حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر در به دری ها پناه گاه ندارم
شب گذشته به هر خانه جای بود مرا لیک
به هیچ خانه در این شام تیره راه ندارم
ز خستگی ست به دیوار طوعه تکیه زدم من
وگر نه جز به خداوند تکیه گاه ندارم
کِشند جانب دارالاماره با چه گناهم؟
عزیز فاطمه جز عشق تو گناه ندارم
به زیر تیغم و بالای بام وقت شهادت
حسین از تو جز امید یک نگاه ندارم
به راه عشق تو سر می دهم که وای به حالم
اگر که حرمت عشق تو را نگاه ندارم
به اشتباه سوی کوفه خواندمت که بیایی
دریغ مهلت جبران اشتباه ندارم
غم تو کرده سیه روز من که در همه عمر
قسم به خال تو یک نقطۀ سیاه ندارم
سلام بر تو دهم لیک با زبان اشارت
نگاه من به تو و طاقت نگاه ندارم
به لابه دامن لطفم گرفت و گفت "مؤید"
گرم تو دست نگیری به دست آه ندارم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 دی 1395  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اینجا رسیده ام که مرا مبتلا کنی

بر حال و روز پیک خودت چشم وا کنی

 

ای دلبر غریب مبادا که لحظه ای

بر وعده های کوفی شان اعتنا کنی

 

این کوچه گردی عاقبتش درد سیلی است

باید به رنج فاطمه ام آشنا کنی

 

سنگم اگر زنند دل از تو نمی کَنم

تا که ز لطف گوشه چشمی به ما کنی

 

برگرد جان خواهرت آقا که دیر نیست

با خنده های حرمله و شمر تا کنی

 

اینجا که بار مرکبشان تیر و خنجر است

بهتر که فکر حَنجر مه پاره ها کنی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 دی 1395  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روی تو را به چشم دل ، از سر دار دیده ام
جانب مکه پر زند ، جان به لب رسیده ام
حرمت جان شکسته ام ، بر دل خون نشسته ام
تاکه به دست بسته ام ، ناز غمت کشیده ام
دیده به شعله دوختم ، لحظه به لحظه سوختم
هستی خود فروختم عشق تو را خریده ام
تن به قضا سپرده ام منت تیغ برده ام
بلکه تو خنده ای کنی پای سر بریده ام
تا بزنم ز زخم دل بوسه به خاک مقدمت
کوچه به کوچه میروم جسم به خون تپیده ام
از سر بام بر زمین چون تن خود نیفکنم
من که زخاک کوچه ها بوی تو را شنیده ام
هست امیدم از درت بعد تو نزد خواهرت
شود کنیزه دخترت دختر داغ دیده ام


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 دی 1395  | 11:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای این که راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 دی 1395  | 11:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

بیا مهمان سرگردان کوفی را تماشا کن
ز احسان بهر این مهمان سر و سامان مهیا کن
چو شمعی در ره عشقت سرا پا سوختم امشب
بیا پروانۀ پروانه را ای شمع، امضا کن
دگر ای میزبانِ سفرۀ ایجاد، از رأفت
ز تن ها دل بُریدم فکر این مهمان تنها کن
اگر چه میهمانم، بسته شد درها به روی من
بیا ای طوعه امشب در به روی میهمان وا کن
اگر می خواستی فردا ببینی میهمانت را
بیا بازار قصابان، تن بی سر تماشا کن
ندارم شکوه ای بر لب گذشت آن ها که با من شد
ولی با عمۀ سادات ای کوفه مدارا کن


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 دی 1395  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

فرياد وا محمدا حسين من كوفه ميا

اي خامس آل عبا حسين من كوفه ميا

مظلوم حسين مظلوم حسين
***
دارم درون سينه ام سوزوگدازي يا حسين

هرگزنديده كس چنين مهمان نوازي يا حسين

مظلوم حسين مظلوم حسين

***
اي يوسف زهرا ببين مسلم تماشايي شده

مهمانم وبا سنگ كين ازمن پذيرايي شده

مظلوم حسين مظلوم حسين

***
اي سيد و مولاي من اي نام تو ذكرلبم

مي گردم اندر كوچه ها اما به ياد زينبم

مظلوم حسين مظلوم حسين

***

تا مي تواني بين ره رقيه ات رانازكن

ياكه ميا يا گوشواره را زگوشش باز كن

مظلوم حسين مظلوم حسين

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

آشفته ام آواره ام در پشت درها

کوه پر از دردم پر از خون جگرها

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

گفتم به دستت می رسد«ای کاشهایم»

نفرین به بال سنگی این نامه برها

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

در سرش غیر از هوای دیدن دلبر نداشت

در دلش غیر از غم پرورده ی حیدر نداشت

در غریبی دامن دیوار می شد مأمنش

آن رسول بی کسی در کوفه یک یاور نداشت

کودکانش را به دست دشمنش بسپرده بود

آرزوی دیدن آن ها به دل دیگر نداشت

با خودش می گفت: باید سر به راه یار داد

تحفه ای بهتر برای دوست غیر از سر نداشت

تشنه بود و از لبان زخمی اش خون می چکید

قطره آبی تا کند حلقوم خود را تر نداشت

خود طناب دار را افکند دور گردنش

تاب دیدار علی اصغر به نی دیگر نداشت

اشک او می ریخت و در هر نفس می گفت: آه

طاقت دیدار اشک زینب مضطر نداشت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

بین من و دشمنانت آقا جنگ است

خاموش نمی شوم که مردن ننگ است

مثل تو شکسته اند دندان مرا

همواره جواب عاشقان با سنگ است

***

نامردی و ازدحام بدتر باشد

نه … سنگ زدن ز بام بدتر باشد

ای وای اگر کوفه چنین است حسین

من می ترسم که شام بدتر باشد

***

در کوفه فقط عذاب دادند مرا

سایه نه … که آفتاب دادند مرا

آن روز که توی کوفه می پژمردم

رگ های بریده آب دادند مرا

***

دل های تمام کوفه سنگی شده است

یک رنگی شهر… چند رنگی شده است

به کوفه نیا حسین … چون می بینم

بازار پر از سلاح جنگی شده است


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید