نبرید
کاش این مشک پاره پاره ی من
به سوی دخترت شما نبرید
وای خاکم به سر به ام بنین
پیک ناکامی مرا نبرید
بندبند تنم فدای سرت
تن من با قد دو تا نبرید
علمم را به خاک اندازید
علمم را ز نینوا نبرید
تیر از چشم من جدا مکنید
نیزه های شکسته را نبرید
این سخن گفت و جان به جانان داد
علم افراز کربلا افتاد
ادامه مطلب
مجید خضرایی
حضرت عباس(ع)-شهادت
دلم جدا ز خدا بود اگر نبود اباالفضل
ز راه عشق جدا بود اگر نبود اباالفضل
چه بود چاره ی خلقی که مومنند به عشقش
چه کس جواب دعا بود اگر نبود اباالفضل
کدام دست بریده؟ کدام چشم پر از خون؟
به فکر اشک گدا بود اگر نبود اباالفضل
کدام سکه ی رایج کدام باب حوائج
پناه غربت ما بود اگر نبود اباالفضل
کدام مرقد زیبا به غیر گنبد سقا
نگین کرب و بلا بود اگر نبود اباالفضل
کدام قامت رعنا ز نسل حضرت مولا
ستون ارض و سما بود اگر نبود اباالفضل
کدام مجلس زیبا برای شادی زهرا
همیشه راه گشا بود اگر نبود اباالفضل
ادامه مطلب
مصطفی متولی
حضرت عباس(ع)-شهادت
دیدم از هیبت تو واهمه در علقمه را
از طنین رجزت همهمه در علقمه را
باد همراه شمیم گل یاس آورده است
خبر آمدن فاطمه در علقمه را
روضه خوان مادر ما، گریه کنان اهل سما
گوش کن می شنوی زمزمه در علقمه را
مشکل این جاست که باید بگذارم بروم
نا امیدانه امید همه در علقمه را
وای بر حال دلم پیش که باید ببرم؟
داغ تنهایی و پشت خم در علقمه را
راستی غیر تو باید به که نسبت بدهند
بردن آبروی علقمه در علقمه را؟
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


