اجرا شده توسط حاج محمود کریمی
حضرت عباس (ع)-مدح و شهادت
کیست این آبشار عاشورا
کیست این تکسوار بی همتا
سبزی خیمه های آل حسین
سرخی آسمان عاشورا
روی بازوی او مدد حیدر
ناله های شبانه اش زهرا
تا که او هست کودکان در خواب
مادران گرم گفتن لالا
علمی سربلند در دستی
مشک در دست دیگر دریا
هر که تشویش در دلش دارد
می رود سمت خیمه ی سقا
تا که او هست می توان بشنید
خنده های رباب و اصغر را
هیچ چشمی ندیده تا او هست
سایه ی دختران نو پا را
هیچ چشمی ندیده تا او هست
قد و بالای زینب کبری
نذر اسفند می کند ملک
چشم زخمی نگیردش حتی
کودکان روی دامنش هر روز
گرم بازی و ناز در اینجا
لحظه ای بی عمو خدا نکند
بی عمو یک کلام واویلا
کیست او مرد تند باد حسین
اوست تفسیر ان یکاد حسین
***
این صدای خروش تکبیر است
لحظه های حضور یک شیر است
در خیال شکار آمده است
مثل یک رعد مثل یک تیر است
لرزه افتاده بر ستون زمین
دیدنش هم عجب نفس گیر است
علمش را به دشت می کوبد
نوبت تند باد شمشیر است
نفس صد سپاه بند آمد
هر گلو اسیر زنجیر است
لحظه ای روی پا نمی ماند
هر که حتی ز عمر خود سیر است
آی لشکر فقط فرار کنید
ناله ی دشمن زمینگیر است
آمده شیر بی مثال علی
گرهی زد به دستمال علی
***
آسمان را دوباره حیران کرد
دشت را یک نفس پریشان کرد
یک نگاهش برای یک لشکر
خاک بر چشم گوی و میدان کرد
چشم بد دور از قیامت او
مثل حیدر به رزم جولان کرد
گرهی زد میان ابرویش
زهره ها را درید و طوفان کرد
تیغ را در میان انگشتش
اندکی چرخ داد و رقصان کرد
نعره ای زد که مرد آمده است
جنگ را مکتب دبستان کرد
خانمان همه به ویرانی است
تازه هنگامه ی رجز خوانی است
***
تیغ را لحظه ای که می چرخاند
آسمان را به خاک می چسباند
چشم تا که کار می کند اینجا
دست و پا را به سینه می پیچاند
تپش قلب آب می آمد
گیسوی مشک را که می افشاند
ذولفقاری که بین پنجه اوست
کوه را با اشاره می سوزاند
هیبت چشم او همان اول
جنگ را بین دشت می خواباند
هر که سر داشت بی سر آمده است
همه گفتند حیدر آمده است
***
افق این نگاه را بنگر
چشم های سیاه را بنگر
شمس را شمع کرد و پنهان کرد
نیم روز است و ماه را بنگر
همه ی کودکان را بنگر
یک حرم یک سپاه را بنگر
مادری آمد و اشاره نمود
کودک بی گناه را بنگر
کودکی دید روی دامانش
اشک زد حلقه گرد چشمانش
مشک را تا گرفت بر دوشش
نهر شد چون همیشه مدهوشش
می زد آب موج او تشنه
خنده ای بر لبان خاموشش
اسب را سمت خیمه ها هی کرد
دل غمگین خیمه در جوشش
وای تیغی رسید بر دستش
مشک را برد بین آغوشش
تیر ها می رسید از هر سو
پیکرش را نمود گلپوشش
گفت دیدی که آبرویم رفت
تا صدایی رسید بر گوشش
چشم وا کرد دید از مشکش
آبرویش چکید از مشکش
×××
به دلش تیر غصه ها می خورد
شعله بر جان کربلا می خورد
چشم خود بست و دید لب تشنه
کودکی را که دست و پا می زد
مادری در کنار گهواره
ساقی خیمه را صدا می زد
دید دنبال گوشواره کسی
ضرب سیلی به بچه ها می زد
از دل حلقه ای نگین افتاد
گل ام البنین زمین افتاد
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت عباس (ع)-شهادت
این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از این که مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت عباس (ع)-شهادت
این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از این که مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
ادامه مطلب
صمصام علوی
حضرت عباس(ع)-شهادت
به مشک نقش زمین... التهاب باقی ماند...
شکست آینه... عکست بر آب باقی ماند...
...: " ستان تو جان مرا یا رسان به جانان... آب... "
یک از هزار دعا... مستجاب باقی ماند...
چنان به واقعه آمیخت... اشک و خون با آب...
به رد پای تو طعم شراب باقی ماند...
ز شرم معرکه... خورشید عقب نشینی کرد...
به جنگ سایه... نگاه رباب... باقی ماند...
چون آب غسل شهادت... برای قاسم... ریخت...
محاسن نرسیده... خضاب باقی ماند...
رحیل قافله زد ساربان به راه افتاد...
عقیق زخمی و خونین رکاب باقی ماند...
دواند نیزه، هجده پسر... و قافله را...
هزار دختر در اضطراب... باقی ماند...
تمام فاطمه های بنی اسد رفتند...
و لاشه سگ ابن الکلاب باقی ماند...
در این میانه... چهل روز... شام هر جایی...
چو روسپی گه کوفه... خراب باقی ماند..
ز بدر و خیبر و صفین... عمر کین دمشق...
و عمر عشق... چو مُرّ السحاب باقی ماند..
صحاری و جبل و بحر... آبرو بردند...
از آب غرق خجالت... سراب باقی ماند...
برهنه سر به زنان حرم مگو وقتی...
سه ساله... زیر کتک... با حجاب باقی ماند...
جواب «هل منِ..» تو.. از دروغ.. لبیک است..
شعار در عوض شعر ناب باقی ماند
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت عباس(ع)-شهادت
تمام غصه ام این است، پشت پا بخوری
تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری
خـدا کند که به فرقـم نـظر نـینـدازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!
عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم
اگر که ثانیه ای غصـه ی مـرا بخـوری
شبیه من جگرت آب می شود وقتی
به زیر تیغ و سنان حرص خیمه را بخوری
خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قـرار نیست که از آبِ کـربلا بـخـوری!؟
ادامه مطلب
جلیل صفر بیگی
امام حسین(ع)- حضرت عباس(ع)- حضرت زینب(س) و...
آن روز چه قدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نماز
***
یا من هو اسمه دوا یا عباس!
یا من هو ذکره شفا یا عباس
نگذار خدا نکرده کافر بشوم
عباس خداست یا خدا...یا عباس
***
بین تو و او عشق فقط نصف شده
چون موی به موی و خط به خط نصف شده
شق القمری که کرده بودی این است
این ماه که با تو از وسط نصف شده
***
افتاد در آغوش زمین سرو تنت
پیچید میان دشت عطر بدنت
تسبیح تو را ماه به گردن انداخت
سجاده ی آفتاب شد پیرهنت
***
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو
والله که کشتی نجات همه است
گهواره ی کوچک علی اصغر تو
***
با اذن تو تیر پر به سوی تو گرفت
جا در سر و پیشانی و روی تو گرفت
وقتی که برید حنجرت را خنجر
صد بار اجازه از گلوی تو گرفت
***
در سوگ تو سنگ می زند بر سینه
گل با دل تنگ می زند بر سینه
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
باران چه قشنگ می زند بر سینه
***
ابر و مه و خورشید و فلک گریان است
دریا به خروش آمده و توفان است
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
زنجیر زن دسته ی ما باران است
***
افتاد تب هلاک توی سرتان
یک آتش سهمناک توی سرتان
لب های رقیه از عطش خشک شده
ای این همه آب! خاک توی سرتان
***
هر چند کلاس درس او یک واحه ست
راهی که به آنجا نرسد بی راهه ست
پیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست
***
هم یاور و خواهر برادر هایش
هم بود برادر برادر هایش
یک عمر برای پدرش مادر بود
حالا شده مادر برادرهایش
***
دستان بریده نعش بی سر دجله
تنها و غریب و بی برادر دجله
یک سوی حسین و سوی دیگر عباس
یک چشم فرات و چشم دیگر دجله
***
ان روز حسین یک صدا زینب بود
آیینه ی غیرت خدا زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود
***
آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه ی غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود
***
انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چارطرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده
***
سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند
ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند
***
فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه
ادامه مطلب
مهدی صفی یاری
حضرت عباس(ع)-شهادت
از هیبت قد کشیده ات می ترسند
از خشم میان دیده ات می ترسند
عباس، به پهلوانی ات قسم این لشکر
حتی ز سر بریده ات می ترسند...
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت عباس (ع)-مدح
عاشق اگر شدم اثر چشم های تو
اصلاً تمام زیر سر چشم های تو
تو سنگ مرده را به نگاهی طلا کنی
این کیمیا گری هنر چشم های تو
تازه رسیده گندم ری را خریده ای
این خصلت بخر ببر چشم های تو
تا اِن یکاد صبح و شب زینب تو هست
بال فرشته ها سپر چشم های تو
این جا مدینه نیست به فکر نقاب باش
مشتی حسود دور و بر چشم های تو
ادامه مطلب
مجید لشکری
حضرت عباس(ع)-شهادت
«علم عشق تو بر بام سماوات بریم»
دست در دست برآریم و به میقات بریم
«در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد»
گام در گام تو حق چشمه ای از زمزم زد
«عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد»
شورش و واهمه ای در همه اعضام افتاد
«همه را نعره زنان، جامه دران می داری»
تا که از علقمه مشکی به حرم می آری
«ترسم این قوم که بر دُردکشان می خندند»
این گروهی که به تو راه حرم می بندند...
«عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند»
این جماعت که در این بادیه سرگردانند
مشک بر دوش نهادی که فراتی ببری
که در این ظلمت شب، آب حیاتی ببری
آمدی میمنه تا میسره بر هم ریزی
شوکت هیمنه را یکسره بر هم ریزی
دست دندان شد و تا خیمه تقلّا می کرد
«طلب از گمشدگان لب دریا می کرد»
زینب آمد به تل امّا همه جا توفان بود
«او نمی دیدت و از دور خدایا! می کرد»
قصد کرده ست که ارباب تو کاری بکند
«یار باز آید و با وصل قراری بکند»
اندکی خیره به شط مانده تأمّل کردم
باز در دفتر خود فکر تغزّل کردم...
تا علم در ید بیضای تو بالا باشد
اژدهایی به کف و آیت موسی باشد
اقتدا کرده به تو جمع کثیری، امّا
عرضه ای نیست اگر هرچه تقاضا باشد
«پاسبان حرم دل شده ای شب همه شب»
نامت از روز ازل حضرت سقا باشد
«عجب از کشته نباشد به در خیمه ی دوست»
تا که سقّای مجزّای فُرادی باشد
«قل هو الله!» به آن «لم یلد و لم یولد»
که وفاداری و ایثار تو یکتا باشد
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه!»
می کشیمان اگر آن چهره هویدا باشد
«ایّ ذنب قتلت» باز به امداد آمد
«در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد»
گفتم آهسته به خود قصه ی شیرینت را
بیستون علقمه شد، بر لب فرهاد آمد...
این که در چهره ی خود صولت حیدر دارد
«دلبر ماست که با حُسن خداداد آمد؟»
دشمن از شام مدینه خبری می خواهد
باز از سوی تو شقّ القمری می خواهد
«در نظربازی ما بی خبران حیرانند»
دیدند دست تو چشم دگری می خواهد
زیر لب زمزمه کردی که کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
یوسف این بار کنار تو شتابان آمد
پیرهن بود که تا دیده ی کنعان آمد
مات بر روی تو فرمود که ای سرو روان
«شاه شمشاد قدان! خسرو شیرین دهنان!»
دست افشانده ای آنقدر که بی دست شدی
بوی کوثر به مشام آمده سرمست شدی؟
معجز کیست که اینگونه خسوفی شده ای
واژه در واژه ی خود متن لهوفی شده ای
چه قَدَر از تو هجا کم شده! دستانت کو؟
حرفی از مشک مزن، گوهر دندانت کو؟
علم و بیرق تو دست حسود افتاده ست؟
قامت خیمه ام از ضرب عمود افتاده ست؟
خیز از جا بنگر پشت مرا خم کردی
ماه برخیز! مرا ماه محرّم کردی...
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت عباس (ع)-مدح
در کشور عجم عربی سروری کنی
چیزی نمانده است که پیغمبری کنی
با عشق تو ارامنه پیوند می خورند
در کار و کسبشان به تو سوگند می خورند
زرتشتیان برای شما تکیه می زنند
سینه برای مشک تو با گریه می زنند
دل دادگان خال تو آزاد مکتبند
با غیرتان ری همه عباس مذهبند
لختی بخند سوره سلمان نزول کن
اهل ری ام مرا به غلامی قبول کن
رخصت بده رکاب بگیرم برایتان
شاید نصیب شد سفر کربلایتان
بالا بلند ای قمر ایل مرتضی
یعسوب دین علقمه تمثیل مرتضی
بعد از شما نواده یل بی سپر علی
مثل تو و حسین و حسن پر جگر علی
دست مرا بگیر نه با دست با پرت
بی دست کربلا نظری جان مادرت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


