علیرضا لک

حضرت مسلم(ع)-مرثیه

 

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید

حرف از چشم بهانه است، به خون تشنه ترید

تا که دیدید غریبی به سراغم آمد

مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید

از سر نیزه ی بی تاب شما معلوم است

خوب از حسّ پدر با پسرش با خبرید

اسمی از شیشه شنیدید همه سنگ شدید

نامی از چادر و دامن که شده شعله ورید

اینقدر حرص که از دست شما می بارد

کی ز خلخال و النگوی کسی می گذرید؟!

عطش غارتتان تا که فرو بنشیند

ببرید از تن من هر چه که دارم ببرید

یک نفر با همه ی غربت خود می آید

لااقل این همه شمشیر برایش نخرید

مغرب خونی یک روز سرم را پیش

سر خاکستری شاه حرم می نگرید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در کارگاه تیر سه شعبه بهم رسید

لبخند های حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

اینجا هزار حرمله چشم انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روی رقیه کن

فکری به حال من نه به فکر رباب کن


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود

ختم به خیر این غم بی انتها شود

ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند

یا باد با نوای دلم همنوا شود

مداح خانواده ی تان هستم، آمدم

تا خانه خانه بزم حدیث شما شود

دَم از علی و آل علی آنقدر زنم

تا کوچه ها پُر از نفس مرتضی شود

با هر اذان به اشهدُ انَّ علی رِسَم

تا هر حضور، خطبه ای از لافتی شود

از معجزات خیبر و از بدر گفته تا

شعر و شعورشان همه شیر خدا شود

یا از حسن بگویم و از حسِّ یک غریب

شاید فضای کوفه کمی، غم فضا شود

آنقدر از حسین بخوانم که جان دهم

باشد که یک حسینیه اینجا بنا شود

افسوس، زین جماعت سنگیِ بی وفا

باور نداشتم که یکی با وفا شود

اینجا مدینه است، نه کوفه، میا

مخواه زهرا دوباره عابر این کوچه ها شود

اینجا مدینه است، نه کوفه، بیا بخوان

تا باز بزم روضه ی زهرا به پا شود

افتاده ام به یاد تو و روضه خوانی ات

از مادری که رفت،خودش خون بها شود

تا در، حضور فاطمه حس کرد زد به سر

دلشوره داشت، بانی یک ماجرا شود

یادش نرفته بود که هر صبح با ادب

جبریل می رسید کمی خاک پا شود

با التماس، گفت به مادر بمان میا

تا مانع جسارت یک بی حیا شود

در بود و شعله بود و حرامی به پشت آن

می خواست با حرارت در آشنا شود

فرصت نداد شعله فقط کار خود کند

مهلت نداد تا که در بسته وا شود

زینب، صدای فضّه به دادم برس، شنید

کوشید مادر از در و آتش جدا شود

آه ای علی من، به مدینه میا مخواه

تکرار داغ های دل مجتبی شود

اینجا میا که فاطمه ات جای دوش تو

در حلقه ی فشرده ی زنجیر جا شود

بدجور چشم زجر مرا زجر می دهد

ای وای اگر که همسفر بچه ها شود

خولی تنور خانه ی خود گرم میکند

شاید که میزبان سَری آشنا شود

اینجا میا که روی سرت شرط بسته اند

روزی رسد که گیسویت از نی رها شود

تقصیر نیزه نیست که سر بی تعادل است

کافی ست نیزه دار کمی جا به جا شود

می افتی و به روی زمین غلت می خوری

می افتی و سر تو پر از ردّ پا شود


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد

با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد

حال و روز منِ آواره تماشا دارد

تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد

روزه دارم من و لب تشنه وسر گردانم

بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد

دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم

مثل من هیچ سَفیری خجل از یار نشد

خواستم تابرسانم به تو پیغام ، میا

پسر فاطمه ، شرمنده ام انگار ،  نشد

گر زنی سینه سپر کرده برایم صد شکر

سینه اش سوخته از داغیِ مسمار نشد

اهل این شهر همه سنگ زن و سر شکنند

میهمانی سرِ سالم سوی دَربار نشد

وای اگر که هدفی روی بلندی باشد

دیده ای نیست که با لختۀ خون تار نشد

به سر نیزه پریشان شده مویم ، اما

خواهرم در پی ام آوارۀ بازار نشد

پیکر بی سرم از پا به سر دار زدند

این بلا بر سر من آمد و تکرار نشد

 شاعر: قاسم نعمتي


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جان بر کف بازار توام یوسف زهرا
دلباخته دار توام یوسف زهرا
سوگند به خونی که برون از دهنم ریخت
من تشنه دیدار توام یوسف زهرا
هر سو بکشانند به هر کوچه تنم را
در سایه دیوار توام یوسف زهرا
با آنکه به عشقت پدر پنج شهیدم
بی مایه خریدار توام یوسف زهرا
تنها نه همین لحظه که در کوفه غریبم
یک عمر گرفتار توام یوسف زهرا
بگذار لب تشنه ببرّند سرم را
زیرا که خریدار توام یوسف زهرا
از کثرت پیکان به بدن رسته دو بالم
من جعفر طیار توام یوسف زهرا
دستم ز قفا بسته سرم نیز شکسته
من جای علمدار توام یوسف زهرا
فریاد ز هر زخم تنم خیزد و گویم
من یاور بی یار توام یوسف زهرا
من "میثم" دلباخته ام گر بپذیری
خاک ره زوار توام یوسف زهرا

" استاد سازگار "


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به تنم عطر غریبانه ی سیب است هنوز
دل من منتظر روی حبیب است هنوز

ولی ای کاش نیایی که دلم میگیرد
قول مردانه ی این خطه عجیب است هنوز

کوفه هر گوشه ی خود رنگ خوارج دارد
خاک این شهر پر از مکر و فریب است هنوز

ناله ای گنگ میان دل نخلستان است
و علی در همه ی شهر غریب است هنوز

از همان کودکیم نذر شما بودم من
قاصدک مثل فدیم است نجیب است هنوز

تا دم رفتنم از عشق نمی پرهیزم
به تنم عطر غریبانه ی سیب است هنوز...

" محسن کاویانی "


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

كوفه بهر قتل من اصرار دارد يا حسين
كوفه بر بغض علي اقرار دارد يا حسين
كوچه هاي كوفه همرنگ مدينه گشته اند
دربهاي بسته چون ديوار دارد يا حسين
موقع افطار هم كوفه به من آبي نداد
سفره اي خشكيده در افطار دارد يا حسين
كاش من مهمان يك قوم مسيحي مي شدم
كوفه رسمي بدتر از كفار دارد يا حسين
در ميان كوچه مي گردم دعايت مي كنم
مسلم تو ديده اي خونبار دارد يا حسين
تا كه حج تو شكست از من لب و دندان شكست
كوچه گرد كوفه حالي زار دارد يا حسين
دست كوفه از علي كوتاه مانده حاليا
با علي اكبر تو كار دارد يا حسين
کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب
شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین
او فقط تیر سه پر در ذبح صیدش می زند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
در شکارش شیوه ای قهار دارد یا حسین
نیزه های حمل سر را هم سفارش داده اند
راس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین
کوفه آغاز مصیبتهای زینب می شود
گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین

" جواد حیدری "


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بارالها من کجا روم امشب
مانده ام تنها رسیده جان بر لب
دسته گل های مرا از من جدا کردند
خون به قلب خامسِ آلِ عبا کردند
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم
ای گل زهرا پسر عمو جانم
از غریبی من بر طوعه مهمانم
گر که در دار الاماره بسته اند دستم
من به یاد آن سه ساله دخترت هستم
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم
پر و بال مرا در کوفه بشکستند
هر دو دست مرا با ریسمان بستند
بر سَر دارالاماره دست و پا می زد
با لبِ خونین حسینش را صدا می زد
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این تن خستۀ من اشک پیوستۀ من 
این لب پاره و این فرق بشکسته من 
همه از زخم زبان بر جگرم چنگ زدند 
کوفیان بر سر هر کوچه مرا سنگ زدند 
یا اباعبدالله 
جگرم تفتیده دو لبم خشکیده 
عوض آب آتش به سرم باریده 
بنویسید به یاد عطش رهبر من 
با لب تشنه جدا می‌شود از تن سر من 
یا اباعبدالله 
ای خدا یار کجاست کوی دلدار کجاست 
آتش و سنگ کم است چوبۀ دار کجاست 
دست من بسته ولی با سر و جان یار توام 
فکر بی‌دستی عباس علمدار توام 
یا اباعبدالله 
عمر من گشت تمام زیر تیغ و لب بام 
به تو و زینب تو گویم از دور سلام 
نام تو بود به لب تا نفس آخر من 
تو بکش دست نوازش به سر دختر من 
یا اباعبدالله 
زخم من زیب تنم واحسینا سخنم 
می‌رود یاد سرت کوچه کوچه بدنم 
در همین کوچه که بر خاک مرا غلطانند 
کوفیان بر سر نی رأس تو را گردانند 
یا اباعبدالله

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای مرد ای که روی به این سو نهاده ای 
بگذر چرا به خانه من تکیه داده ای؟ 
کردی بهانه تشنگی و آب خواستی 
نوشیدی آب و باز هم این جا ستاده ای 
وحشت زده است شهر و گواه است حال تو 
که آزاده ای و در کف دشمن فتاده ای 
مردان کوفه را همه از بیعت یزید 
تیغی به دست هست و به گردن قلاده ای 
یا خانه را ندانی و گم کرده ای تو راه؟ 
یا بس که راه رفته ای از پا فتاده ای؟ 
فرمود طوعه را که منم نایب حسین 
من مسلمم که بر رخ من در گشاده ای 
سرگشته ام از آن که مرا نیست خانمان 
و آن را که خانه نیست ندارد اراده ای 
او را شناخت و آن شب پناه داد 
زن بود و داشت مردمی فوق العاده ای 
فردا دریغ پیکر او پاره پاره شد 
از تیغ هر سواره ای و هر پیاده ای 
ای مسلم ای بزرگِ مسَلّم تو را سلام 
ای گل که زینت در دارالشهاده ای 
تو اولین سفیر حسینی که حمزه وار 
تا پای جان به راه عقیدت ستاده ای 
در زیر تیغ قاتل و بالای کاخ ظلم 
اول سلام را تو به آن کعبه داده ای 
غیر از ارادة تو نبود این که لب گشود 
در وصف تو "مؤید" ما بی اراده ای


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395  | 11:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید