عمری‌ست که دلتنگ توأم می‌آیم
مولا! به غریبی‌ات قسم می‌آیم

از صحن نجف دوباره ان‌شاء‌الله
با پای پیاده تا حرم می‌آیم

شاعر : یوسف رحیمی




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 7:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من از مشهد، من از تبریز، از شیراز و کرمانم
من از ری، اصفهان، از رشت، از اهواز و تهرانم
نمی دانم کجایی هستم، اما خوب میدانم
هوایی هستم و آواره ای در مرز مهرانم

اگر آواره ام، قلبم در ایوان تو جا مانده
دلم با هر قدم با هر نفس اسم تو را خوانده
غم عشقت بیابان پرورم کرد و میان راه
یکی پرسید: تا کرب و بلا، چندتا ستون مانده؟

چه شیرین است با شوقت دویدن در بیابان ها
به عشقت هم به دل جارو زدن هم در خیابان ها
نه تنها در میان تربتت داری شفا، حتی
به خاک زیر پای زائرت دادند، درمان ها

یکی جارو به دست و دیگری گوشی به گوش آمد
یکی بر شانه مشک و آن یکی پرچم به دوش آمد
دراین موکب سخن ازکوفه، آن موکب سخن از شام
یکی از هوش رفت اینجا، یکی آنجا به هوش آمد

ستون یک هزار و چارصد، یعنی: سلام آقا
سلام ای بی کفن ای تشنه لب ای مانده بر صحرا
به سقای علمدارت قسم، ما پای پیمانیم
به شوق یاریِ آرام جانت، مَهدی زهرا (س)

شاعر : قاسم صرافان




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 7:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لب تشنه ای و از لب نِی کام بُرده ای
با کربلا دل از همه ایام بُرده ای

آب فرات و آب حیاتند تشنه اَت
آب بقاء را تو لبِ جام برده ای

با اشک و نوحه و علم و روضه و عزا
تا قلب کفر، پرچم اسلام، برده ای

روز ازل که نوکرِتان تا اَبد شدم
با إذن فاطمه، تو مرا نام برده ای

عادت نکرده ایم، بجز خوانِ نعمتت
ما را کنار سفرۀ اکرام برده ای

آری سعادتِ بشرییَت بدست تست
تو بَرده را، به بندگیِ تام برده ای

عالَم فقیرِ شور و شعورِ حسینی است
چون عقل و عشق را تو به فرجام برده ای

والله دشمنانِ تو تا حشر باختند
تاریخ را تو،تا به سرانجام برده ای

یک اربعین، هزار هزار اربعین شده
یک قافله، اگر چه تو از شام برده ای

مفهوم تَر ز مأذنه ها و مناره ها
تکبیر را تو بر سرِ هر بام برده ای

با رأس خویش بود که  ک‍نجِ تنور و دِیر
اسلام را به شیوۀ گمنام برده ای

وقتی که تو پناه به عباس میبری
یعنی برای خیمه چه پیغام برده ای

زینب ولی، بدونِ علمدار، بی حسین
میگفت با سرت، تو مرا شام برده ای

مهدی اگر که صبح و مسا گریه میکند
ارثی است که تو از همه اقوام برده ای

شاعر : محمود ژولیده




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دارم غریب و آشنا را می شمارم
این خیل مشغول عزا را می شمارم

هی خواب می بینم پیاده در طریقش
درجاده دارم تیرها را می شمارم

دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه
سربندهای یا رضا را می شمارم

اما خدا را شکر با انگشت هایم
جامانده های کربلا را می شمارم

پس سعی خود را می‌کنم موکب به موکب
این مروه های با صفا را می شمارم

با عقل نه، من با جنون بی شمارم
این لشکر بی انتها را می شمارم

تسبیح من این است در طیِّ طریقش
هر صبح تاول های پا را می شمارم

آن قدر نزدیکم به اوکه دانه دانه
دارم نفس های خدا را می شمارم

هم کربلا هم نوکری هم اشک هم عشق
دارم فقط سود دعا را می شمارم

شاعر : مهدی رحیمی




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نشسته ام به مزارت نه بر مزار خودم
سیاه پوشِ تو ام نه که سوگوار خودم

تو زیرِ خاکی و من خاک بر سرم ریزم
که سینه چاکی و من خاک بر سرم ریزم

نمی‌شناسی ام اما زِ بس که مجروحم 
زِ بَس که پیر شده چهره‌ام زِ اندوهم 

به خاکِ سرخِ تو ای تشنه آب می‌ریزم 
گُلی نمانده برایت گلاب می‌ریزم

بگو چگونه دلت آمد از بَرَم بروی
به رویِ نیزه ولی در برابرم بروی

ببین که بعدِ تو غمگین ترین صدا شده‌ام
شکسته ام زِ کمر دست بر عصا شده‌ام

چهل شب است که از دردِ پا نمیخوابم 
پُر از جراحتم و غرقِ ردِ پا شده ام

چهل شب است که دائم زِ لای لایِ رباب
کنارِ نیزه‌ی اصغر پُر از عزا شده‌ام
 
چهل شب است که با چادری که خاکی بود
حجابِ دخترت از چشمِ بی‌حیا شده‌ام

چهل شب است که مهمانِ شامیان بودم
چهل شب است که مهمان خنده‌ها شده‌ام

حکایت من و کعبِ نِی از تنم پیداست 
ببین شبیهِ تو ام مثلِ بوریا شده‌ام

رسیدم از سفری که غمِ تو را خواندم
برای زخم علمدار روضه‌ها خواندم

به روی نیزه مده دستِ باد گیسو را
بدین بهانه مپوشان شکاف اَبرو را
 
بگو به نیزه‌ی عباس خَم شود اینجا 
که دشمنت نزند دختران کم رو را 

نشسته خاک اگر چه به روی مژگانت
هنوز خیره کند چشم‌های آهو را 

کنار ناقه‌ی عریان و جمعِ نامحرم 
بگو دوباره بگیرد رکابِ بانو را 

زِ تکه روسریِ دختران تو دیدم
گره زدند به سر نیزه‌ای سرِ او را

تو دستِ بادی و زنجیر‌ها نمی‌خواهند 
که بوسه‌ای بزنم آن دو چشمِ جادو را
 
تو دست بادی و این سنگ های بی احساس 
نمی کنند مراعات چشم کم سو را 

هنوز لخته‌یِ خون می‌چکد زِ گیسویش 
اگر چه حرمله بسته شکافِ اَبرو را

شکسته‌تر زِ همیشه کنارت آمده ام
برای دیدنِ سنگِ مزارت آمده ام

مرا ببخش که بی غنچه‌ات سفر کردم
که یاس بُرده‌ام اما بنفشه آوردم

پس از تو چشمِ کبودم پِیِ سرت می‌گشت 
پس از تو غم همه‌جا گِردِ خواهرت می‌گشت 

چه خوب شد پِیِ ما باز حرمله نیامده است 
وگرنه باز به دنبالِ اصغرت می‌گشت

چه خوب شد که نیامد وگرنه نیزه‌ی او
به سینه‌ی تو پِیِ طفلِ پَرپَرَت می‌گشت

شاعر : حسن لطفی




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای حامیان مکتب هل من معین سلام
جاماندگان قافله اربعین سلام
 
قومی پیاده بر حرم یار می روند
حسرت کشان قبر امام مبین سلام
 
زینب چه کرده با دل مشتاق شیعیان
گویند زائران همه،  بانوی دین سلام
 
زینب اگر نبود شکوهِ شرف نبود
او را دهد فرشته ز عرش برین سلام
 
زینب اگر نبود کنون کربلا نبود
ازاو به ما رسیده شکوه آفرین سلام
 
آداب اربعین و زیارت نوشته شد
زینب به شه چو داد به صوت حزین سلام
 
اسلام را سلام جهت دار زنده کرد
لبیک بود معنی آن بهترین سلام
 
زینب مرام باش که تا مکتبی شوی
لبیک یاحسین بگو زینبی شوی
 
ای عاشق ولا همه دم "یاحسین"بگو
سرباز کربلا همه دم "یاحسین" بگو
 
فریاد تو به خرمن وهّابی آتش است
کن آتشی به پا همه دم "یاحسین" بگو
 
ازعاشقان باشرف بیست میلیونی
بشنو همین ندا همه دم "یاحسین" بگو
 
هرماه ما محرم و هرشهر کربلاست
کن دین خود ادا همه دم "یاحسین" بگو
 
فریاد یاحسین شهیدان شنیدنی است
با لشگر خدا همه دم "یاحسین" بگو
 
آنانکه پیروان وفادار زینبند
گویند ازوفا همه دم "یاحسین" بگو

 

شاعر : ولی الله کلامی زنجانی




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر قدم یک پنجره از شوق وا کردی به سویم
می توانم از همین جا عطر صحنت را ببویم

قطره ام اما سرِ دریا شدن دارم دوباره
می روم خود را در اقیانوس نور تو بشویم

حُرّم و دارم به سمت شاه برمی گردم ای کاش
گرچه دستم خالی است اما نریزد آبرویم

لطف تو حتی مجال شرم را از من گرفته
مرحمت کردی نیاوردی بدی ها را به رویم

پابرهنه می دوم سوی تو مست از جام عشقم
قطره قطره چای شیرین عراقی ها سبویم

آن قدَر مستم که گاهی از خودم  می پرسم اصلا
من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم ؟

بی تو سر شد در میان حیرت و غفلت ، جوانی
با تو اما آب رفته باز می گردد به جویم

شاعر : محمد جواد الهی پور




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با پای سر به سِیر سماوات می رویم
احرام بسته ایم و به میقات می رویم
تا بارگاه قبله ی حاجات می رویم
قسمت اگر شود به ملاقات می رویم

میقات ما حسین ، ملاقات ما حسین

زانو زدیم پیر و جوان بر زمین تو
ما حلقه بسته ایم به دور نگین تو
ما را کشانده است کجاها طنین تو
افتاده ایم در گذر اربعین تو

ای واژه واژه نام تو صد ماجرا حسین

ما چون کبوتران حرم پر شکسته ایم
از آشیان گذشته و از خود گسسته ایم
چون صیدهای زخمی در خون نشسته ایم
یعنی که دل به لذت دیدار بسته ایم

مرهم حسین ، صبر حسین و شفا حسین

ای جان شرحه شرحه بگو ماجرا چه بود !
راز به خون تپیدن خون خدا چه بود !
آن جوشش صدای تو بر کربلا چه بود !
دادی بها به خون خودت ، خون بها چه بود !

ای خون پاک تو ، همه تن ، خون بها حسین

با بادها بگو که هوایم هوای توست
با نای ها بگو که نوایم نوای توست
بغضی که در تلاوت در خون رهای توست
سودای آتشی ست که بر خیمه های توست

ای تا ابد ، نوای من بینوا حسین

گل زخم ها شکفته شده روی پیکرت
چون کعبه فوج تیغ گرفته ست در برت
بعد از تو دشت ، یکسر ” إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ “
بالا سرت ، بلند سرت ، تا خدا ، سرت

بر ما چه رفته است به شوق تو ” یا حسین “

ابراهیم قبله آرباطان




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای شهيد عشق و آزادی نويد آورده ام
مژده ی ویرانی كاخ يزيد آورده ام

قامت اسلام كردم راست با صبرم ولی
قامتی كز بار محنت ها خميد آورده ام

معجر از غم ، پيكرم از كعب نی باشد سياه
زان سيه كاران برت موی سپيد آورده ام

گر تو با سر آمدی بر كودكانت سر زدی
من هم آنان را برای بازديد آورده ام

سیلی و كعب نی و زخم زبان خوردم ولی
پرچم پیروزی و فتح و اميد آورده ام

شاعر : حاج علی انسانی




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بدون چون و بدون چرا ... نمی ‌ماندند
شبيه رود ، شبيه صبا ، نمی‌ ماندند

چه کربلاست که عالم به‌ هوش می ‌آيد
پس از شنيدن چاووش‌ ها نمی ‌ماندند

به التماس ... به خواهش ... به هر چه که می ‌شد
خلاصه قافله می‌ رفت جا نمی‌ ماندند

چقدر با سر زانو به کربلا رفتند
از اشتياق حرم روى پا نمی ‌ماندند

فروختند النگوى نوعروسان را
قديم معطل اين چيزها نمی ‌ماندند

شب زيارتى اربعين ، دهاتى‌ ها
به احترام تو در روستا نمی ‌ماندند

فقط دو مرتبه بايد به کربلا بروى
بدين طريق بفهمى چرا نمی‌ ماندند

خدا نبود اگر اين " حسين ، حسين " نبود
و بندگان خدا باخدا نمی‌ ماندند

شاعر : استاد علی اکبر لطیفیان




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1396  | 3:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 47 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید