وحید قاسمی
حضرت عباس(ع)-شهادت
تمام غصه ام این است، پشت پا بخوری
تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری
خـدا کند که به فرقـم نـظر نـینـدازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!
عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم
اگر که ثانیه ای غصـه ی مـرا بخـوری
شبیه من جگرت آب می شود وقتی
به زیر تیغ و سنان حرص خیمه را بخوری
خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قـرار نیست که از آبِ کـربلا بـخـوری!؟
ادامه مطلب
جلیل صفر بیگی
امام حسین(ع)- حضرت عباس(ع)- حضرت زینب(س) و...
آن روز چه قدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نماز
***
یا من هو اسمه دوا یا عباس!
یا من هو ذکره شفا یا عباس
نگذار خدا نکرده کافر بشوم
عباس خداست یا خدا...یا عباس
***
بین تو و او عشق فقط نصف شده
چون موی به موی و خط به خط نصف شده
شق القمری که کرده بودی این است
این ماه که با تو از وسط نصف شده
***
افتاد در آغوش زمین سرو تنت
پیچید میان دشت عطر بدنت
تسبیح تو را ماه به گردن انداخت
سجاده ی آفتاب شد پیرهنت
***
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو
والله که کشتی نجات همه است
گهواره ی کوچک علی اصغر تو
***
با اذن تو تیر پر به سوی تو گرفت
جا در سر و پیشانی و روی تو گرفت
وقتی که برید حنجرت را خنجر
صد بار اجازه از گلوی تو گرفت
***
در سوگ تو سنگ می زند بر سینه
گل با دل تنگ می زند بر سینه
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
باران چه قشنگ می زند بر سینه
***
ابر و مه و خورشید و فلک گریان است
دریا به خروش آمده و توفان است
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
زنجیر زن دسته ی ما باران است
***
افتاد تب هلاک توی سرتان
یک آتش سهمناک توی سرتان
لب های رقیه از عطش خشک شده
ای این همه آب! خاک توی سرتان
***
هر چند کلاس درس او یک واحه ست
راهی که به آنجا نرسد بی راهه ست
پیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست
***
هم یاور و خواهر برادر هایش
هم بود برادر برادر هایش
یک عمر برای پدرش مادر بود
حالا شده مادر برادرهایش
***
دستان بریده نعش بی سر دجله
تنها و غریب و بی برادر دجله
یک سوی حسین و سوی دیگر عباس
یک چشم فرات و چشم دیگر دجله
***
ان روز حسین یک صدا زینب بود
آیینه ی غیرت خدا زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود
***
آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه ی غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود
***
انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چارطرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده
***
سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند
ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند
***
فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه
ادامه مطلب
مهدی صفی یاری
حضرت عباس(ع)-شهادت
از هیبت قد کشیده ات می ترسند
از خشم میان دیده ات می ترسند
عباس، به پهلوانی ات قسم این لشکر
حتی ز سر بریده ات می ترسند...
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت عباس (ع)-مدح
عاشق اگر شدم اثر چشم های تو
اصلاً تمام زیر سر چشم های تو
تو سنگ مرده را به نگاهی طلا کنی
این کیمیا گری هنر چشم های تو
تازه رسیده گندم ری را خریده ای
این خصلت بخر ببر چشم های تو
تا اِن یکاد صبح و شب زینب تو هست
بال فرشته ها سپر چشم های تو
این جا مدینه نیست به فکر نقاب باش
مشتی حسود دور و بر چشم های تو
ادامه مطلب
مجید لشکری
حضرت عباس(ع)-شهادت
«علم عشق تو بر بام سماوات بریم»
دست در دست برآریم و به میقات بریم
«در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد»
گام در گام تو حق چشمه ای از زمزم زد
«عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد»
شورش و واهمه ای در همه اعضام افتاد
«همه را نعره زنان، جامه دران می داری»
تا که از علقمه مشکی به حرم می آری
«ترسم این قوم که بر دُردکشان می خندند»
این گروهی که به تو راه حرم می بندند...
«عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند»
این جماعت که در این بادیه سرگردانند
مشک بر دوش نهادی که فراتی ببری
که در این ظلمت شب، آب حیاتی ببری
آمدی میمنه تا میسره بر هم ریزی
شوکت هیمنه را یکسره بر هم ریزی
دست دندان شد و تا خیمه تقلّا می کرد
«طلب از گمشدگان لب دریا می کرد»
زینب آمد به تل امّا همه جا توفان بود
«او نمی دیدت و از دور خدایا! می کرد»
قصد کرده ست که ارباب تو کاری بکند
«یار باز آید و با وصل قراری بکند»
اندکی خیره به شط مانده تأمّل کردم
باز در دفتر خود فکر تغزّل کردم...
تا علم در ید بیضای تو بالا باشد
اژدهایی به کف و آیت موسی باشد
اقتدا کرده به تو جمع کثیری، امّا
عرضه ای نیست اگر هرچه تقاضا باشد
«پاسبان حرم دل شده ای شب همه شب»
نامت از روز ازل حضرت سقا باشد
«عجب از کشته نباشد به در خیمه ی دوست»
تا که سقّای مجزّای فُرادی باشد
«قل هو الله!» به آن «لم یلد و لم یولد»
که وفاداری و ایثار تو یکتا باشد
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه!»
می کشیمان اگر آن چهره هویدا باشد
«ایّ ذنب قتلت» باز به امداد آمد
«در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد»
گفتم آهسته به خود قصه ی شیرینت را
بیستون علقمه شد، بر لب فرهاد آمد...
این که در چهره ی خود صولت حیدر دارد
«دلبر ماست که با حُسن خداداد آمد؟»
دشمن از شام مدینه خبری می خواهد
باز از سوی تو شقّ القمری می خواهد
«در نظربازی ما بی خبران حیرانند»
دیدند دست تو چشم دگری می خواهد
زیر لب زمزمه کردی که کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
یوسف این بار کنار تو شتابان آمد
پیرهن بود که تا دیده ی کنعان آمد
مات بر روی تو فرمود که ای سرو روان
«شاه شمشاد قدان! خسرو شیرین دهنان!»
دست افشانده ای آنقدر که بی دست شدی
بوی کوثر به مشام آمده سرمست شدی؟
معجز کیست که اینگونه خسوفی شده ای
واژه در واژه ی خود متن لهوفی شده ای
چه قَدَر از تو هجا کم شده! دستانت کو؟
حرفی از مشک مزن، گوهر دندانت کو؟
علم و بیرق تو دست حسود افتاده ست؟
قامت خیمه ام از ضرب عمود افتاده ست؟
خیز از جا بنگر پشت مرا خم کردی
ماه برخیز! مرا ماه محرّم کردی...
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت عباس (ع)-مدح
در کشور عجم عربی سروری کنی
چیزی نمانده است که پیغمبری کنی
با عشق تو ارامنه پیوند می خورند
در کار و کسبشان به تو سوگند می خورند
زرتشتیان برای شما تکیه می زنند
سینه برای مشک تو با گریه می زنند
دل دادگان خال تو آزاد مکتبند
با غیرتان ری همه عباس مذهبند
لختی بخند سوره سلمان نزول کن
اهل ری ام مرا به غلامی قبول کن
رخصت بده رکاب بگیرم برایتان
شاید نصیب شد سفر کربلایتان
بالا بلند ای قمر ایل مرتضی
یعسوب دین علقمه تمثیل مرتضی
بعد از شما نواده یل بی سپر علی
مثل تو و حسین و حسن پر جگر علی
دست مرا بگیر نه با دست با پرت
بی دست کربلا نظری جان مادرت
ادامه مطلب
علی انسانی
السلام علیک یا ابا الفضل العباس
سقا به آب، لب ز ادب آشنا نکرد
از آب پرس از چه ز سقا حیا نکرد
تجدید شد وضوی نماز امام عشق
بیهوده دست خویش به آب آشنا نکرد
تن چاک چاک دید و به بیداد، تن نداد
سر شد دو تا و، قد بر دو نان دو تا نکرد
جز لحظه ای که مشک به دندان گرفته بود
در عمر خویش خنده ی دندان نما کرد
دندان کند، چو گره وا نشد چرا
دندان او هم آن گره ی بسته وا نکرد
معراج او را به روی زمین شد ز پشت زین
همچون نبی عروج به سوی سما نکرد
مسجود را ندیده سر از سجده برنداشت
حق سجود عشق، چو او کس ادا نکرد
ادامه مطلب
مرحوم امیر حسین مومنی
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
ای دلبر زبانزد آئینههای نور
هر لحظه روشنی بدرخشی به پای نور
هفت آسمان شكوه تو را جلوه میدهد
ای نور باشكوه تویی ماجرای نور
از هالة وجود تو ماه آفریدهاند
از روشنای هر سخن تو دعای نور
ای آشنای سبز ولایت به شوق تو
باید زمین ترانه بخواند برای نور
پشت سری و سایة نور برادری
آری چه دیدنی است زمین با دو آیه نور
ای حضرت زلال وجودت مطهر است
تو چشمهای زلالیت از حوض كوثر است
ای چشمة محبت عالم وجود تو
باران كرامتی است به امواج جود تو
دنیا بهشتی است ز شرح معطرت
هر جا كه بو كنیم رسد بوی عود تو
دریا نمایشی است ز اوج فضائلت
پیچیده موج موج در عالم سرود تو
سقا اگر نیامده بودی صفا نبود
دریا نداشت جلوهگری با نبود تو
پیشانی سپیدة تو پینه بسته بود
از بس زیاد بوده شكوه سجود تو
با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی
تو عبد صالحی كه خدا را نشان دهی
هر كس كه دید روی تو را چشم بر نداشت
این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت
تا عرش سر كشیدهای ای قلة ادب
گر چه زمین ز اوج شكوهت خبر نداشت
بر شانة تو پرچم باب الحوائجی است
هرگز كسی ز روی تو این نام برنداشت
تكرار جنگهای تو صفین دیگری است
این جنگها به جز تو دلیر دگر نداشت
تنهاترین كبوتر عرش خدا حسین
غیر از علیّ اكبر و تو بال و پر نداشت
پرتاب نیزه تو نظیری نداشته
این علقمه به جز تو امیری نداشته
دست خدا تو را به بلندا كشیده است
رعناترین صنوبر باغ آفریده است
یك قطره بود و جلوه دریا شدن گرفت
آبی كه از دهانة مشكت چكیده است
بیهوده نیست گریة صبح طلوع تو
گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است
خیره شده به سمت تو چشمان آسمان
حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است
مولا ببین تو شوق طواف فرات را
دیگر چه عاشقانه به كعبه رسیده است
هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست
پائین پای مرقد تو اعتكاف اوست
دریا نشسته زیر قدمهای مشك آب
با موج، بوسهها زده بر پای مشك آب
زخمت كه خنده میزند او گریه میكند
خونابه میچكد ز سراپای مشك آب
بر شانههای خستهات اكنون نشسته است
چندین نگاه غرق عطش جای مشك آب
از چشمهای پارة مشكت امید ریخت
تا تیر گشت محو تماشای مشك آب
لب تشنه روی خاك اگر مانده غم مخور
بانوی آبها شده سقای مشك آب
ای كاش دستهای شما بر زمین نبود
آقا چقدر خوب شد امالبنین نبود
گویا كه چشم علقمه در خواب مانده بود
سقای دشت تب زده بی آب مانده بود
دریا كه از نوازش دست تو آب خورد
در اوج تشنگی تو سیراب مانده بود
گهوارهای ز دست عطش تاب میگرفت
چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود
باران تیر بود تو را دوره کرده بود
دریا میان حلقة مرداب مانده بود
آنجا که می گریست کنار تو آفتاب
زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود
با یاد قبر کوچکت ای آیة رشید
آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید
ادامه مطلب
حامد حسین جانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
آب، این رهگذر خسته ی جاری در خاک
آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک
آفتابی است که در خاطره ی شب ها ماند
بوسه ی نیمه تمامیست که بر لب ها ماند
آب، عکسی است که در چهره ی جام افتادست
آهوی تازه خرامی که به دام افتادست
آب، پیش از عطش خاک، نمایان بودست
جوهر زخمی خودکار خدایان بودست
آب، بادیست که از ماه به مریخ وزید
در زمین خون شد و از پیکر تاریخ چکید
آمد و آمد و آیینه ی چشم همه شد
عاقبت مایه ی شرمندگی علقمه شد *
نخل ها نعره کشیدند که این جا باغی ست
آه در حافظه ی آب چه ظهر داغی است!
داغ آن ظهر چه با سینه ی دریا می کرد؟
"دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد"
ظهر بود و عطش فاجعه یاغی شده بود
ماه دریا نفس قافله ساقی شده بود
ماهساقی به حرم خانه ی خون آمده بود
آتشی بود که از خیمه برون آمده بود
مشک های تهی خسته، نگاهش کردند
کودکان حرم آهسته، نگاهش کردند
بر لبش تشنگی شرجی صد جام و سبوست
"آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"
لشکر شام فغان کرد که سردار آمد
بگریزید، که آن شیر علمدار آمد
ساعتی رفت که از لشکریان خود انداخت
نظری بر لب خشکیده ی آن رود انداخت *
آه ای قافله سالار جوانمرد حسین!
آه ای ماه تماشایی شبگرد حسین!
رود می خواست تو با خاطر شادش برسی
آب در چشم تو زل زد که به دادش برسی
آب را ریختی و فصل شکوفایی بود
خاک بر سر شدن آب تماشایی بود
آب آن روز نمی مرد و تقلا می کرد
"جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد"
آب در سینه ی خود شعله ی آهی انداخت
ماهساقی به سوی خیمه نگاهی انداخت
ساقی آن روز سبوی همه را خالی کرد
مشک بر شانه ی او گریه ی خوشحالی کرد
چه نجیبند غریبان که جدا می مانند!
دستهایی که لب علقمه جا می مانند
مشک آبی که چه لبهاست همه بیمارش
"هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"*
آه ای قافله سالار جوانمرد حسین!
آه ای ماه تماشایی شبگرد حسین!
مشک را بردی و صد زخم کبود آوردی؟
و دو بازو که نه انگار دو رود آوردی
خیمه ها منتظر برق نگاهت بودند
همه ی چلچله ها چشم به راهت بودند
تیغ هایی که به قصد تو هجوم آوردند
همگی از همه سو پشت و پناهت بودند
عطش رود به فرمان تو جاری شده بود
نخل های عطش آلوده سپاهت بودند
چه کمان ها که به دنبال کمین می گشتند
تیرها در به در چشم سیاهت بودند
کودکان حرم آن روز همه دانستند
خیمه ها، سوخته ی آتش آهت بودند
تیغ ها مثل هلال آمده بودند برون
زخم ها خیره به آن صورت ماهت بودند
تو به لب تشنگی تیغ محبت کردی
آب های کف آن رود گواهت بودند *
آب، این رهگذر خسته ی جاری در خاک
آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک
آب از آن روز دلی را به دوا شاد نکرد
"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد"
آب از آن روز به خون خواهی جام آمده است
آب زخمی است که از کوفه به شام آمده است
ادامه مطلب
محمدرضا سرشار
حضرت عباس(ع)-شهادت
دارد زمان آمدنت دیر میشود
دارد سکوت دشت نفسگیر میشود
سقا؛ رجز بخوان که نلرزد دل حرم!
دارد صدای هلهله تکثیر میشود
یک سو فتاد مشک و به یک سو دو دست تو
دارد وفا به مهلکه تصویر میشود
برخیز عمو؛ اگر تو نباشی کنار ما
هر ناکسی به غارتمان شیر میشود
گویا نصیب قافله دیگر اسارت است
ورنه نگاه عمه چه تعبیر میشود؟!
بعد از تو، زندگی همه اندوه و حسرت است
بی تو صدای آب چه دلگیر میشود!
بابا شکسته شد کمرش پیش پیکرت
روزش بدون روی تو شبگیر میشود
میدانم از چه بود که نیزهنشین شدی
با رسم کوفیان ز تو تقدیر میشود!
راه دراز شام و تماشای روی تو
وای از دل رقیه؛ به ره، پیر میشود
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


