علی ناظمی

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

تیر و کمان به کف به کمین دشمنان مشک

این جا نشسته اند برای نشان مشک

راهی زیاد تا به حرم مانده و کم است

این جا برای آب رساندن زمان مشک

تا آب را به خیمه برم موج می زند

دل شوره های ام بنین در میان مشک

بر روی شانه آبروی مادر من است

یک خیمه تشنه چشم به راه دهان مشک

دستش شکسته باد که تیری زد و برید

هم رشته امید مرا هم امان مشک

حالا که نا امیدم و بی دست روی خاک

افتاده ام کنار تن نیمه جان مشک

خالی است جای اصغر و باران گرفته است

در علقمه ز چشم من و آسمان مشک


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یه روزی یه مرد تشنه رو به دریا میومد

با یه مشک خالی از دور تک و تنها میومد

موج می‌زد سینه‌ی دریا تا که زلفاشو می‌دید

ابرواش چه قدر به اون چشمای زیبا میومد

با تعجب می‌دیدند نخلا به جای آسمون

ماه این مرتبه داشت از دل صحرا میومد

می‌دونستم آخرش کوفیا چشمت می‌کنند

علمت بس که به اون قامت رعنا میومد

گمونم دستای تو عرشو بنا کرده رو آب

رو همون آبی که با دست تو بالا میومد

چشمای اهل حرم بسته به دستای تو بود

کاروانی به امید تو به این جا میومد

روی خاک وقتی می‌افتادی چی گفتی زیر لب؟

که از اون دورا صدا ناله‌ی ‌زهرا میومد

تا برادر رو صدا کردی کمی دیر رسید

آخه با دستی به پشت و کمری تا میومد

میشه دختر، پدرش بیاد ولی جا بخوره

سکینه این جوری شد بابا که تنها میومد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد حسینی

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک عمود آمد و عمو افتاد

می رود سوی آسمان فریاد

کودکان دست بر دعا دارند

حضرت حق خودت بیا امداد

دختر کوچک حرم می زد

روی دستی که مشک دستش داد

هر چه گویم تصورش سخت است

که چه کرده است با سرش فولاد

بعد او گرگ ها درنده شدند

بعد او حمله بر خیام آزاد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید تال

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک شب جمعه جایتان خالی

خواب دیدم که پر درآوردم

دست در دست آسمان رفتم

کف العباس سر درآوردم

 

آن طرف سمت نخل ها دیدم

دسته دسته هر آن چه گنجشک است...

خسته از بال وپر زدن، تشنه

دور میدان کوچک مشک است

 

تشنه بودم ولی در آن لحظه

خواستم تا کمی ثواب کنم

خواستم جیک جیک آن ها را

هم نوا با صدای آب کنم

 

دست بردم به زیر مشک ولی

ناگهان باد و خاک و طوفان شد

ابرهای سیاه...باران...بعد...

مشک بی چاره تیر باران شد

 

هم زمان رعد و برق های مهیب

سوی گل های بی زبان رفتند

بعد گنجشک های آواره

پر زدند و به آسمان رفتند

 

سحر از جا پریدم و دیدم

سخت از روی تخت افتادم

چشم ها یم چقدر تار شدند

بال ها را به آسمان دادم

 

دست هایم عجیب می لرزند

ننویسم چه بر سرم آمد

فقط این را بگویم آن لحظه

خوب شد زود مادرم آمد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری

حضرت عباس(ع)-حضرت زینب(س)

 

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین

پسر فاطمه هستی پسر ام بنین

تو علمدارترین صاحب پرچم هستی

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

منِ زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امیر تیموری

حضرت عباس(ع)-شهادت

شعر، پاره ای از قسمتهای پایانی یک غزل مثنوی است که از زبان حضرت سکینه(سلام الله علیها) روایت می شود...

 

نقاش اسب را که زمین گیر می کشد

یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد

بی آب، مشک را و علم را بدون دست

یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر

کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟

احساس می کنم کمرم تیر می کشد...

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

×××

پیشانی ات نگاه مرا خیره می کند

آبی آسمان مرا تیره می کند

با مشک روی دوش به ما فکر می کنی

با دست و سر به دین خدا فکر می کنی

یا فکر می کنی که حسین است و بعد از آن

تنها، علی میان حنین است  و بعد از آن

این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن

صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

×××

رفتی عمو که خیمه ی مان بی عمود شد

رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد

دشمن چه کرد بعد تو، خط و نشان کشید!

رفتی عمو که گونه ی خیسم کبود شد

مردی که ترس نام تو را داشت، بعد تو

مردی که گوشواره ی ما را ربود شد

×××

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است

آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله کی کند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد

مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد

مژهای تو خودش لشکری از طوفان است

تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند

بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد

گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای

صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد

بهترین کار تو این است که دستت نزنم

دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد

شده اندازه ی قاسم بدنت از بس که

قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد

مادرم مادر تو - مادر تو  مادر من

گریه ی مادر من - مادر تو می ریزد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسنعلی حاج باقری

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مـیـان هــمهمـــه تیــری پــریــد آهسته

و از نـــگاه تـــری خــون چکیــد آهسته

و آب دســت بـه دامــان مــاه صحرا شـد

همین که مشک گــریبان دریــد آهسـته

نـگاه مشــک گـریـزان به خیمه ها افتاد

و آب زیـــر لــب آهــی کشــید آهســته

غبار و شیهه‌ی اسبان کمان و تیغ دغا

نســیـم، زیــر علـم، می‌خزید آهسـته

سـوار، خـم شد و از اسب، به زیر افتاد

بـــه ‌روی خــــاک بـــلــا  آرمــید آهسته

و در میــان هیـاهوی اسـب‌ها، آن مرد

صدای ناله‌ی زهرا شنید آهسته

و بـــر جنــــازه‌ی او آفــتــاب را دیــــدم

که زیــر بار غمش می خمید، آهسته

و در جــواب شــهیدان که منتظر بودند

ســتــون خیمــه‌ی او را کشید آهسته


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدرضا سروری

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

هر دم از سینه ی او ناله ی غم می خیزد

کو دو دستی که دگر مشک به آن آویزد؟

غصه کِی از دل ماتم زده ام بگریزد؟

دست آماج سن و نیزه ی  اعدایم بود

مشک خو کرده ی دستان توانایم بود

دست هم سنگر دیرینه ی مشکم افتاد

مشک سر داده از این واقعه آه و فریاد

دست آویزه ی تن، مشک هم آویزه ی دست

در غم ماتم او، بغض دل مشک شکست

دست گردیده جدا، مشک چنان می نالد

دیده و دل به وفاداری او می بالد

دست افتاده ز تن چون گل سرخی به کویر

مشک در چنبره ی غم شده در بند و اسیر

مشک در سوزش آه و غم دلواپسی اَست

اشک برچهره ی او جلوه گه بی کسی است

درد بی دست شدن سخت گرانست بر او

زین عزا داده گره بر رخ و طاق ابرو  


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جلیل دشتی مطلق

حضرت عباس (ع) 

 

این جوان کیست که در قبضه او طوفان است

آسمان زیر سم مرکب او حیران است

پنجه در پنجهٔ آتش فکند گاه نبرد

دشت از هیبت این واقعه سرگردان است

مشک بر دوش فکنده است و دل را در مشت

کوه مردی که همه آبروی میدان است

تا که لب تشنه نمانند غریبان امروز

می رود در دل آتش به سر پیمان است

این طرف کوه جوانمردی و ایثار و شرف

روبرو قوم جفا پیشه و سنگستان است

صف به صف می شکند پشت سپاه شب کیش

آذرخشی است که غرنده تر از شیران است

خیره بر خیمه زینب شده و می نگرد

کودکی را که تمامی عطش و گریان است

سمت خون علقمه در آتش و در سمت عطش

خیمه ها شعله ور و بادیه اشک افشان است

این که بر صفحه پیشانی او حک شده است 

آیه هایی است که از سوره الرحمن است


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید