قاسم صرافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب

از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند

لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد

تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت

وقتی میان دستهایش قاب شد آب

یک لحظه با او بود اما تا همیشه

از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید

توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تیر آمد و ... از حسرت مشکی که می‌مرد

مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:55 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علیرضا لک

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر؟

یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر؟

با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش

این آرزوی توست مبادا بخورد تیر

تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی

تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر

***

حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی

تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر

تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...

چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر

تو خواسته ای حال که آبی نرساندی

سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر

***

تو خواسته ای تا همه دار و ندارت

پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:54 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شهودی

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

هنوز نام  تو  در دفتر زمان جـــاری اســت

و خون غیرت تو در رگ جهان جاری است

هنــوز  هـم  تو  امید  امـــــیدوارانـــی

زلال نام تو در بغض  کودکــــان جاری است

چه  دست  بود  فشاندی  به آب ها  که هنـــوز

حد یث عزت نــفس تو در زبـان جاری ا ست

و از  دو دست  تو دشت  وفــا و غیـــــــــرت را

دو رود پای گرفته است و همچـنان جاری است

مگر  نگاه   تو  د نبال  مشــــــک  می گـــردد

که رود اشگ زهر دیده  بی امان  جـــاری  است

 

وفا  به قامت  تو  قـــــدر  خویش  را ســـــــنجید

که  با  وفایی   تو   مثل  بیکران جــــاری است

و اوج  آبی  نامـــت   شبیه   معـــــجزه هســــت

که  بر   مناره  آفاق    چون  اذان جاری است

هنوز هـــم شفـــق آلود تســــت  چشم افــــــــق

پیام  سرخ  تو  در  متن آسمان جاری  است

سفیــــــــنه تـــــو  کنـــار فـــــرات یاس آلود

به خون نشسته و در بحر آرمان جـاری اســــت

 

به پای بوسی  دستان آسمانی  تو

هزار رود  فرات از نهاد جان جاری است

قســـــم به حرمت آن بــازوان قاطــــــع تو

که  دجله  دجله مرام تو در زمان جاری است

تو آب را  بــه  تمـــنای  تشنــــــگی  بــــردی

که  در مرام  تو   زخم از  پی سنان جاری است

********

سلام  بر  تو و  دستان  پر  سخاوت    تـــــــو

ســـلام  بــر  ادب  و  غیرت  و  نجابت  تـــــــو

ســـلام   بر  قـــــلم  بازوان  خـــــــونــینـــــت

كه  قطعـه  قطعـه شــد  از  بهر  قاطعیـــت  تـــو

سلام  بر  عرق  شـرم  گـــــــونه  ماهــــــــــت

که  قطره  قطره  چکید از  جبین  عصمت تـــــو

سلام  بر  شرف  و  مشی و مشق و میثـــــاقـــت

ســلام  بـر  دل  لبریـــــــــز  از  ولایت   تــــــو

چقدر  نــام  تو  همرنگ  جـــــانفشـانیهــاســـت

ســلام  بــر  تـو  و  آییـن  استـقا مت  تـــــــــو

سلام   بر   صدف   سینه   گهر  خیــــــــــــزت

سلام  بر  سعه  صــدر بی نها یـــت   تــــــــو

به  روز  حادثـه  بودی  پنــــــــــــــــاه   آل الله

شكست قامـت شاه از غـــــــــم شهادت تــــــــو

کشم  چگونه  غمت  را  به  رشـــــــــته تحریر

که  شرحه شرحه قلم شد زشرح  محنت  تـــــو


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:54 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-مدح

 
هرچه داریم همه از كرم عباس است
خلقت جنّت حق لطف كم عباس است
نور بر شمس و قمر، ماه بنى هاشم داد
عرش یك ذرّه ز خاك قدم عباس است
نه فقط خلق زمین، عبد و غلامش باشد
به خدا خیل ملائك قدم عباس است
شیعه از كینه‏ى دشمن نهراسد هرگز
دین ما تحت لواى عَلَم عباس است
در صف حشر علمدار شفاعت زهراست
  عَلَم فاطمه، دست قلم عباس است


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

عطش بود و عباس بود و مشكى پر آب 
عطش بود و صد لاله در التهاب 
به یك دست مشكى پر از آب داشت 
دلى از غم عشق بى تاب داشت 
در آن لحظه ‏ى سرد و خاكسترى 
ستم بود و یك دشت ناباورى 
دلى بود در بند مشكى اسیر 
ز هر سو تنش زیر رگبار تیر 
ز دست علمدار افتاد مشك 
شد از داغ سقا زمین غرق اشك 
مگر علقمه قلبى از سنگ داشت 
كه عباس را تشنه تنها گذاشت 
به دندان نگه داشت او مشك را 
به آتش كشید او دل اشك را 
ز یك سو دلش بود و این مشك آب 
از آن سو، سكینه كه مى ‏شد كباب 
ز یك سو، على اصغرش تشنه بود 
لب خشك او آب را مى ‏سرود 
و آن سو امامش گرفتار بود 
دلش پیش سجاد بیمار بود 
و مى ‏رفت تا خیمه ‏ها با شتاب 
كه اصغر نبیند دگر خواب آب 
ستم بود و شمشیر و تیر و كمان 
كه مى‏ آمد از هر طرف بى امان 
چو افتاد از اسب بر خاك مرد 
خدا بر غم غربتش گریه كرد 
كه ناگاه عباس بى تاب شد 
پر از خون دو چشمان مهتاب شد 
صدا زد در آن لحظه‏ ى واپسین 
  برادر بیا، حال زارم ببین


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مرحوم((شوقی))اصفهانی

 

 

بحر طویل حضرت عباس(ع)


شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان، كه بُدى صاحب طبل و علم و بیرق و سَیف و حَشم و با رقم و با رمق اندر لقب او ماه بنى هاشم و عباس علمدار و سپه دار و جهانگیر و جهانبخش و دگر نایب و سقا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

دید كاندر حرم خسرو خوبان شده بس ناله و افغان و پر از شیون طفلان همه شان سینه زنان نوحه كنان موى پریشان دل بریان سوى عباس شتابان كه عموجان چه شود جرعه آبى برسانى به لب سوختگان كز عطش آتش بگرفته گلوى ما. 
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل) 
پس بیاویخت به دوش دگر خویش یكى مشك چو مشكى كه بدى خشكتر از لعل لب ماه مدینه، گل گلزار سكینه به فغان گفت كه یا بنت اخا ناله مكن، ضجه مزن زان كه عموى تو نمرده روح الحال كنم بهر تو من آب مهیا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

پور حیدر چو یكى مرغ سبك روح مكان كرد بر عرشه زین، روح الامین گفت كه احسنت از آن مادر فرزانه بیاورد چه تو شیر دل و نامورى را كه دو زانوش گذشتى ز سر و گوش فرس هى هى به تكاور زدى همچون على عالى اعلا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تعجیل سوى شط فرات آمده مانند سكندر ز پى آب حیات آمده، آن شیر غضنفر نظرى كرد بر آن آب، كه چون اِشكم ماهى بزدى موج بفرمود كه آب عجب موج زنى، لیك ندارى خبر از تشنگى عصمت طاها. 
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تكبیر بزد نعره، همان شیر به جولان شد و در صحنه میدان شد و پاشید ز هم لشكر كفار، یكى گفت كه اى قوم گریزید كه این است، ابو الغزه، تهمتن، لقبش ماه بنى هاشم و باشد پسر حیدر صفدر، شده منسوب به سقا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
اى آب عجب مى ‏رود، اما خبرت نیست سكینه، گل گلزار مدینه، رخ ماهش بفسرده، اما ز عطش غش بنموده، آخر اى آب تویى مهریه فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان سید مظلوم، الهى كه گل آلوده شوى تا به ابد شوقى غمدیده از این غم شده دیوانه و شیدا. 
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-مدح

 

در برت اِستاد موسى با عصا
از دمت بیمار عیسى مى ‏شود
گر بگیرى لحظه ‏اى از رخ نقاب
یوسف از شوقت زلیخا مى ‏شود
چون تو را باب‏الحوائج خوانده ‏اند
هر گره با نام تو وا مى ‏شود
حك شده بر نخل ها با خون تو
علقمه میقات زهرا مى ‏شود
اى پناه ما سوى از بعد تو
تكیه‏ گاه عالمى تا مى ‏شود
اى به تو چشم امید عالمین
سیدى یا كاشف‏ الكرب الحسین
باز روى دستهاى بوتراب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
با تپشهاى دل زهرائیت 
عشق را انداختى در التهاب
اى دل زینب به سیماى تو خوش
ذكر لبهاى رقیه وقت خواب
اى امید خیمه‏ هاى سوخته
  اى تمام آرزوهاى رباب


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سازگار

حضرت عباس(ع)-مدح

 

بر خاك تو هر كه سر گذارد
سر از دل خاك بر ندارد
در كوى تو وَهْم ره نبرده
از جاه تو كس خبر ندارد
در بین دو آفتاب، زهرا
مثل تو، على، قمر ندارد
گل بوسه چو تو بدست و بازو
هرگز پسر از پدر ندارد
سقایى و هیچ كس به عالم
از تو لب تشنه ‏تر ندارد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-مدح

اى كه در باغ ولا منصب سقا دارى
ماه طاهایى و در دیده ما جا دارى
تو اباالفضلى و ایثار برازنده توست
آن‏چه خوبان همه دارند تو تنها دارى
بوسه باران یدالله شد آن بازوى تو
هم پسر خواندگى از حضرت زهرا دارى
كمترین مزد وفادارى ‏ات این است به دوست
  كه تو هم پاى حسین نقش به دل‏ها دارى


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

با دو بازو گفت تا در تن‏اید
شاخ سرو، شاخ شمشاد من اید
لیك باید از دم تیغ خسان
شاخه‏ ى مرجان شوید و ارغوان
تا نپردازید از حالى به حال
كى مهیا مى ‏شود سیر كمال
پیش تیر دشمن بیدادگر
سینه را گفتا شوى باید سپر
تا از این حالت كه دارى در جدال
تیر اعدایت دهد تغییر حال
سعى كن تا در ره سلطان دین
چاك چاك افتى ز جور مشركین
چشم را فرمود دارم از تو چشم
تا ز پیكان عدو نایى به خشم
گر چه بندد تیر راه دیدنت
  حق چنین خواهد به خون غلتیدنت

با دو زانو گفت باید ناگزیر
بركشید از دیده ‏ى من نوك تیر
تا چو شه آید به بالین سرم
دیده ‏اى باشد كه رویش بنگرم
ورنه گر ماند فرو تیرم به عین
كى توانم دید رخسار حسین
با زبان گفت اى سخن گستر زبان
من چو افتادم حسینم را بخوان
تا دم آخر مگر بینم رخش
توشه بردارم ز روى فرّخش
باش اندر نزد آن شاه زَمَن
ترجمان حال احساسات من
گر نبودم طاقت برخاستن
خواه از او عذر جسارتهاى من


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 تیر 1396  | 6:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 80 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید