
يا مسلم ابن عقيل(ع)
من به زهرا اقتداي دگري خواهم داشت
اين شب جمعه هواي دگري خواهم داشت
مسلميه شده و درحرم عبدالعظيم
اين سه شب كرب و بلاي دگري خواهم داشت
ادامه مطلب

حضرت مسلم(ع)-شهادت
قهرمان عشق در چاه بلا افتاده است
كار مسلم وای دست اشقیا افتاده است
اشك جاری بر رخش شرح غمی پنهان دهد
گوشۀ غربت به یاد كربلا افتاده است
باغ شد مرداب و گل ها نیزه و شمشیر شد
قاصد كرب و بلایی از نوا افتاده است
سر، سر پیمان گذارش روی دار افتاده است
دل سر و كارش به خلقی بی وفا افتاده است
آه گلچینان كه از هر بام با سنگش زنند
این گل طوباست از شاخه جدا افتاده است
دست مهمان بستن و با كام عطشان كشتنش
از كجا در كوفه این رسم خطا افتاده است
نامههای دعوت كوفه بجز نیرنگ نیست
بد مرامی، بد دلی در كوفه جا افتاده است
كار دل هاشان به نیرنگ و نفاق افتاده است
كار لب هاشان به لعن و ناسزا افتاده است
چشمهاشان خائن و آئینۀ ناپاكی است
وای از چشمی كه از شرم و حیا افتاده است
بگذر از كوفه نبینی تا به روی غنچهها
رد پا از پنجۀ نا آشنا افتاده است
ادامه مطلب

حضرت مسلم(ع)-شهادت
پیشانی او وقف سنگ کوچه ها بود
اوّل ذبیح مقتل کرب و بلا بود
از پشت بام کوفیان بی مروّت
تنها نصیبش آتش و سنگ جفا بود
خون از لبش می ریخت روی خاک کوچه
دستان او حاکی ز درد مرتضی بود
یک تن حریف گلّه ای نامرد کوفه
امّا دلش با کاروان کربلا بود
با نائب خاص امام عصر یارب
رفتار بدتر از یهود آیا روا بود؟
از درب خانه تا به بالای مناره
همواره گریان قتیل نینوا بود
شک در مسلمانی او کردند مردم
آنکه شبیه شاه عطشان سر جدا بود
این لکّه ی ننگی است تا روز قیامت
بر هرکه بیعت کرد و آخر بی وفا بود
ادامه مطلب

صد نامه نوشتند که این دل ، تنگ است
گفتند ، ولیکن دلشان از سنگ است
آقا ! تو میا به کوفه اینجا ابریست
آبی ِ هوایشان ، هزاران رنگ است
شاعر: زهرا هدایتی
ادامه مطلب
.jpg)
خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره
خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره
وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره
این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره
در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره
پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره
در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره
ادامه مطلب

بعد از نماز نافله ی شب دلم گرفت
تا صبح از غم تو مرتب دلم گرفت
با دیدن سواره و مرکب دلم گرفت
آقا فقط به خاطر زینب دلم گرفت

ادامه مطلب

يا حميده خاتون(س)
همره قافله ي كرب و بلا
دختري بود ز مُسلِم به نوا
همه شب ذكري و حاجاتي داشت
صوت جانسوز و مناجاتي داشت
كاي خدا چشم اميدم به در است
تا كي آخر پدرم در سفر است
كاش بابم ز سفر مي آمد
زان سفر كرده خبر مي آمد
آن دل افسرده در آن شدت غم
ديد در بين غزالان حرم
پسر فاطمه همچون پدرش
ميكشد دست يتيمي به سرش
گفت اي سوخته عالم ز غمت
بر سرم سايه ي لطف و كرمت
شده از لطف تو خون بر جگرم
من مظلومه مگر بي پدرم
فاش برگو چه خبر آمده است
پدرم را چه به سر آمده است
گفت اي دسته گل زيبايم
من از امروز تورا بابايم
دختر كوچك من خواهر توست
خواهر غم زده ام مادر توست
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم(ع)
در شهر نمانده اهل دردى جز تو
در جاده ی عشق، رهنوردى جز تو
در كوفه، اگر چه لاف مردى بزند
اى طوعه! نمانده است مردى جز تو
***
ظلمتكدهاى است كوفه، چون شام بود
با این همه، دل به یادت آرام بود
سرمستى ام از باده ى عشق است و عطش
معراج من، افتادن از این بام بود
ادامه مطلب

كوفه ميا حسين جان...
از اعتبار حُرمَتِ گفتارهایشان
مغرب شکست بیعتِ بسیارهایشان
یک پیره زن فقط به سَفیرت پناه داد
ماندم چه شد تعارف و اصرارهایشان؟
کوفه مرا ز روی تو شرمنده کرده است
سر می زنم ز غُصه به دیوارهایشان
جای طناب، بر دهنم مشت می زدند
اینجا همه عوض شده رفتارهایشان
محصول باغ ها همه خرج سپاه شد
از خار و سنگ پر شده انبارهایشان
خرما فروش یک شبه خنجر فروش شد
تغییر کرده کاسبی و کارهایشان
سکه شده فروختن چکمه هایشان
رونق گرفته دکه يِ نجارهایشان
بر روی میخ جسم مرا پشت و رو زدند
لعنت به رسم کوفه و هنجارهایشان
اینجا سر ِ برادر ِتو شرط بسته اند
غوغا شده میان کماندارهایشان
اینجا برای غارت خلخال و روسری
خُرجین خریده اند خریدارهایشان
ادامه مطلب

حضرت مسلم بن عقیل(ع)
"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"
فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم
چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی
به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده
تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی
به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی
به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی
به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور
که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی
به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند
شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی
تن من سر قَناره به تو می کند اشاره
که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی
تو مگو به دختر من که چه آمده سر من
به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی
به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند
که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی
چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد
ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


