
حضرت مسلم بن عقیل(ع)
عشق تو کوچه گرد کرد مرا، این منِ از همیشه تنهاتر
دست ها مثل مرتضی بسته، چشم هایم شبیه زهرا، تر
شهر در انتظار رؤیت توست، همه از روی بام چشم به راه
چون قرار است ماه من روزی، باشی از روی نیزه پیداتر
شهر در انتظار رؤیت توست، همه آماده ی پذیرایی
همه ی شهر حاضرند ولی، بام ها، سنگ ها، مهیاتر
چه کند کاروان اگر کوفه...؟ چه کند کاروان اگر در شام...؟
این همه پرسشِ بدون جواب، و یکی از یکی معماتر
می شود دید هر کجا حتی، بین این کاسه آب، عکس تو را
با لب خشک می شود حالا، آخر قصه ام چه زیباتر
ادامه مطلب

در حق و باطل عادت تشکیک دارد
با جهل خویشاوندی نزدیک دارد
در فتنه قومی قابل تحریک دارد
مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم بن عقیل(ع)
پایان ندارد ابر خیس گریه هایش
غم می چکد از ردّ پای بی صدایش
بعد از نماز مغرب این جا هیچکس نیست
بوی غریبی می وزد وقت عشایش
می شد ببینی دردهای با وفا را
در لابلای جمله ی «کوفه میا»یش
دیوارهای سنگیِ آتش به دستان
افتاده دنبال شکست بال هایش
با التهابی حیدرانه جنگ می کرد
می آمد از کوچه رجزهای رسایش
چندین تَرَک بر روی لب ها نقش بسته
یک کاسه آب امّا نمی آید برایش
دارد زیارت نامه می خواند دوباره
بر پشت بام غصّه ی کرب و بلایش
کوچه به کوچه می شود بازیچۀ شهر
جسم ز هم پاشیده ی در زیر پایش
یک ماه آن سوتر سر چشم انتظاری
می بیند امّا روی نیزه مقتدایش
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم بن عقیل(ع)
وقتی بدنم را ز سرِ بام رها کرد
آغوش علی بود ز کارم گره وا کرد
در کوفه امیر الاُمرا غیر علی نیست
یک شهر نه او سلطنت دهر بنا کرد
این مرکب رهوار فقط رام امام است
این تخت روانی ست که از غیر ابا کرد
من کارگزار سپه دولت یارم
فرماندۀ بی یار سر دار نوا کرد
در شهر علی، پور عقیل است گرفتار
این قوم، سر افكنده ام از آل عبا كرد
ای یار میا کوفه که این شهر شلوغ است
برگرد که با نائب تو کوفه جفا کرد
بدجور تنم را سر بازار کشاندند
با نعش فرستادۀ تو خصم چها کرد
تا پیکر تو زیر سم اسب نیفتد
در زیر لگد پیکر من دفع بلا کرد
تا خواهرت آواره در این شهر نگردد
مسلم دل شب بر سر بازار دعا کرد
شد كام دلِ سوخته با نام تو شیرین
آن دم كه سرِ دار تو را دید و صدا كرد
تا زمزمه كردم كه سر یار سلامت
لب تشنه سرم را ز بدن، خصم جدا كرد
بر روی مناره نگران توأم ای کاش...
یک روز نگویند به نی رأس تو جا کرد
ادامه مطلب

حضرت مسلم بن عقیل(ع)
پایان ندارد ابر خیس گریه هایش
غم می چکد از ردّ پای بی صدایش
بعد از نماز مغرب این جا هیچکس نیست
بوی غریبی می وزد وقت عشایش
می شد ببینی دردهای با وفا را
در لابلای جمله ی «کوفه میا»یش
دیوارهای سنگیِ آتش به دستان
افتاده دنبال شکست بال هایش
با التهابی حیدرانه جنگ می کرد
می آمد از کوچه رجزهای رسایش
چندین تَرَک بر روی لب ها نقش بسته
یک کاسه آب امّا نمی آید برایش
دارد زیارت نامه می خواند دوباره
بر پشت بام غصّه ی کرب و بلایش
کوچه به کوچه می شود بازیچۀ شهر
جسم ز هم پاشیده ی در زیر پایش
یک ماه آن سوتر سر چشم انتظاری
می بیند امّا روی نیزه مقتدایش
ادامه مطلب

حضرت مسلم بن عقیل(ع)
به جای دستۀ گل، خون گلویم وقف دامانت
تو ابراهیمی و من هم ذبیح عید قربانت
میان خندۀ دشمن بیا از گریه آبم کن
که همچون قطرۀ اشکی، بگردم دور چشمانت
در آب افتاد دندان من و کردم دعا بر تو
مبادا بشکند از چوب دشمن دُرّ دندانت
تو روح احمد و ریحان زهرایی میا کوفه
که فردا می کنند این سنگ دل ها سنگ بارانت
ز چشمم پرده یک سو رفته و انگار می بینم
که بر گوشم رسد از نوک نی، آوای قربانت
به ظرف آب خونم ریخت و عکس تو را دیدم
که خون چهره ات می ریزد از لب های عطشانت
برای مرد گریه سخت باشد در دل دشمن
الهی بین دشمن کس نبیند چشم گریانت
به زیر تیغ دشمن آرزویم هست این مولا:
که می کردم هزاران بار جانم را به قربانت
تو تنها باغبان باغ توحیدی میا کوفه
که پر پر می شود یک روزه گل های گلستانت
کرامت کن به "میثم" چشم گریانی که تا محشر
بگرید بر تو و داغ دل و زخم فراوانت
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم بن عقیل(ع)
ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین!
تو هم مرا نظاره کن به یک اشاره یا حسین!
سروِ به خون نشسته ام، زائر دست بسته ام
سلام می فرستمت از لب پاره یا حسین!
لحظه به لحظه دم به دم، مرگ دوباره دیده ام
بس که رسیده بر تنم، زخم دوباره یا حسین!
میان خندۀ عدو بهر تو گریه می کنم
بلکه به اشک دیده ام کنی نظاره یا حسین!
تیر به چلۀ کمان، کمان به دست حرمله
میا به کوفه رحم کن به شیرخواره یا حسین!
پرده کنار رفته و می نگرم به دخترت
نه معجرش بُود به سر، نه گوشواره یا حسین!
هدیۀ حاجیان بُود به مسلخ ولا یکی
مرا بُود در این منا دو ماه پاره یا حسین!
به آسمانِ دیده ام، نظاره کن که دم به دم
در آفتاب ریختم بر تو ستاره یا حسین!
نگه به مکه دوختم چو شمع بر تو سوختم
درون سینه ام شده نفس شراره یا حسین!
کرم کن و به یک نظر به نظم "میثمت" نگر
که کرده سوز او اثر به سنگ خاره یا حسین!
ادامه مطلب
.jpg)
یه سفیر غریب – روی دار جفا
خیره مونده چشاش – سوی کرببلا
برمشامم می رسه عطر و بوی کربلا
مونده توی قلب من آرزوی کربلا
توی شهر غربت – حال من خرابه – ذکر من تو کوفه – یا ابوترابه
یا حسین مظلوم 4
شعله زد به دلم – رسم مردم شهر
زندگی برا من – دیگه شد مث زهر
طبق حکم کوفیا شد علی کشتن روا
التماست می کنم یا حسین کوفه میا
یا حسین به زیر – بار غم شکستم – من خجل ز روی – زینب تو هستم
یا حسین مظلوم 4
اهل کوفه همه – نانجیب و بدن
پای مرکباشون – نعل تازه زدن
قلبمو می لرزونه انقلاب نیزه ها
پر ز سنگ ریزه شده توی مشت بچه ها
آتیشم زده این – سینه ی کبابم – بی قرار اشک – غنچه ی ربابم
یا حسین مظلوم 4
رضا تاجیک
ادامه مطلب
.jpg)
بی کس و یاورم میان این وادی غربت
یک قدم مانده تا لحظه ی پر فیض شهادت 2
دگر اجل شده – سایه ی بر سرم
کشته شدم ولی – به یاد اصغرم
وای واویلا 2 وای ابی عبدالله
می شوم راحت از این زندگی بدتر از زهر
گشته حیدر کشی رسم و رسوم مردم شهر 2
با نیزه و کمان – به هم رسیده اند
برای ساقی ات – نقشه کشیده اند
وای واویلا 2 وای ابی عبدالله
می زند بی حیا به سم استر نعل تازه
تا شود پیکرت به خاک و خون تشییع جنازه 2
به شهر بی کسی - دلم شکسته اند
تشنه به خون تو – همه نشسته اند
وای واویلا 2 وای ابی عبدالله
رضا تاجیک
ادامه مطلب
.jpg)
در کوچه ها دربه در شدنم را نظاره کند نیمه شب مهتاب
کوفه میا چونکه دخترکت شب به ضرب لگد می پرد از خواب
بنگر مسلمت را که در شهر کوفه پناهی ندارد حسین جانم
به خدا قطره ای آب به لب تشنه دادن گناهی ندارد حسین جانم
آنقدر بی کسم که اگر جان سپارم کسی روی جسمم نریزد خاک
کوفه از سر بریدن ز شش ماهه تو ابائی ندارد حسین جانم
کوفه میا حسین جان کوفه وفا ندارد
کوفی بی مروّت شرم و حیا ندارد
کوفه چنان دوره پدرت شهر ظلم و ریا شهر نیرنگ است
دیدم که بر دست بیعتشان جای شاخه گل نیزه و سنگ است
فطروس آسمانی سفیرم شده تا رساند سلام سفیرت را
از همانجا که هستی عوض کن به سمت مدینه دوباره مسیرت را
من نمی خواهم آقا رقیه ببیند سر اطهرت را سر نیزه
هم نمیخواهم آقا تو از روی نیزه ببینی یتیم اسیرت را
کوفه میا حسین جان کوفه وفا ندارد
کوفی بی مروّت شرم و حیا ندارد
محمدحسین مهدی پناه
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


