مجید تال

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک شب جمعه جایتان خالی

خواب دیدم که پر درآوردم

دست در دست آسمان رفتم

کف العباس سر درآوردم

 

آن طرف سمت نخل ها دیدم

دسته دسته هر آن چه گنجشک است...

خسته از بال و پر زدن، تشنه

دور میدان کوچک مشک است

 

تشنه بودم ولی در آن لحظه

خواستم تا کمی ثواب کنم

خواستم جیک جیک آن ها را

هم نوا با صدای آب کنم

 

دست بردم به زیر مشک ولی

ناگهان باد و خاک و طوفان شد

ابرهای سیاه...باران...بعد...

مشک بی چاره تیر باران شد

 

هم زمان رعد و برق های مهیب

سوی گل های بی زبان رفتند

بعد گنجشک های آواره

پر زدند و به آسمان رفتند

 

سحر از جا پریدم و دیدم

سخت از روی تخت افتادم

چشم ها یم چقدر تار شدند

بال ها را به آسمان دادم

 

دست هایم عجیب می لرزند

ننویسم چه بر سرم آمد

فقط این را بگویم آن لحظه

خوب شد زود مادرم آمد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی رحیمی

حضرت عباس(ع)-مدح

 

هر کس که با تو بوده اگر با تو هست ماند

دنیا تو را نداشت که این گونه پست ماند

چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست

بر قلب دشمنان تو داغِ شکست ماند

 در زیر رقص تیغ تو در اوج کارزار

هر کس که ایستاد، نه، هر کس نشست ماند

سر را به صخره ها زده هر روز علقمه

یک عمر در هوای تو این گونه مست ماند

هر آدمی ز رفتن خود ردّ پا گذاشت

اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس (ع)-شهادت

 

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‏اى

آب از هیبت عبّاسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند

یا خجالت زده‏اى وه که چه زیبا شده‏اى

یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت

کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و این کمر بشکسته

تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى

اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده یا مادر من آمده است؟

با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى؟

تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود

در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد

مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد

مژه های تو خودش لشکری از طوفان است

تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند

بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد

گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای

صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد

بهترین کار تو این است که دستت نزنم

دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد

شده اندازه ی قاسم بدنت از بس که

قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد

مادرم مادر تو - مادر تو مادر من

گریه ی مادر من - مادر تو می ریزد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امیر تیموری

حضرت عباس(ع)-شهادت

شعر، پاره ای از قسمتهای پایانی یک غزل مثنوی است که از زبان حضرت سکینه(سلام الله علیها) روایت می شود...

 

نقاش اسب را که زمین گیر می کشد

یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد

بی آب، مشک را و علم را بدون دست

یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر

کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟

احساس می کنم کمرم تیر می کشد...

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

×××  

پیشانی ات نگاه مرا خیره می کند

آبی آسمان مرا تیره می کند

با مشک روی دوش به ما فکر می کنی

با دست و سر به دین خدا فکر می کنی

یا فکر می کنی که حسین است و بعد از آن

تنها، علی میان حنین است و بعد از آن

این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن

صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

×××

رفتی عمو که خیمه ی مان بی عمود شد

رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد

دشمن چه کرد بعد تو، خط و نشان کشید!

رفتی عمو که گونه ی خیسم کبود شد

مردی که ترس نام تو را داشت، بعد تو

مردی که گوشواره ی ما را ربود شد

×××

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است

آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است

×××

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله کی کند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن علی حاج باقری

 

 

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مـیـان هــمهمـــه تیــری پــریــد آهسته

و از نـــگاه تـــری خــون چکیــد آهسته

و آب دســت بـه دامــان مــاه صحرا شـد

همین که مشک گــریبان دریــد آهسـته

نـگاه مشــک گـریـزان به خیمه ها افتاد

و آب زیـــر لــب آهــی کشــید آهســته

غبار و شیهه‌ی اسبان کمان و تیغ دغا

نســیـم، زیــر علـم، می‌خزید آهسـته

سـوار، خـم شد و از اسب، به زیر افتاد

بـــه ‌روی خــــاک بـــلا  آرمــید آهسته

و در میــان هیـاهوی اسـب‌ها، آن مرد

صدای ناله‌ی زهرا شنید آهسته

و بـــر جنــــازه‌ی او آفــتــاب را دیــــدم

که زیــر بار غمش می خمید، آهسته

و در جــواب شــهیدان که منتظر بودند

ســتــون خیمــه‌ی او را کشید آهسته


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد حسینی

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک عمود آمد و عمو افتاد

می رود سوی آسمان فریاد

کودکان دست بر دعا دارند

حضرت حق خودت بیا امداد

دختر کوچک حرم می زد

روی دستی که مشک دستش داد

هر چه گویم تصورش سخت است

که چه کرده است با سرش فولاد

بعد او گرگ ها درنده شدند

بعد او حمله بر خیام آزاد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یه روزی یه مرد تشنه رو به دریا میومد

با یه مشک خالی از دور تک و تنها میومد

موج می‌زد سینه‌ی دریا تا که زلفاشو می‌دید

ابرواش چه قدر به اون چشمای زیبا میومد

با تعجب می‌دیدند نخلا به جای آسمون

ماه این مرتبه داشت از دل صحرا میومد

می‌دونستم آخرش کوفیا چشمت می‌کنند

علمت بس که به اون قامت رعنا میومد

گمونم دستای تو عرشو بنا کرده رو آب

رو همون آبی که با دست تو بالا میومد

چشمای اهل حرم بسته به دستای تو بود

کاروانی به امید تو به این جا میومد

روی خاک وقتی می‌افتادی چی گفتی زیر لب؟

که از اون دورا صدا ناله‌ی ‌زهرا میومد

تا برادر رو صدا کردی کمی دیر رسید

آخه با دستی به پشت و کمری تا میومد

میشه دختر، پدرش بیاد ولی جا بخوره

سکینه این جوری شد بابا که تنها میومد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یه روزی یه مرد تشنه رو به دریا میومد

با یه مشک خالی از دور تک و تنها میومد

موج می‌زد سینه‌ی دریا تا که زلفاشو می‌دید

ابرواش چه قدر به اون چشمای زیبا میومد

با تعجب می‌دیدند نخلا به جای آسمون

ماه این مرتبه داشت از دل صحرا میومد

می‌دونستم آخرش کوفیا چشمت می‌کنند

علمت بس که به اون قامت رعنا میومد

گمونم دستای تو عرشو بنا کرده رو آب

رو همون آبی که با دست تو بالا میومد

چشمای اهل حرم بسته به دستای تو بود

کاروانی به امید تو به این جا میومد

روی خاک وقتی می‌افتادی چی گفتی زیر لب؟

که از اون دورا صدا ناله‌ی ‌زهرا میومد

تا برادر رو صدا کردی کمی دیر رسید

آخه با دستی به پشت و کمری تا میومد

میشه دختر، پدرش بیاد ولی جا بخوره

سکینه این جوری شد بابا که تنها میومد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علیرضا پور علی

حضرت عباس(ع)-مناجات

 

منمو یه قلبه زخمی

 که برای تو پر اشکه

 افتخارش همینه که

 دخیله میدون مشکه...

 

 قد رعنا و رشیدت

 خواب و از ماها گرفته

 آقا جون برای روضت

 دل ما عزا گرفته...

 

 وقتی از همه بریدم

 خودمو دست تو دیدم

 همه ی دل خوشی هامو

 توی هیئت تو دیدم

 

 یاده اون نمازه صبح و

 حرم قشنگت آقا

 یاد لحظه های اول

 یاد دل تنگی سقا

 

 دوباره صدام بزن تا

 پرچم تو رو بگیریم

 باز کنار کف العباس

 با حسین حسین بمیرم

 

 آقا آرزوم همینه

 که یه روز با شور و احساس

 همگی پای برهنه

 باز بیایم به کف العباس

 

 دلا رو، رو دست بگیریم

 پا برهنه خیلی ساده

 با حسین حسین آقاجون

 تا نجف بریم پیاده

 

 می دونستم که یه روزی

 همه می گن که دیوونه س

 من میگم برا ابلفضل

 این ترانه عاشونه س:

«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 سقای حسین سید وسالار نیامد»


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید