میان کوچه منتظر غریب ایستاده ام

به خواب رفته سایه ام به خویش تکیه داده ام

چو جبرئیل زخمی ام میان دو قوم خود پرست

شهاب آسمانی ام ، به چاه فتاده ام

به زخمهای بال خود کمی نگاه می کنم

و خوب فکر می کنم به انتهای جاده ام

به آیه های روشنم توجهی نمی شود

ستاره شمالی بدون استفاده ام

به پای نامه خودم هنوز گریه می کنم

چنان که سیل میبرد منی که کوه زاده ام

به جستجوی ریشه هراس و ترس می رود

کسی که شخم می زند به مزرع اراده ام

بگو که کشته می شود جوان و نوجوان تو

بگو وصیت مرا به پیر خانواده ام


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من پرستويم و مانده ز سفر بال و پرم                  گرچه خاکسترم اما ز غمت شعله‌ورم
من سفير توام و بانگ انالحق زده‌ام                     آخرين کار نمازيست که بر دار برم
ملک‌الموت به اعجاز سرانگشت غمت                 جان طلب کرد به شوق تو فقط جان سپرم
شوق پرواز بود از قفس تنگ تنم                         تا مگر همره باد از سر کويت گذرم
قاصد باد به سوي تو فرستم که ميا                     مهر اين نامه به خون جگر و اشک ترم
سر به راه تو نهادم همه جا تا دم مرگ                 که سر راه تو و خواهرت افتاده سرم
پيش مرگ توام و جان من اي دوست تويي            بي تو من شمع فنا گشته پاي سحرم

نام شاعر:حميد فرجي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

حضرت مسلم(ع)-شهادت

 

می گریزد از کوفه هرکسی که پا دارد

دست اگر دهد بالی، این محیط جا دارد

شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش

رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد

آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش

هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد

شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل

وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد

می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ از رو

عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد

قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم

سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد

گرچه پیک مسلم شد، اعتماد بر او نیست

زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد  

کوفه آبرو خوار است با حرم میا اینجا

اژدهای صدچشم است سخت اشتها دارد

ابرها نمی گریند بادها نمی رقصند

وضع عید قربانم حال کربلا دارد

عشق آتشین من دست باد افتاده است

هرچه من دعا دارم کوفه ناسزا دارد

در یمن رکابت را ای عقیق خالی کن

کوفه بدتراش است و جوهرش جفا دارد

صد نفس تو را خواندم یک نفس اجابت کن

شاه بی نوا پرور در قفا دعا دارد

در قفا دعا دارد گر حسین بی لشگر

شمر از چه ای معنی پا بر آن قفا دارد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

حضرت مسلم(ع)-شهادت

 

امشب میان کوچه ها، خانه به دوشم
فردا به بازار وفا، جان می فروشم
ای یوسُف خَیرُالنساء
کوفه میا کوفه میا
نامردم کوفه همه، پیمان گسستند
با سنگ بی مهری دلِ، مهمان شکستند
بویی ندارد از وفا
کوفه میا کوفه میا
آتش زده غربت ز کین، بر تار و پودم
ای میزبانان من که بی، دعوت نبودم
گویم به سِبط مصطفی
 کوفه میا کوفه میا


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت مسلم(ع)-شهادت

   

در سلام نماز مغرب بود

مسجد از ازدحام خالی شد

واژه های کلام مردم شهر

از علیک السلام، خالی شد

 

بین پس کوچه های نامردی

کوفه تنها گذاشت مردش را

با کمی سنگ از سرش وا کرد

روزه داریِ کوچه گردش را

 

هیچکس بار آن مسافر را

از سر شانه اش پیاده نکرد

وای بر حال منبر کوفه

که از آن مرد استفاده نکرد

 

کلماتِ که "این چه کاری بود؟"

دائماً راهی صدایش بود

التماسی شبیه "کوفه میا"

سر سجاده ی دعایش بود

 

هیچکس پا به پای او غیر از

سایه از پشت سر نمی آمد

روشنائی خانه ها رفتند

سایه اش هم دگر نمی آمد

 

خواست تا نامه ای اجیر کند

به سوی کاروان نشد که نشد

شرحی از حال ماوقع بدهد

به امام زمان نشد که نشد

 

عاقبت مرد بی کس کوفه

سر دارالاماره جایش بود

سر دارالاماره ی کوفه

آن مکانی که از خدایش بود

 

گریه می کرد و زیر لب می گفت

با لبی تشنه با دلی گریان

«السّلام علیک یا مظلوم»

«السّلام علیک یا عطشان»

 

لب و دندان چه قیمتی دارد؟

لب قاریِ من سلامت باد

هم سرش هم تنش خدا را شکر

سر راه بنفشه ها افتاد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شبی که دیده خود پر ستاره می کردم

برای غربت دل فکر چاره می کردم

به دانه های چو تبسیح اشک در دستم

برای آمدنت استخاره می کردم

نماز عاشقی من شکسته شد اما

سلام بر تو زدار العماره می کردم

من از محله آهنگران بی احساس

گذر نمودم ودل پر شراره می کردم

یکی سفارش تیر سه شعبه ای می داد

دعا برای سر شیر خواره می کردم

غریب تر زدلم روزگار چون می خواست

به کودکان غریبم اشاره می کردم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشم مرا اگر نه همه بال و پر کنی

با کاروانِ خویش کجا همسفر کنی ؟

دیگر کبوتران به حضورِ تو می رسند

قسمت شده است اینکه مرا نامه بر کنی

دارالاماره است و نگاهم به سوی او

آیا شود به نیزه به سویم نظر کنی ؟

آهنگران به نیزه و شمشیر سازی اند

ای وای اگر سفر به سَرای خطر کنی

اینجا به بام خانه فقط سنگ می برند

از کوچه های شهر مبادا گُذر کنی

امروز اگر نشد که کنار تو جان دهم

فردا فراز نیزه مرا همسفر کنی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دوست دارم بارها از تن جدا گردد سر من 
تا شود تقدیم خاک پات، خون حنجر من 
دوست دارم عضو عضوم طعمه ی شمشیر گردد 
تا تو لبخندی زنی بر زخم های پیکر من 
دوست دارم وقت جان دادن به بالینم بیایی 
تا بیفتد بر گل رویت نگاه آخر من 
دوست دارم در هجوم خنده های تلخ دشمن 
بر تو ریزد همچو باران، اشک از چشم تر من 
دوست دارم تا به جرم عشق تو، کوچه به کوچه 
از فراز بام ها آتش بریزد بر سر من 
دوست دارم در کنار دختر مظلومه ی تو 
صورت خود را کند تقدیم سیلی، دختر من 
دوست دارم دور عباس علمدارت بگردم 
تا شود ام البنین، فردای محشر مادر من 
دوست دارم تا به جرم عشق گردم سنگ باران 
سنگ ها گردند بین کوچه ها، هم سنگر من 
دوست دارم طوعه بعد از کشتنم آید سراغم 
در کنار پیکرم گرید به جای خواهرمن 
دوست دارم تا بریزد بحر بحر از چشم میثم 
اشک خونین بر من و بر لاله های پرپر من


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در کوچه های کوفه در غربتم خدایا
از مردمانِ‌ این شهر در حیرتم خدایا
اشکم شده طبیبم
من بی کس و غریبم
کوفه میا حبیبم
کوفه میا حبیبم 
می نالد این دلِ من از التهابِ غمها
سوزد شرار قلبم یادِ علیِ تنها
یا سیدی نظر کن
از آمدن حذر کن
از کوفیان گذر کن
کوفه میا حبیبم
در پیش چشمم آید خشم فزون اعدا
زیر گلوی اصغر آن اکبر ارباً‌ اربا
در علقمه ببینم سقا به خون نشسته
هم چشم و هم که فرق و بال و پرش شکسته
یک یارِ بی قرینه
این شهر پر زکینه
رو سوی آن مدینه
کوفه میا حبیبم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 دی 1395  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت

وقتي نگاه ها همه بوي فريب داشت

تنها ترين مسافر شبگرد كوفه بود

آن زائري که همره خود عطر سيب داشت

وقت عبور از صف آهنگران شهر

بر روي لب ترنم أمن يجيب داشت

با ديدن سه شعبه و سر نيزه هايشان

ديگر خبر ز روضه‌ی شيب الخضيب داشت

مجنون و سر سپرده‌ی مولاي خويش بود

يعني تنش براي جراحت شكيب داشت

دارالإماره تشنه‌ی خون شهيد بود

آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت

پيوست عاقبت سر او با سر امام

در كاروان كرب و بلا هم نصيب داشت


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید