هاشم طوسی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

غزل غزل بنویسم حدیث رویایی

برای اوج ادب منتهای شیدایی

برای وصف شما پای شعر می لنگد

 تو انتخاب خدایی برای سقایی

تویی که منصب باب الحوائجی داری

ندیده کس به خدا از شما جز آقایی

و کوه پیش تو انگشت بر دهان مانده

امیر علقمه از بس رشید و رعنائی

به یک اشاره ی چشمان آسمانیتان

حریف حرمله ها می شوی به تنهایی

همیشه بر روی دوشت رقیه جان می گفت:

تو بهترین و یگانه عموی دنیایی

تو امتداد طراوت به نو بهارانی

تو تکیه گاه و امید دل غزالانی

به پای مقدم خود سجده ی ملک داری

تو با قبیله ی تان حسن مشترک داری

اگر چه هاشمیان بی مثال و مه رویند

 ولی تو بین همه بیش تر نمک داری

تو بین معنی این واژها نمی گنجی

به روی خاک ولی ریشه در فلک داری

سوال های زیادی میان ذهن خودت

ز ماجرای کبود غم فدک داری

همیشه شرم شریعه ز مشک خالی توست

 که پای چشمه لبانی پر از ترک داری

هنوز آب روان حسرت لبت دارد

نگاه بر ادب چشم پر تبت دارد  

به وجد آمده از وصل روی دلداری

که پا به پای دلش تا به صبح بیداری

کنار تربیتت رد پای مادر توست

 که این چنین ز وقار و حیا تو سرشاری

به پای گوش تو همواره این نوا می خواند

مباد لفظ برادر به لب کنی جاری

همیشه و همه جا پیش مرگ او باشی

مباد یک نفس از او تو دست برداری

علم به دوش سحرگاه! ای ستون حرم

برای حضرت عشقم نما علم داری

بدان که دست توسل به دامن زهرا

به بازوان ستبر تو می دهد یاری

مسیر سجده ی افلاک سوی محضر توست

دل زنان بهشتی اسیر مادر توست

ز ازدیاد حسودی ماه بر رویت

تو چشم خوردی و آمد بلا ز هر سویت

به پای بیرق و مشک تو آسمان افتاد

  عمود فاصله انداخت بین ابرویت

برای این همه جان بازی و، وفاداری

خدای بوسه گرفته ز روی بازویت

نگاه خیمه ز تعظیم کردنت فهمید

نشسته مادر پهلو شکسته پهلویت

همین که پای غریبه به خیمه ها واشد

(نسیم روضه وزیدن گرفت در مویت)

و کاش بودی و تا روز آخرش می ماند

رکاب زینب کبری به روی زانویت

منم که (مسلم) این قبله گاه احساسم

همیشه و همه جا زیر دین عباسم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرّافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

گفتند ماهی‌ها که آب آورده‌ای سقا

نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ای سقا

پیچیده ابرو! در افق عطر تو پیچیده

گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا

رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟

پیداست از چشمت جواب آورده‌ای سقا

روشن‌تری از هر شبِ دیگر، مگر این بار

از برکه‌ی مهتاب آب آورده‌ای سقا؟

یک آه از تار دلت، از ناله‌ی نی‌ها

تا پرده‌ی اشکِ رباب آورده‌ای سقا

چون ماه در منظومه‌ی آغوش خورشیدی

ماهی که داغ آفتاب آورده‌ای سقا

خون می‌رود... امّا بیا یک گام این ‌سوتر

حالا که تا این بیت تاب آورده‌ای سقا

 یک شوره ‌زار شعر می‌بینی و دیگر هیچ

آبی برای این سراب آورده‌ای سقا؟


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پروانه بهزادی آزاد

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

مشک را هم شأن دریا می کنی

آب را با عشق معنا می کنی

عکس ماهت توی آب افتاده است

نهر را محو تماشا می کنی

آب در مشت و نمی نوشی چرا؟

قطره را غرق تمنا می کنی

عقل را، اندیشه را، احساس را

باز در گیر معما می کنی

در میان نیزه ها بی دست و چشم

محشری در عشق بر پا می کنی

آن امان نامه خیالی باطل است

شمر را این گونه رسوا می کنی

مشق صبر و صدق و اخلاص و صفا

این همه در نقش سقا می کنی

×××

با نگاهی٬ ای مسیح پاک دم

مرده زنده، کور بینا می کنی

دردهایم را نمی گویم ولی

دیده ام، درمان مهیا می کنی

دست هایت عشق را پل می شود

در غزل هایم چه خوش جا می کنی

گونه های شعر من تر می شود

عقده های بسته را وا می کنی!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری

حضرت عباس(ع)-حضرت زینب(س)

 

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین

پسر فاطمه هستی پسر ام بنین

تو علم دارترین صاحب پرچم هستی

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

منِ زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدرضا سروری

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

هر دم از سینه ی او ناله ی غم می خیزد

کو دو دستی که دگر مشک به آن آویزد؟

غصه کِی از دل ماتم زده ام بگریزد؟

دست آماج سن و نیزه ی اعدایم بود

مشک خو کرده ی دستان توانایم بود

دست هم سنگر دیرینه ی مشکم افتاد

مشک سر داده از این واقعه آه و فریاد

دست آویزه ی تن، مشک هم آویزه ی دست

در غم ماتم او، بغض دل مشک شکست

دست گردیده جدا، مشک چنان می نالد

دیده و دل به وفاداری او می بالد

دست افتاده ز تن چون گل سرخی به کویر

مشک در چنبره ی غم شده در بند و اسیر

مشک در سوزش آه و غم دل واپسی اَست

اشک برچهره ی او جلوه گه بی کسی است  

درد بی دست شدن سخت گرانست بر او

زین عزا داده گره بر رخ و طاق ابرو

مشک می نالد و می سوزد ازین در به دری

ساقی تشنه ی بی دست ندارد ثمری

دست بر صفحه ی خاکست به خون آلوده

مشک کِی گردد از این ماتم و غم آسوده

مشک را با نوک دندان بگرفتم شاید

اشک از دیده ی غم دیده  به بیرون نآید

دستم افتاد ولی در بدنم تابی بود

چشم امّید به مشک و قدح آبی بود

مشک هم عاقبت افتاد چو دستم بر خاک

ناله ی  آهم از این رو  برسد تا افلاک

آه و افغان من از ماتم بی دستی نیست

اشکم آمد چو بدیدم که دگر مشک تهیست

مشکم افتاد توانم ز وجودم پر زد

قاصد مرگ به غم خانه ی جانم در زد

ساقی و مشک دو دلداده ی هم پیمانند

نقطه ی عشق و امید همه ی یارانند

«سروری» ساقی بی دست دمی غصه نخورد

تیر بر مشک نشست ساقی از آن جان بسپرد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید تال

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک شب جمعه جایتان خالی

خواب دیدم که پر درآوردم

دست در دست آسمان رفتم

کف العباس سر درآوردم

 

آن طرف سمت نخل ها دیدم

دسته دسته هر آن چه گنجشک است...

خسته از بال و پر زدن، تشنه

دور میدان کوچک مشک است

 

تشنه بودم ولی در آن لحظه

خواستم تا کمی ثواب کنم

خواستم جیک جیک آن ها را

هم نوا با صدای آب کنم

 

دست بردم به زیر مشک ولی

ناگهان باد و خاک و طوفان شد

ابرهای سیاه...باران...بعد...

مشک بی چاره تیر باران شد

 

هم زمان رعد و برق های مهیب

سوی گل های بی زبان رفتند

بعد گنجشک های آواره

پر زدند و به آسمان رفتند

 

سحر از جا پریدم و دیدم

سخت از روی تخت افتادم

چشم ها یم چقدر تار شدند

بال ها را به آسمان دادم

 

دست هایم عجیب می لرزند

ننویسم چه بر سرم آمد

فقط این را بگویم آن لحظه

خوب شد زود مادرم آمد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید تال

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک شب جمعه جایتان خالی

خواب دیدم که پر درآوردم

دست در دست آسمان رفتم

کف العباس سر درآوردم

 

آن طرف سمت نخل ها دیدم

دسته دسته هر آن چه گنجشک است...

خسته از بال و پر زدن، تشنه

دور میدان کوچک مشک است

 

تشنه بودم ولی در آن لحظه

خواستم تا کمی ثواب کنم

خواستم جیک جیک آن ها را

هم نوا با صدای آب کنم

 

دست بردم به زیر مشک ولی

ناگهان باد و خاک و طوفان شد

ابرهای سیاه...باران...بعد...

مشک بی چاره تیر باران شد

 

هم زمان رعد و برق های مهیب

سوی گل های بی زبان رفتند

بعد گنجشک های آواره

پر زدند و به آسمان رفتند

 

سحر از جا پریدم و دیدم

سخت از روی تخت افتادم

چشم ها یم چقدر تار شدند

بال ها را به آسمان دادم

 

دست هایم عجیب می لرزند

ننویسم چه بر سرم آمد

فقط این را بگویم آن لحظه

خوب شد زود مادرم آمد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی رحیمی

حضرت عباس(ع)-مدح

 

هر کس که با تو بوده اگر با تو هست ماند

دنیا تو را نداشت که این گونه پست ماند

چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست

بر قلب دشمنان تو داغِ شکست ماند

 در زیر رقص تیغ تو در اوج کارزار

هر کس که ایستاد، نه، هر کس نشست ماند

سر را به صخره ها زده هر روز علقمه

یک عمر در هوای تو این گونه مست ماند

هر آدمی ز رفتن خود ردّ پا گذاشت

اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس (ع)-شهادت

 

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‏اى

آب از هیبت عبّاسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند

یا خجالت زده‏اى وه که چه زیبا شده‏اى

یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت

کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و این کمر بشکسته

تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى

اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده یا مادر من آمده است؟

با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى؟

تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود

در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد

مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد

مژه های تو خودش لشکری از طوفان است

تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند

بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد

گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای

صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد

بهترین کار تو این است که دستت نزنم

دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد

شده اندازه ی قاسم بدنت از بس که

قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد

مادرم مادر تو - مادر تو مادر من

گریه ی مادر من - مادر تو می ریزد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید